برخی از علل و اسباب انحطاط ایران

 در تکمیل آنچه که طباطبایی درکتاب«دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران » در چهارمین علت از علل و اسباب انحطاط ایران نوشته از کتاب « زوال اندیشه سیاسی در ایران » ویراسته جدید فصل یازدهم نکاتی را متذ کر می شویم. او می نویسد: برای درک معنای وضعی که از آغاز یورش مغولان تا بر آمدن صفویان و تثبیت دولت آنان در ایران زمین پدیدار شد…باید اندکی به گذشته بازگشت و آرایش نیروهای فرهنگی ایران را در این دوره تاریخی مورد توجه قرار داد.

انتقال میراث فرهنگ خرد گرای یونا نیان به دوره اسلامی ، به رغم محدودیت های آن ، دوره ای از توجه به فعالیت فکری و عقلانی به دنبال آورد.بنا بر آنچه از تاریخ های فلسفه دوره اسلامی می توان در یافت، عمده این تاریخ ، ایرانی است و آنچه به عادت و بر سبیل سهولت، البته نه خالی از مسامحه ، فلسفه اسلامی نا میده شده، در ایران بنیاد گذاری شد و هم در این سر زمین و در قلمرو فرهنگ ایرانی گسترش پیدا کرد و سر انجام ، دوره قدیم آن با صدرالدین شیرازی به سر آمد. به دنبال انتقال نوشته های بنیادین فیلسوفان یونانی، ایرانیان، نخستین قومی بودند که به فلسفه پرداختند، زیرا آنان با توجه به سابقه آشنایی با نوشته های یونانی در دوره باستانی تاریخ ایران زمین، …و نیز با توجه به جنبه های خردمندانه فرهنگ دوره باستان که از دیانت زرتشتی بر می خاست، از اقوام دیگری که به امپراتوری اسلامی پیوستند، با اندیشه فلسفی نزدیکی و انس بیشتری داشتند. فلسفه یونانی، در آغاز دوره اسلامی ، به طور عمده ، در محافل ایرانی تبار و شیعی مشرب و در همدلی با نظرات معتزلی، مورد توجه واقع شد و گسترش پیدا کرد و نیز در همین انجمن ها فلسفه بسطی بی سابقه یافت. از فارابی و اخوان الصفا تا ابو علی سینا و مسکویه رازی و حتی خواجه نصیر و فراتر از آن تا صدر الدین شیرازی ، فلسفه ایرانی در دوره اسلامی ، با فراز و نشیب های فراوان بسط و تداوم پیدا کرد، در حالی که ، با مرگ ابن رشد ، در میان دیگر اقوامی که در امپراتوری اسلامی ادغام شده بودند، به تدریج ، فلسفه تعطیل شد. در ایران زمین ودر نخستین سده های دوره اسلامی ، درک فلسفی نویی از دیانت عرضه شد و همین دریافت خرد مندانه ، شالوده استوار پیکار با چیرگی دستگاه خلافت و استقلال ایران زمین را فراهم کرد…اندیشه فلسفی ، پس از آن که در ایران زمین به اوج رسید، با چیرگی ترکان و سیطره دیدگاه های فلسفه ستیز ضربه ای کاری بر پیکر خود یافت. با خواجه نصیر طوسی، کوششی در جهت تجدید، یعنی تداوم سنت و باز پرداخت آن آغاز شد، اما بایورش مغولان ، بار دیگر، تداوم نا پایدار سنت از هم گسیخت و هرگز آن گذشته تجدید نشد. در چنین شرایطی، فلسفه، جایگاه پیشین خود را از دست داد و ترکیبی نو از تصوف و شریعت به وجود آمد که ویژگی عمده آن خرد ستیزی بود. همین ترکیب ، در تحول آتی خود با نوعی از نظریه سلطنت مطلقه نیز پیوند یافت و به اندیشه رایج سیاسی ایران تبدیل شد. با بر آمدن صفویان، در این ترکیب، شریعت اهل تسنن، جای خود را به در یافتی از تشیع داد، اما در اندیشه سیاسی حاصل از پیوند تصوف، شریعت و سیاست، دگرگونی ژرفی به وجود نیامد و همین اندیشه تا آماده شدن مقدمات جنبش مشروطه خواهی، اندیشه سیاسی رایج ایرانیان ونظریه حکومتی آن بود. در دوره ای که با یورش مغولان آغاز شد، با ترکیبی از اندیشه شرعی و عرفانی گوناگون، دوره ای در خرد ستیزی آغاز و به سنتی دراز آهنگ تبدیل شد. در فاصله میان مرگ خواجه نصیر طوسی تا بر آمدن صدرالدین شیرازی، بسیاری از اهل فلسفه در ایران زمین ، حاشیه ها و تعلیقه هایی بر آثار پیشینیان می نوشتند و این حاشیه نویسی ها ، اگر چه مشعل اندیشه عقلانی در ایران را روشن نگاه داشت، اما از آن میان اندیشمندی بر نیامد و اندیشه فلسفی تجدید نشد. بدینسان،زمانی که پس از نزدیک به چهار سده، صدرالدین شیرازی قدم در راه تجدید اندیشه فلسفی گذاشت دیری بود تا بحران تمدن ایرانی به اوج رسیده و دوره زوال اندیشه فلسفی آغاز شده بود. درباره مقام صدرالدین شیرازی ، در تاریخ اندیشه فلسفی در ایران، هنوز تاملی جدی نشده است واین امر از زمانی که نظام فلسفی او به دنبال تفسیری که می توان ویژکی های احکام جزمی شرعی را در آن یافت، به نوعی « ایدئولوژی رسمی » تبدیل شده،به طور کلی ناممکن شده است. صدرالدین شیرازی ، در زمانی به تجدید اندیشه فلسفی سنتی در ایران پرداخت که به دنبال نوزایش ، دوران تاریخی جدیدی در تاریخ و تاریخ اندیشه در اروپا آغاز شده بود و در چنین شرایطی ، بنیاد نویی در اندیشه ضرورت داشت که با الزامات این دوران جدید هماهنگ باشد، اما تاریخ اندیشه فلسفی در ایران زمین در این جهت تحول پیدا نکرد. به خلاف آن چه در باره عصر زرین فرهنگ ایرانی گفته شد که در آن، تفسیری فلسفی و عقلی از دیانت عرضه شد و همین امر ، مقدمات بسط اندیشه عقلی را به عنوان شالوده استوار تمدن، در نخستین سده های دوره اسلامی فراهم آورد، در دوره اسلامی متاخر ، رابطه میان شرع و عقل دستخوش دگرگونی ژرفی شد که یکی از وجوه پر اهمیت آن بر هم خوردن تعادل عقل و شرع و چیره شدن شریعت بر بحث عقلی و تدوین دریافت نویی از مباحث عقلی مطابق شیوه بحث غیر عقلانی بود. این بی اعتنایی به عقل را در تمدن اسلامی ، در آغاز ، اهل تصوف بنیاد نهادند و با دریافت خرد ستیزی که آنان به جریان عمده اندیشه دوره اسلامی تبدیل کردند، در واقع ، راه تحول آتی در جهت زوال اندیشه خرد گرای و به دنبال آن سقوط همه سویه تمدنی که از دیدگاه فرهنگی توان اندیشیدن در مبانی و فرهنگ خود را از دست داده بود، هموار شد. جانشین شدن فلسفه با تصوف و تبدیل شدن این به یگانه ضابطه تفسیر و دریافت شریعت ، نخست، درک عقلی شریعت را ناممکن کرد و آن گاه ، حا صل جمع میان شریعت و تصوف، شالوده اندیشه عقلانی را به زوال سوق داد. زوال اندیشه خرد گرای و اندیشه سیاسی در ایران زمین وضعی به دنبال آورد که وضع انحطاط تاریخی ناگزیر بود.

قسمت اول:

[audio:http://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2015/01/2015-01-17_a.mp3]

قسمت دوم:

[audio:http://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2015/01/2015-01-17_b.mp3]