1

ملت ،دولت و حکومت قانون

سیاست قلمرو واقعیت های مناسبات شهروندی و رابطه نیرو هاست

جستار 2

سیاست قلمرو واقعیت های مناسبات شهروندی و رابطه نیرو هاست و این رابطه نیروها در چارچوبی جریان پیدا می کند که دانش سیاست آن را ” دولت  ” در معنای دقیق کلمه می نامد.

طباطبایی در پایان جستار اول می نویسد: «سازندگان وجه چهارم سنت کسانی از اهل نظر بودند که منور الفکران نامیده می شدند. دولت این گروه از اهل نظر، که اینک روشنفکری خوانده می شوند ، تا پیروزی جنبش مشروطه خواهی ، به اقبال بود، اما با پیروزی مشروطیت به حضیضی نا گزیر میل کرد. برخی از آنان به خدمت نهاد های دولت در آمدند و گروهی نیز به استادان دانشگاه نو بنیاد تبدیل شدند.»

آنها در عصر مشروطه و دوره رضا شاه پایگاهی را که از عصر ناصری تا برقراری مشروطیت پیدا کرده بودند از دست دادند و در خلا همین روشنفکری موج نخستین بود که شبح نوع جدیدی از روشنفکری در افق بحث های ” نظری ” ایران پدیدار شد که ، به طور عمده در بهترین حالت ، از سطح بسیار نازل فعالیت سیاسی در فقدان احزاب فراتر نمی رفت .

روشنفکران نسل نخست ، به تدریج ، کسوت روشنفکری را ترک و ردای دانشوری و دولتمردی برتن کردند.از سوی دیگربا پیروزی مشروطیت تا آغاز دهه چهل خورشیدی ، روشنفکرانی از نوع جدیدی در افق بحث های ” نظری ” پیدا شدند  که می توان آنان را اهل ایدئولوژی نامید. آن چه آن گروه نخست می دانستند ، و این گروه  اخیر نمی دانستند ، این بود که سیاست قلمرو واقعیت های مناسبات شهروندی و رابطه نیرو هاست و این رابطه نیروها در چارچوبی جریان پیدا میکند که دانش سیاست آن را ” دولت ” در معنای دقیق کلمه می نا مد.

با توجه به این تعریف از سیاست ،طباطبایی،  ملک الشعرا بهار را با روشنفکر اهل ایدئولوژیکی چون آل احمد مقایسه میکند.

بهار در دوره سوم مجلس ملی ، در آذر 1293 ، به نمایندگی از حزب دمکرات برگزیده می شود ، با تشکیل ” کمیته دفاع ملی ” سپاهیان ژنرال بارتوف سردار روس با دست شکسته او را به خراسان تبعید میکنند و پس از شش ماه به تهران احضار میگردد . در همبن زمان ، ” انقلاب روسیه بر پا شد و حزب سازی را از سر گرفتند ” و بهار نیز دو دوره دوساله به عنوان عضو کمیته مرکزی حزب دمکرات برگزیده می شود.  در این دوسال ، انجمن ادبی ” دانشکده ” را دایر و مجله ای به همین نام منتشر می کند.

بهار می نویسد : «آن اوقات در یافتم که باید حکومت مرکزی را قدرت داد ، و برای حکومت مرکزی نقطه اتکا به دست آورد ، و مملکت را دارای مرکز ثقل کرد. او آنگاه می افزاید : آن روز دریافتم که حکومت مقتدر مرکزی از هر قیام و جنبشی که در ایالات برای اصلاحات بر پا شود صالح تر است و باید همیشه به دولت مرکزی کمک کرد ، و هوچی گری و ضعیف ساختن دولت وفحاشی به جراید ، به یکدیگر و تحریک مردم ایالات و طغیان و سرکشی برای آتیه مشروطه و حتی استقلال کشور زهری کشنده است.»    

بهار عقیده داشت دولت مرکزی باید مقتدر باشد و شکی نیست که دولت مرکزی مقتدر ، که با همراهی احزاب و مطبوعات آزادی خواه ، و به شرط عدالت ، برسر کار آمده باشد ، می تواند همه کار برای مملکت بکند ، و از ضعیف کردن دولت ها و تحریک اطراف بر ضد دولت جز مفسده چیزی حاصل نخواهد شد.

بهار تصریح می کرد که به رغم مخالفت با سردمداران تحریکات ،از کلنل پسیان در خراسان تا جنگلی ها در نواحی شمال وقیام خیابانی در تبریز ،  ” نسبت به آنان عداوت و کینه ای ” نداشته است او این حرکات را نه تنها ” خلاف مصالح کلیه ملک و ملت وبه حال مردم این کشور ” می دانست ، بلکه برای خود قیام کنندگان نیز زیانبار می شمرد.

سرانجام در جریان مجلس پنجم ، مرد مقتدری ، که بهار و همگنان او تا آن زمان به دعایی نومیدوار طلب کرده بودند ، در قامت سردار سپه ، که در مجلس موسسان سال 1304 احمد شاه را از سلطنت خلع و خود را به جای او پادشاه اعلام کرد ، ظاهر شد و او از چنان اقتداری برخوردار بود که ترس بر همه طرفداران دولت مرکزی مقتدر چیره شد.

 بدیهی است که نتیجه ای که از ” قلم -و-چانه زدن های ” بهار ، به عنوان عضو کمیته مرکزی حزب دمکرات ، به دست آمد آن نبود که بتواند موجب خرسندی او را فراهم آورد، و همین امر خلجانی در جان او پدید آورد. از سویی ، کشور به مردی نیرومند  نیاز داشت تا از هم فرو نپاشد، اما ، از سوی دیگر ، آن مرد قدرتمند تر از آن بود که بتواند آزادی مورد نظر بهار را تامین کند.

         بهار که تا دیروز به آرزوی ایجاد حکومت مرکزی مقتدر با هرکس که احتمال قدرت وتوانایی در او  می رفت همداستانی کرده بود ، اینک باید با مقتدر ترین حکومت ها مخالفت کند ، چه او را خطرناک می دید.!او می نویسد که ” حیات سیاسی من در این مرحله تقریبا به کوچه بن بست رسیده بود .”

می توان با بهار موافق یا مخالف بود اما نکته اصلی برای طباطبایی این است که او در این بن بست از واقع بینی سیاسی دور نشد و به گزینش ایدئولوژیکی ، والبته فرصت طلبانه ای که منافع خصوصی او را تامین می کرد، روی نیاورد. او ، به خلاف بسیاری از رجال فرصت طلب ، ترجیح داد از حکم ” صرف عقل ” پیروی نکند و هم چنان راه ” وظیفه شناسی و وطن دوستی ” را دنبال کند. رفتار سیاسی و گزینش های او نمونه ای از رجلی است که مصالح کلی را با منافع خود سودا نمی کند.آن چه برای طباطبایی اهمیت دارد دیدگاه واقع بینی سیاسی و توجه به منطق مصالح کشور است.

این واقع بینی سیاسی نقیض پیروی از منطق موضع ایدئولوژیکی است که جلال آل احمد ، پیش از علی شریعتی ، مقدمات آن را فراهم آورد. قبل از وارد شدن به منطق موضع ایدئولوژیکی آل احمد، دو مفهوم “موضوع علم سیاست”  و”قداست”  را از جستار دوم کتاب ملت ، دولت وحکومت قانون نقل میکنیم.

طباطبایی می نویسد : ـ«مناسبات سیاسی ، یعنی شهروندی و رابطه دولت وملت ، در قلمرو واقعیت هایی پدیدار می شود که قلمرو تنش های دائمی است و ، از این حیث ، می توان در تامین مصالح به وحدتی رسید ، که البته پیوسته نیز نا پایدار است. قلمرو مناسبات سیاسی ، به خلاف ” عالم خیال ” ایدئو لوژی ها ، قلمرو منافع و مصالح گروه های سیاسی است و، از آن جا که رابطه نیروها و فهم گروه ها در میدان پیکار از منافع و مصالح پیوسته دگرگون می شود ، و این دگرگونی ها تابع منطق هیچ علمی نیست ، شکست و پیروزی گروه ها و افراد نیز امری گذراست و می تواند موقتی باشد. به سخن دیگر ،  قلمرو مناسبات سیاسی میدان پیکار نیرو های حق وباطل نیست ، که در حوزه ” اخلاق ” قرار دارد ، وحاضران در آن میدان نیز قدیسان نیستند. قدیسان اگر ” هفت شهر عشق ” را پشت سر گذاشته باشند ، خطا نمی کنند، به دریا فرو می روند و خشک دامن بیرون می آیند… قدیسی که گردی بتواند بر دامن او بنشیند قدیس نیست ، …قدیس زائر تنهایی است که ، در مقام قدیسی خود اسوه است ، نه اینکه کسی اسوه او باشد . او ” راه ” و ” باب ” است ودیگران باید از آن راه وباب بگذرند و از آن باب وارد شوند.»

اگر دو منطق متفاوت و متناقض سیاست و قداست درست فهمیده شده باشد ، باید گفت که به ظاهر این دو هیچ نسبتی با یکدیگر ندارند . منطق قدیسی می تواند پیشا – یا – پسا – سیاسی به نظر آید یعنی ، به هرحال ، احکام مناسبات سیاسی بر آن جاری نمیشود. به طور تاریخی نیز نسبتی میان آن دو گروه وجود نداشته است ، آن چه امروزه پیوندی میان آنها برقرار میکند ، ایدئولوژی های سیاسی جدید است که…..

با توجه به این مقدمات می توان گفت که آل احمد ، اگر چه مانند بهار در سیاست ورزی به بن بست رسید ، اما چون ، به عنوان اهل ایدئولوژی ، دریافتی از منطق سیاست ورزی نداشت ، به قدیس سازی روی آورد( او به جای سیاست ورزی ، به قدیس سازی ، شهید سازی ، وتاریخ سازی روی آورد. )

نکته اساسی در نظریه ” غربزدگی ” آل احمد مخالفت او با مشروطیت ، به عنوان نشانه سیطره غربزدگی است. او برای پنهان نگاه داشتن مخالفت خود با حکومت قانونی که از پی آمدهای تاسیس نظام مشروطه بود ، نظریه ای برای ” غربی ” بودن مشروطیت جعل کرد که ” شیخ شهید ” مهم ترین سخنگوی آل احمد در آن ” روایت ” بود .او نعش آن بزرگوار را بر سر دار هم چون پرچمی می دانست به علامت استیلای غربزدگی (…..که چون شیخ فضل الله نوری علیه حکومت ملی قیام نموده و سبب قتل هزاران نفوس و خرابی بلاد و غارت وفساد گردیده و حجج الاسلام نجف اشرف هم او را مفسد فی الارض تشخیص داده اند ،محکوم به اعدام نمود.به نقل از : کیفر خواست ،محاکمه و اعدام شیخ فضل الله نوری / نعمت احمدی ) که با آن بتواند آن لحظه تاریخی را به گونه ای توجیه کند که مخالفت او    با مشروطیت از نظرها پنهان بماند.آنچه آل احمد نمی خواست بداند ، این نکته ظریف بود که ، مشروطه خواهان ، با تاسیس حکومت قانون و به سامان کردن امور داخله  ، مصالح و منافع کشور را در مواجهه با دول استعمارگر،  تامین می کردندو” شیخ شهید” آل احمد ،تمام قد در مقابل حکومت قانون ایستاده بود.   پروژه  شهید سازی آل احمد بعد ها با مرگ نا بهنگام صمد بهرنگی و جهان پهلوان تختی در دهه چهل ، تکمیل گردید. در ایدئولوژی آل احمد ، علت مرگ اهمیت چندانی نداشت ، هر مرده ای ، اگر می توانست ایدئولوژی آل احمد را به کار آید ، او برایش ردای ” شهادت ” می دوخت.   

واما قدیس سازی آل احمد به سابقه پیوستن او به حزب توده و جدایی از آن حزب وسالهای تعلق خاطر او به خلیل ملکی بر میگردد. آل احمد ، به رغم احساس نزدیکی به خلیل ملکی ، راه و رفتار سیاسی او را نمی پسندید واو را مانند محمد مصدق ” مردی میان نظر و عمل ” می دانست که نمی توانست در میدان پیکار سیاسی موفقیتی به دست آورد. طبا طبایی در ادامه می نویسد: با این همه ، آل احمد این امتیاز شگفت انگیز را به مصدق در مقایسه با خلیل ملکی می دهد که نخواست ” از اصول خود بگذرد و با چرخ ها بگردد ” تا چند سالی به کاری گماشته شود ، ودر باره فضایل آل احمد وار مصدق می نویسد :

“نمونه عالی این امر دکتر مصدق بود ، مردی مردد میان نظر وعمل ! اما او این لیاقت دیگر را داشت که  نگذارد شکستش را پای قلت وسایل و کادر نا کافی و شرایط نا مناسب رهبری بنویسد. او به زبردستی یک سیاستمدار کار کشته شکست خود را بست بیخ ریش کودتایی که به ابتکار تراست بین المللی نفت راه افتاد و دیگر قضایایی که از دسترس یک آدم عادی – گر چه نخست وزیری باشد – خارج است. “

آل احمد آن گاه از باب نتیجه گیری زیرکی مصدق ، به عنوان یکی از ادنی فضایل رجل سیاسی محبوب خود ، می افزاید : ” وبه این طریق ، از مسند نخست وزیری که افتاد ، بر مسند دیگری نشست که تا ابد همراه وجدانیات تاریخی مردم برقرار است ” یعنی ، به عنوان منجی ، مکانی در خیال پردازی های ابدی عامه پیدا کرد که گویا اگر ” کودتا ” نمی شد ایران گلستان شده بود.

بدین سان ، به نظر آل احمد ، مصدق ناکارآمدی و قلت امکانات وشرایط نامساعد را به عنوان کلاهی برسر روشنفکری گذاشت و روشنفکری این فرصت گرانبها را یافت که در فرصت از ازل تا ابد روشنفکران ، که از هیچ چیز به اندازه سیاست ورزی دور نبود ، بر آن منجی ابدی مویه کند. طباطبایی می نویسد : درست نمی توانیم بدانیم این سخنان از باب مدح شبیه به ذم در باره رهبری نهضت ” ملی ” گفته شده یا ، برعکس ، برسبیل ذم شبیه به مدح !

وسرانجام آل احمد تاریخ نویس در چند سطر خلاصه ای که گویا باید تاریخ ایران باشد ، از انوشیروان تا شکست ایران در جنگ های ایران وروس ، عرضه می کند که قهرمانان اصلی آن مستشرقان ، به عنوان عاملان استعمار ، هستند ، اینان با کلاه هایی دردست ، و سرهای بی کلاه ” ما ” که آماده اند آن کلاه ها بر آن ها گذاشته شوند همه جا حضور دارند ، و به ایرانیان می گویند که ” بله ! شما سرتان سر شیر است و دمتان دم فیل ! ” و ما هم که ” از دوره انوشیروان مالیخولیای بزرگنمایی داشته ایم و به تعارف دل باخته بوده ایم ” سرنوشت سیاست و اقتصاد و فرهنگمان را  یک راست در دست کمپانی ها و دولت های غربی حامی آنها می سپاریم.

آل احمد ، به عنوان کارآگاه ، به دنبال توطئه ای است که برحسب معمول آن را نیز پیدا میکند ، اما اینجا در فاصله خسرو انوشیروان ، صفویان و شکست ایران در جنگهای ایران وروس وپیدا شدن ” سروکله نفت ” در توضیح علل واسباب آن انحطاط سکوت میکند ودر باره آن چیزی نمی گوید. زیرا تاریخ او شرح ” روایتی ” است که ایدئولوژی او حدود وثغور آن را تعین میکند .آل احمد ” آشفتگی در فکر تاریخی ” خود را به مرتبه نظریه ای ارتقا داده که نه فکری در آن وجود دارد نه تاریخی .این نوع تاریخ نویسی ” گزینشی ” این حسن را دارد که دست اورا برای وارد کردن تنها پهلوان تاریخ معاصر ایران در میدان خیالی خود باز میگذارد که در آن ” شیخ شهید ” یک تنه نه تنها ” در مقابل هجوم مقدمات ماشین ” که معلوم نیست چیست ! -ایستاده ، بلکه

” نعش آن بزرگوار ….برسر دار هم چون پرچمی …به استیلای غربزدگی پس از دویست سال بربام سرای مملکت افراشته شد “

البته دویست سال پیش از اعدام شیخ شهید شاهان زند بربخش های مهمی از ایران فرمان میراندند و…..خود ایرانیان پیش از برافراخته شدن پرچم استلای غربزدگی ، تا جایی که می توانستند در سستی ارکان حکومت مرکزی کوشیدند …..آقا محمد خان با پشته هایی از چشم و مناره هایی از کله راه استیلای آینده روس وانگلیس را هموار کرد تا زمانی که ” پرچم آن استیلا بربام سرای ایران برافراشته می شد ” چشمان چندانی برای دیدن وجود نداشته باشد.

برداشت از جستار دوم کتاب ” ملت ، دولت و حکومت قانون “

علیرضا هاشمی