ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران» – 2

«

درتاریخ نویسی جدید، نظریه های بسیاری  با توجه به مواد تاریخی اروپایی تدوین شده است وبرخی ازآن ها هوادارانی  نیزدرایران پیدا کرده است. نظریه ی  تاریخی میشل فوکو یکی ازهمین نظریه هاست.

این نظریه ی تاریخی دارای دوبخش مهم است که نخستین آن ها نظریه ای
برای تبیین  نظام های تاریخ علم است.

دومین بخش، درنظریه ی فوکو، ایدئولوژی ناشی ازبرخی ازمقدمات او برای
توضیح نسبت قدرت ودانش است.

یکی ازپیروان فوکو، دربیرون جهان غرب، ادوارد سعید بود که کوشش کرد
جنبه نظریه ی ایدئولوژیکی فوکو درمورد دانش شرق شناسان را  درباره «شرق» به کارگیرد، اما ازآنجا که مقدمات
فوکو با مواد «شرق» ادواردسعید، که بیشترازآن که واقعیت تاریخی داشته باشد، رویایی
خیالی بود، سازگارنبود، نتیجه ای که ازپژوهش های سعید به دست آمد جزدامن زدن به
خیال اندیشی های ملت های «شرق» نبود.

دهه های اخیر، جریان های دیگری نیزدرتاریخ نویسی ایدئولوژیکی
پدیدارشده که بویژه می توان به تاریخ نویسی های پست مدرن اشاره کرد، که موضوع بحث
ما نیست.

آن چه اینجا واینک درتاریخ نویسی ایرانی باید مورد توجه قرارگیرد، این
است که تا زمانی که «تاریخ جامع» یا «تاریخ کلی» ایران وجود نداشته باشد، یعنی تا
زمانی که نتوانسته باشیم، برپایه همه اسناد ومدارک، یک دوره تاریخ ایران را
بنویسیم تفسیرهای تاریخی که مبانی نظری آن ازدیگرعلوم اجتماعی گرفته شده اند،
مانند تاریخ فرودستان، ممکن نخواهد شد.

تاریخ فرودستان، به عنوان مثال، تنها می تواند بخشی، یا ناحیه ای ، از
«تاریخ جامع» باشد و، به این اعتبار، می تواند معنایی داشته باشد. اگرتاریخ
فرودستان کوششی برای توضیح همه تاریخ باشد، چنین تاریخی، به عنوان بخشی که ادعای
کل بودن را دارد، جزتاریخ ایدئولوژیکی، یعنی تدوین بیانیه ای جامعه شناختی –
مارکسی، برای یکی ازگروه های اجتماعی نیست.

همه تاریخ های ناحیه ای، درغیاب «تاریخ جامع»، تنها می تواند تاریخ
ایدئولوژیکی باشد، چنان که برخی ازتاریخ های میشل فوکو، مانند تاریخ «جنسیت»،
ونیزبرخی ازنتایجی که اوازمقدمات بررسی های تاریخ علم خود می گیرد، مانند «مرگ به
مفاجات انسان»، به خلاف بحث های معرفت شناسی او، ایدئولوژیکی هستند. نیازی به گفتن
نیست که تا اطلاع ثانوی، یعنی تا زمانی که نتوانسته باشیم «تاریخ جامع ایران» را
بنویسیم، این نوع ازتاریخ ها برای ما جالب توجه نیستند. ازاین تاریخ های ناحیه ای
ایدئولوژیکی، برای نظام دانش، همان باقی خواهد (ماند) که ازدهه های طولانی تاریخ
نویسی مارکسیستی باقی ماند.

مشکل کنونی تاریخ نویسی ایرانی فقدان نظریه (تاریخی) نیست که گویا
گمان می کنیم بدون آن تدوین تاریخ ایران ممکن نخواهد شد. نیازی به گفتن نیست که نظریه
(تاریخی) امری نیست که بتوان ازبیرون تاریخ وارد کرد ودرمورد برخی ازمواد آن به
کاربرد.

همه نظریه های تاریخ نویسی غربی، ازآغازتکوین آن، با تحولی که درعلوم
اجتماعی جدید صورت گرفته، برپایه ی نظام مفاهیم علوم اجتماعی وفهم مواد تاریخی
اروپا تکوین پیدا کرده است وبا صرف کاربرد غیرانتقادی آن دربیرون حوزه تاریخ
اروپا، (ازجمله از) تحول تاریخی کشوری مانند ایران گرهی گشوده نخواهد شد.

درشرایط کنونی بررسی های تاریخ ایران، افزون برشناسایی منابع تاریخ
ایران، واستفاده روش مند ازآن ها، نمی توان هیچ نظریه ای را درکلیت آن  درمورد مواد تاریخ ایران به کاربرد، بلکه باید
با توجه به نیازهای تاریخ نویسی ایرانی برخی ازمفاهیم تاریخ غربی را وام گرفت وبا
تصرفی درآن ها مواد تاریخ ایران را توضیح داد. این امرنیازمند بازگشت به همه مواد
تاریخ ایران وشناسایی خلاف آمدهای سیرآن دارد. آن چه  (پیش ازاین) درباره تقدم نوزایش ایران برقرون
وسطای آن وامکان تدوین نظریه ای برای وجدان نگونبخت ایرانی گفته ایم ازمصداق های
چنین تصرف های درمفاهیم  تاریخ نویسی
اروپایی است. درجاهای دیگری نیزگفته ایم که، درمقایسه با اروپای غربی، که کشورهای
آن ناحیه هایی ازامپراتوری امت واحد مسیحی بودند، روند تکوین ملت ایران درآغازدوره
اسلامی بسیارزود آغازشد … که پیشتردردوران باستان تکوین پیدا کرده بود.

درسده های پس ازیورش مغولان … ودرکسوف اندیشه عقلی … ودرخلا نظام
مفاهیمی که مضمون آن ها به تدریج خالی شده بود، جایی برای پدیدارشدن نوعی ازادب
فارسی بازشد که نظام استعاره ها را جانشین نظام مفاهیم زوال یافته کرد.

دراین صفحات کوشش می کنیم با تکیه بربحث استعاره های بلومنبرگ پرتوی
برجایگاه شعرحافظ درتاریخ اندیشیدن ایرانی بیفکنیم.

خواننده ای که به تفسیر های عرفانی شاعران ایرانی خوگرشده است می
تواند گمان کند که آن چه درباره شاعرانی مانند حکیم ابوالقاسم وخواجه شمس الدین
محمد، ونیزفیلسوفی مانند شیخ شهاب الدین به عنوان شاعران وفیلسوف ملی گفته ایم

گزافه «ملی گرایانه» ای بیش نیست. فهم عرفانی ادب واندیشیدن ایران، به
رغم نکته های درستی که درمواردی درآن وجود دارد، ازعارضه های انحطاط تاریخی ایران
است وهمین امرموجب شده است که نتوانیم فهم درستی ازبرخی وجوه ادب واندیشیدن ایران
پیدا کنیم.

درتاریخ اندیشیدن ایرانی، حافظ مهم ترین شاعری است که، چهارسده پس
ازفردوسی که بیانی اسطوره ای ازآگاهی «ملی»

ایرانیان عرضه کرده بود، آن آگاهی را درنظامی ازاستعاره ها بیان کرد.
با توجه به آن چه درصفحات گذشته درباره اهمیت نظریه درتاریخ وقرائت های متفاوت
ممکن گفتیم، اینک می توان توضیحی ازاهمیت حافظ درشرایط زوال اندیشه تاریخی عرضه
کرد.

با زوال اندیشه تاریخی، ایرانیان حافظه تاریخی قومی وملی خود را ازدست
دادند، اما نوعی ازتجدید همان حافظه درزی خاطره «ملی» درشعرحافظ ممکن شد. خوجه به
این اعتبار، «لسان غیب» تاریخ ایرانی است که درپیوندی که میان خود وایران ایجاد
کرد، هم چون « آتشی درسینه حافظ بود که خورشید ایران ازشعله ای ازآن درآسمان گرفته
بود».

خواجه هرگزجزقصه خاطره ملی ایرانیان وپایداری ایران درگذر وزیدن «باد
بی نیازی خداوند» نگفت. او لسان غیب راز این پایداری ایران  بود که به تعبیر ریچارد فرای، مانند سروهای
شیراز با هر بادی خم می شد اما نمی شکست. ازاین رو خواجه، که، درظاهر، به زبان
«دیگرخرقه پوشان» سخن می گفت، نمی توانست خود از«خرقه پوشان» باشد.

به نقل از« نسخه دوم زوال اندیشه سیاسی
درایران» و«دیباچه ای برنظریه ی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران»
انتشارات مینوی خرد – جواد طباطبایی

قسمت اول:


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2019/10/2019-09-21_a.mp3
قسمت دوم:

https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2019/10/2019-09-21_b.mp3