« ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران » – 9


درسده های پس ازیورش مغولان، اندیشه فلسفی ونیزتاریخ نویسی فارسی زوالی بی سابقه پیدا کردند و، بدین سان، امکان برقرارکردن پیوندی میان نظام مفاهیم «حکمت عملی» وتحولات تاریخ «ملی» برای همیشه ازدست رفت.

درسده های پس ازیورش مغولان، اندیشه
فلسفی ونیزتاریخ نویسی فارسی زوالی بی سابقه پیدا کردند و، بدین سان، امکان
برقرارکردن پیوندی میان نظام مفاهیم «حکمت عملی» وتحولات تاریخ «ملی» برای همیشه
ازدست رفت.

درنظری کلی به وضع آگاهی مردم ایران،
دراین دوره، می توان گفت که، درفاصله یورش مغولان تا فراهم آمدن مقدمات جنبش
مشروطه خواهی، با تهی شدن مفاهیم ازمضمون آن ها وهبوط تاریخ نویسی درافسانه بافی
های دبیران درباری، اخلالی درحافظه تاریخی جمعی ایرانیان ایجاد شد که داستان بی
معنای عدل چنگیزخان وسیاست کردن او زنبور را ازنمونه های جالب توجه آن است.

درواقع، شرح حافظه ای که تاریخ نویسانی
مانند جوینی برای مردم ایران تدوین کرده بودند، پس ازیورش مغولان، به تدریج، به
افسانه هایی برای خواب کردن کودکان تبدیل شد ودراین خیالبافی های تاریخ نویسان
متاخر و نویسندگان «حکمت عملی»، درهبوطی ازکابوس حافظه تاریخی «خشم خدا» به خاطره
«عدل چنگیزی»، چنگیزخان به خلف برحق انوشیروان تبدیل شد.

دراین فاصله، با تبدیل شدن حافظه
تاریخی به خاطره جمعی، که تاریخ را به ساحتی درخیال اندیشی تبدیل می کرد، دگرگونی
مهمی درتاریخ آگاهی ایرانیان ایجاد شده بود. با این هبوط ازتاریخ درخیال اندیشی،
واز«حکمت عملی» درسیاستنامه نویسی سده های متاخر، صورت های اندیشیدن خردگرای
ایرانی به پایان رسید، اما، با این همه، یک صورت دیگرازاندیشیدن ایرانی می توانست
پدیدارشود.

دراین دوره، درکسوف اندیشه عقلی، ودرخلا
نظام مفاهیمی که مضمون آن ها به تدریج خالی شده بود، جایی برای پدیدارشدن نوعی
ازادب فارسی بازشد که نظام استعاره ها را جانشین نظام مفاهیم زوال یافته کرد.

شعرحافظ، بیشترازآن که شعردرمعنای رایج
کلمه باشد، هم چون پناهگاهی برای وجدان ایرانی بود وبه هریک ازاجزای پراکنده ایران
زمین برباد رفته این امکان را می داد که به نیروی «غیب لسان» خواجه شمس الدین
مانند سروهای شیرازدربرابر «باد بی نیازی خداوند» با هروزیدنی خم شود، اما نشکند.

حافظ، به عنوان میراث دارراستین
فردوسی، درچنین دوره پرمخاطره ای ظاهرشد و، پیش ازآن که اندیشیدن ایرانی همه
امکانات بالقوه خود را نابود کند، خاطره ای ازایران را جانشین حافظه ای کرد که تا
آغازدوران جدید تاریخ ایران تجدید آن ممکن نشد، اوگفته بود، «روان را با خرد درهم
سرشته وتخم حاصل ازآن را کشته است». درواقع، آن چه درقلمرو تاریخ نویسی واندیشه
فلسفی، یعنی قلمرو نظام مفاهیم ممکن نشده بود، با حافظ درقلمرو شعری نوآئین ودر
«ترکیب روان وخرد» اوممکن شد. درجای دیگری، دراشاره ای به این تهی شدن نظام مفاهیم
ازمضمون آن ها، با سود جستن ازمفهوم 
Unbegrifflichkeit هانس بلومنبرگ،
یعنی وضع امتناع تدوین بیان مفهومی، گفته ایم که دردوره هایی ازتاریخ قومی
ودرناحیه هایی ازاندیشیدن وضعی پیش می آید که بیان مفهومی ممکن نباشد و، درچنین
مواردی چنان که مشعل آگاهی قومی هنوز یکسره خاموش نشده باشد، این امکان وجود خواهد
داشت که آن آگاهی قومی بیانی در Metapher  ( بیانی دراستعاره) پیدا کند. بلومنبرگ توضیح
منسجم ونظام مند این «استعاره ها» را Metaphorologie  نامیده است.

استعاره ها می
توانند بقایایی Restbestände  درگذارازنظام اسطوره ای به گفتارناظربرعقل Vom
Mytthos zum Logos  باشد.

امتناع تبیین تاریخ ایران درنظام مفاهیم اندیشه تاریخی، یکی ازویژگی های ناشناخته تاریخ ایران است وتا کنون ازاهل نظرمغفول مانده است. هانس بلومنبرگ به مناسبت دیگری (این عدم امکان تدوین نظام مفاهیم) را Unbegrifflichkeit  تعبیرکرده است.

به نقل از« نسخه دوم زوال اندیشه سیاسی درایران» و«دیباچه ای برنظریه ی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران» انتشارات مینوی خرد – جواد طباطبایی

قسمت اول:


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2020/03/2020-02-15_a.mp3
قسمت دوم:

https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2020/03/2020-02-15_b.mp3




« ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران » – 8


ایرانیان، ازآغاز دوره اسلامی تا پیروزی جنبش مشروطه خواهی به دو صورت و در دو نظام اندیشیدن، نوعی «آگاهی» ازخود پیدا کرده اند.

این دونظام اندیشیدن تحت دو نظام ازخود اندیشی سامان یافته است.

نخست، با تدوین اندیشه تاریخی، ازطبری ومسعودی تا (بیهقی) وعطاملک
جوینی، تاریخ نویسی ایرانی مکانی برای تدوین اندیشه خودآگاهی «ملی» شد، ایرانیان
توانستند تداوم حافظه «تاریخی» خود دردوره اسلامی را نگاه دارند.

محمد ابن جریرطبری گفته بود که «تاریخ ایران تداومی بی سابقه درمقایسه
با دیگراقوام دارد». (224 – 310 هجری قمری)

ابوعلی مسکویه رازی گفته بود که او درکتاب خود شرح معجزه های پیامبران
راستین و «کارهایی را که به اعجاز کرده اند» نخواهد آورد، زیرا «مردمان روزگار ما
درپیش آمدها پندی از آن نتوانند گرفت». (320 – 421 هجری قمری)

بوفضل بیهقی گفته بود که «و غرض من نه آن است که مردم این عصر را باز
نمایم، حال سلطان مسعود… اما غرض من آن است که تاریخ پایه ای بنویسم وبنایی بزرگ
افراشته گردانم، چنان که ذکر آن تا آخر روزگار باقی ماند». (385 – 470 هجری قمری) جوینی، از این حیث که در میان سطر های تاریخ
خود بذرهایی از «آگاهی ملی» ایرانیان را هم زمان با یورش مغولان در تاریخ خود
پنهان کرده بود، از بسیاری از تاریخ نویسان 
معاصر خود متمایز است.

 به لحاظ
اشاراتی که درتاریخ جهانگشای جوینی به مشکل ایران آمده، آن کتاب دارای اهمیت ویژه
ای است وعطا ملک جوینی با پشتوانه  اندیشه
تاریخی و آگاهی «ملی» نکته های بنیادینی درباره وضعیت تاریخی ایران باز گفته است.

جوینی درتوصیف آخرالزمانی یورش مغولان با اشاره
ای به مکالمه دو تن ازعلمای زمان آورده وگفت : “مولانا چه حالت است این که می
بینیم؛ به بیداری است یا رب یا به خواب؟” مولانا امامزاده گفت : “خاموش
باش! باد بی نیازی خداوند است که می وزد؛ سامان سخن گفتن نیست!”

اما با زوالی که تاریخ نویسی بویژه به دنبال
یورش مغولان پیدا کرد، تداوم حافظه تاریخی به امری پر مخاطره تبدیل شد.

عطا ملک جوینی در
تاریخ نویسی تالی ابوالفضل بیهقی بود و آن گاه نیز که با یورش مغولان،  به گفته همان بیهقی، عصر تاریخ نویسی «بیداری»
به پایان رسید، آن چه ایرانیانی مانند او از «آگاهی ملی» درپستوی خانه نهان کرده
بودند، در دستارهای «شاعران زمانه ی عسرت» نهادند.

نوعی ازشعر «اندیشیده»
و «اندیشنده» زمانی با حافظ پدیدار شد که با عطا ملک تاریخ نویسی «بیداری» به پایان
رسیده بود.

دلیل این که ادب فارسی در این دوره، درفاصله
آغازسده هفتم تا آغاز سده دهم، به چنان مرتبه ای دست یافت که فراتررفتن ازآن تا
کنون نه تنها درزبان فارسی، بلکه کما بیش درهیچ یک از زبان های بزرگ ممکن نشده
است، از این روست که شعر فارسی نظم وناحیه ای درادب نیست، بلکه، به عنوان جانشین
«حافظه ای» که زوال پیدا می کرد، بیان «خاطره قومی» مردمانی است که جان و روح قومی
خود را در زبان ملی دمیده اند…تا آن گاه که ایران در«معرض وزیدن باد بی نیازی
خداوند» قرار می گیرد، وبویژه  آن گاه
که  «سامان سخن گفتن نیست»، از آسیب درامان
بماند.

به این اعتبار، شعر حافظ صورتی دیگرازهمان «حکمت
خسروانی» است که شیخ مقتول در راه احیای آن جان باخت.

رشته ای که شیخ مقتول و«حکمت خسروانی» او را با
حافظ درپیوندی نامرئی، اما ناگسستنی، به هم ربط می دهد، دریافتی ازدیدگاه تاریخ
باطنی از دوره باستانی ایران واندیشیدن آن است.

جای شگفتی نیست که شاهرخ مسکوب، که می خواست
کتابی درباره اوستا بنویسد، جستاری درباره حافظ نوشت.

“… چون شروع به نوشتن کردم راهم بسته شد.
سرود های زرتشت بی آن که بخواهم مرا به یاد غزل های حافظ می انداخت.” (شاهرخ
مسکوب، درکوی دوست، ص 5 – 6 )

در سده های پس ازیورش مغولان، اندیشه فلسفی ونیز
تاریخ نویسی فارسی زوالی  بی سابقه پیدا
کردند و، بدین سان، امکان بر قراری پیوندی میان نظام مفاهیم «حکمت عملی» وتحولات
تاریخ «ملی» برای همیشه ازدست رفت.

شرح حافظه ای که تاریخ نویسانی مانند جوینی برای
مردم ایران تدوین کرده بودند، پس ازیورش مغولان، به تدریج، به افسانه هایی برای
خواب کردن کودکان تبدیل شد و دراین خیال بافی های تاریخ نویسان متاخر و نویسندگان
«حکمت عملی»، درهبوطی ازکابوس حافظه تاریخی «خشم خدا» به خاطره «عدل چنگیزی»،
چنگیزخان به خلف  برحق انوشیروان تبدیل شد.


بویژه پیوند فلسفه، چنان که مورد صدرالدین شیرازی نشان می دهد، ازواقعیت تحول تاریخی ایران گسست وملا صدرا، با تدوین حکمت متعالیه، پایان تاریخ مفاهیم مرتبط با نظام مدنی را اعلام کرد.

به نقل از« نسخه دوم زوال اندیشه سیاسی درایران» و«دیباچه ای برنظریه ی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران» انتشارات مینوی خرد – جواد طباطبایی

قسمت اول:


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2020/03/2020-02-01_a.mp3
قسمت دوم:

https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2020/03/2020-02-01_b.mp3




« ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران » – 7

بخش های مهمی ازفرآورده های فرهنگی که مردمان
قلمرو ایران بزرگ درطی سده ها آفریده اند، ایرانی است.

این که 
ازسده ای پیش بسیاری ازایران شناسان توانسته اند برخی ازمواد تاریخ ایران
پیش ازدوران جدید را درقالب مفهوم «ملت» و«ملی» توضیح دهند، به معنای این است که
چنین ناحیه هایی ازتاریخ وتاریخ اندیشه درایران به گونه ای به مفهوم «ملت» و«ملی»
نزدیک شده بودند که نمی شد آن مواد را به عنوان مضمون مفهوم دیگری فهمید.

این که بیش ازیک سده پیش تئودورنلدکه،خاورشناس
آلمانی، شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی را «حماسه ملی ایران» نام داد – Das iranische Nationalepos –  واین که والترهینتس، تاریخ نویس آلمانی، برآمدن
صفویان را «تشکیل دولت ملی» درایران خواند – Irans Aufstieg zum Nationalstaat ازاین روست که آن دو در شاهنامه فردوسی وحکومت صفویان رگه
هایی ازواقعیت «ملی» ایرانی  یا آن چیزی را
می دیدند که هانری کربن ازآن به «آن ایرانی» یا – res iranica – تعبیرکرده است، «آنی» که من ازآن به «مشکل» تعبیرمی کنم.

این «ایران» ، به عنوان «مشکل»، مفهومی آبستن است. توضیح این «مفهوم آبستن» دراین مجال ممکن نیست.

prägnante Begriffe «مفاهیم آبستن»

برمبنای آنچه پیشتر درباره نام «ایران» گفتم، وتمایزآن با نام های دیگری که دراین بخش ازجهان می شناسیم، می توان گفت که «ایران» ازاین حیث مفهومی آبستن است  که تنها نام کشوری با مختصات جغرافیایی خاص آن نیست، بلکه «جسم لطیف» کشوری است که پیوسته زبان، تمدن، فرهنگ ونمود های بسیاردیگری را به عنوان روح قوم ایرانی با خود حمل کرده است. ازاین حیث، زبان فارسی زبانی درمیان زبان های بسیاردیگرنیست، بلکه کالبد جان وروان مردمانی است که درسده های طولانی تاریخ این کشورهستی خود را درآن دمیده وزنده نگاه داشته اند. تردیدی نیست که بخش های مهمی ازفراورده های فرهنگی که مردمان قلمرو ایران بزرگ درطی سده ها آفریده اند، ایرانی است، یعنی روح ایرانی درهمه آن کالبدها دمیده شده است.

بسیاری اززبان ها وفرهنگ ها ی کشورهایی که به
تدریج درگستره ایران بزرگ فرهنگی پدیدارشده اند فرزندان زبان وفرهنگ فراگیرایران
اند، این نسبت پدری – فرزندی امری تاریخی است، نه سیاسی که بتوان نفی کرد.
هرفرزندی می تواند به مصلحت دیدی نسبت به پدرخود بی اعتنا باشد، اما نفی نسبت پدری
طیره عقل است ونفی خود.

ایران، زبان، تمدن و فرهنگ آن، به عنوان  مفهوم هایی آبستن، درسده های گذشته، فرزندانی آفریده ونام هایی به آنان داده اند. به این اعتبار، می توان گفت : ایران یک نام نیست، واقعیتی نامبخش است.

به نقل از« نسخه
دوم زوال اندیشه سیاسی درایران» و«دیباچه ای برنظریه ی انحطاط ایران با ملاحظات
مقدماتی درمفهوم ایران» انتشارات مینوی خرد – جواد طباطبایی


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2020/02/2020-01-18.mp3




« ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران » – 6

تاریخ ایران درهمه بدی ها وخوبی های آن، نیازی به اید ئولوژی ندارد.

آنچه ایران را ازهمه کشورهای همسایه او متمایز می کند، تاریخی بودن
تاریخ آن است.

کشورهایی درهمسایگی ایران، که تاریخ آن ها منابعی جز منابع تاریخ ایران ندارد، برای نوشتن تاریخ خود ناچار باید مقولات  علوم اجتماعی وعلم سیاست جدید را وام بگیرند. بسیاری از کشورهای همسایه ایران، به لحاظ تاریخی، کشورنیستند وتاریخ آن ها جزئی از تاریخ ایران است، اما از خلاف آمد عادت با توجه به مقولات علم سیاست جدید کشور به شمار می آیند. نوشتن تاریخ این کشورها در بی اعتنایی به مقولات علم سیاست جدید ممکن نیست، زیرا اگرچه زمانی برآن ها گذشته، اما این گذشت زمان موجب نشده است مردم این کشورها به چنان آگاهی برسند که بتوانند مقولات فهم وحدت قومی خود را تدوین کنند. البته، منظورمن این نیست که این مسائل «کشورها» را نمی توان با آن نظام مفاهیم توضیح داد، بلکه می خواهم بگویم که آن ها نظام مفاهیم خود را ندارند و، ناچار، باید نظام مفاهیم علوم اجتماعی جدید را برآن ها تحمیل» کرد. فرآورده ی این «تحمیل» را دردانشگاه های غربی – بویژه ایالات متحده – «مطالعات خاور میانه» خوانند وازمهم ترین دستاوردهای جدید آن صدور«دموکراسی» به افغانستان، عراق، لیبی و… است.

عراق و افغانستان،
اگربخواهند «تاریخ» و «وحدت قومی» خود را بفهمند، نمی توانند ازمقولات جدید علوم
اجتماعی وعلم سیاست بی نیاز باشند، اما مفاهیم تاریخ، ملیت ودولت ایران موادی را
فراهم آورده است که بدون ارجاع به نظام مفاهیم جدید نیزمی توان تاریخ ایران را
فهمید.

این که من می گویم
درنوشتن تاریخ ایران نمی توان هگلی، مارکسی و… بود – یعنی هگلی یا مارکسی بودن
بی معناست، اگرچه تاریخ مارکسیستی ایران وجود داشته، اما عرض خود بردنی بیش نبوده –
به معنای این است که نظام مفاهیم آن ها قالب هایی برای مواد ویژه هستند وجز به
عنوان قالب ها نیزنمی توان ازآن ها سود جست.

آن گاه که هگل ایران
را نخستین دولت می خواند، مفهوم دولت را برمواد تاریخ ایران تحمیل نمی کند، که
دراین صورت می توانستیم از ایدئولوژی هگلی دولت سخن بگوییم، بلکه مفهومی را می
سازد که با نظری به واقعیت ومواد تاریخ نیز تنقیح شده است.

گام نخست درنوشتن تاریخ ایران نقادی ایدئولوژی هایی است که ازسده ای پیش هم چون «پرده پنداری» – به تعبیری که ازفریدالدین عطاروام می گیرم ودرواقع معادلی برای وجه معرفتی ایدئولوژی و «آگاهی کاذب» است – برای پنهان نگاه داشتن واقعیت ایران به کار گرفته شده است. برای تدوین تاریخ ایران این پرده پنداررا باید درید

به نقل از« نسخه دوم زوال اندیشه سیاسی درایران» و«دیباچه ای
برنظریه ی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران» انتشارات مینوی خرد –
جواد طباطبایی


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2020/02/2019-12-07.mp3




« ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران » – 5

چگونه ایران، به رغم دولت هایی کوتاه مدت، در دوره هایی، توانسته است، پیوسته، جامعه ای بلند مدت ایجاد کند؟

چگونه ایران، به رغم دولت هایی کوتاه مدت، در دوره هایی، توانسته است، پیوسته،
جامعه ای بلند مدت ایجاد کند؟

ایرانیان بخش مهمی از حیات تاریخی خود را «در مسیر وزیدن باد بی نیازی خداوند»
سپری کرده اند، دوره هایی که در آن «سامان سخن گفتن» نبود، چه رسد به توان نظری
تدوین مفهومی فلسفی، اما فرق میان ایرانیان با مردمان «جامعه های کوتاه مدت»* این
بود که اینان هیچ نمی توانستند گفت، آنان (ایرانیان) می توانستند وجود تاریخی خود
را در سطرها و میان سطرهای تاریخ جوینی پنهان کنند. ملتی که پیوسته توانسته بود در
برابر بادهای سموم خم شود، اما با این همه استوار بماند، حتی باد بی نیازی خداوند
محتوم به گذشتن بود و، با گذشتن باد، هر بار به تعبیر” ریچارد فرای”،
سرو ایران خم می شد، اما نمی شکست، یعنی تا کنون نشکسته است!

من بر آنم که این دریافت از ایران درمسیر وزیدن باد بی نیازی خداوند را با
نظریه هایی که به هر حال «کوتاه مدت تر» از کوتاهی جامعه ی کوتاه مدت ایران هستند
نمی توان فهمید.

امروزه با آشنایی اجمالی که با نظام های فلسفی اروپایی وعلوم اجتماعی جدید
پیدا کرده ایم، کوشش برای تبیین تجربه تاریخی مردمان ایران در نظام مفاهیم این
دانش ها امری ممکن و سودمند نیست، اما می توان با سود جستن ازاندیشید ن فلسفی،
شهود هایی را که در نوشته های ایرانی و ادب فارسی وجود دارد به صورت مفاهیم توضیح
داد و پرتوی بر زوایای ناروشن تجربه تاریخی مردم ایران انداخت. این امر کوششی
سترگ، دراز آهنگ وبس پیچیده است و نمی توان جز به «جریده رفتن» در این راه خطر
کرد.

نخستین گام آن نیز ایدئولوژی زدایی از بحث در باره  تاریخ ایران وتجربه تاریخی مردم آن است که
بویژه از سده ای پیش به مانعی در راه بحث تاریخ پایه ای ایران تبدیل شده است.(هم
چنین) نسبی گرایی ناشی از جهانشمولی جریان های مترقی در علوم انسانی واجتماعی نیز
مانعی در راه پرداختن به چنین مهمی ایجاد کرده است.

ازآن جا که عرف کنونی وادب مزورانه ی دنیای جدید ایجاب می کند که همگان جز
درمحدوده ی  politicallycorrect
 سخن نگویند، واز آن جا که همگان باید مطابق عرف
زمانه سخن بگویند، بخش مهمی از علوم اجتماعی جدید برای مترقی بودن – زیرا که همگان
برابرند ومحکوم به پیشرفت – نمی توانند تمایز های اساسی را توضیح دهند.

امروزه، درعرف بین المللی، عراق و افغانستان به همان اندازه  کشور به شمار می آیند که ایران، و خلاف politicallycorrect  بودن است که بگوییم از این سه تنها یکی کشور
است، و همیشه بوده است وآن دو دیگر نیستند، وهرگز نبوده اند.

اگرچه به ظاهر همسانی های بسیاری میان آن سه ومردمان آن ها وجود دارد، اما از
این سه قلمرو سرزمینی وتجربه مردم آن ها نمی توان یک توضیح واحد عرضه کرد. ایران
«تاریخ پایه ای» دارد، اما عراق و افغانستان هنوز حتی تاریخ ندارند، بلکه قبایلی
دارند.

ایران «تاریخ پایه ای»، به گونه ای که من آن را می توانم در
یافت وکوشش می کنم توضیح  دهم، ایران  تکوین و تداوم آگاهی «ملی» مردم آن است. این
آگاهی «ملی»، در آغاز حیات قومی آن تکوین پیدا کرده واز ورای گسست های تاریخی در
دوره های تاریخ باستان و قدیم، و نیز دوران جدید آن، تداوم پیدا کرده است.تاریخ، سیر وحدت یافتن قومی به صورت یک ملت و
آگاهی یافتن ملت از خود و تقدیر تاریخی مشترک مردمان آن است. چنین ملتی می تواند
دولت در معنای عام آن را ایجاد کند.

استبداد فرمانروای  پیشین و «دموکراسی»
وارداتی فرمانروایان کنونی عراق آن را در صورت کشور جلوه می دهند، اما نیروهای
گریز از مرکز قبیله های افغانستان را شاه این کشور مهار می کرد وشگفت آن که از سه
دهه (بیش از چهار دهه) پیش حتی استبداد کمونیستی صادراتی ونیز دموکراسی وارداتی
نتوانسته اند آن نیروها را مهار کنند. تردیدی نیست که خلاف politicallycorrect   بودن است که بگوییم عراق وافغانستان بدون این
استبداد های بومی و دموکراسی های وارداتی کشور نیستند وتا اطلاع ثانوی نیز کشمکش
های میان قبایل، تاریخ نیست؛ منازعات قبیله ای است!

نیازی به گفتن نیست که با معیارهای رایج علوم اجتماعی جدید چنین سخنی قابل
دفاع نیست، زیرا کسی را نمی رسد که در این امر بدیهی، که گویا همه کشور های
عضوسازمان ملل دولت های ملی هستند، تردیدی به خود راه دهد.

اهل علوم اجتماعی امریکایی، حتی آن جا که با مداخله نظامی ایالات متحده در
عراق وافغانستان مخالف اند، در این که در این کشورها دولت هایی ملی تشکیل شده وبر
قراری نوعی از نظام های سیاسی جدید در آن ها ممکن است تردیدی ندارند.

تردیدی نیست که چیرگی خودکامگان مذهبی وعرفی بر مردم این کشورها هیچ توجیهی
ندارد، اما مخالفت با خودکامگی به ضرورت به معنای آزادی خواهی نیست، هم چنان که
مخالفت با نظام قبیله ای به معنای تبدیل انبوهی از قبیله ها به «کشور» نیست.

این اشاره های موقتی را از باب طرح بحث آوردم تا این نکته را برجسته کنم که
مردمانی که نظام قبیله ای را پشت سر نگذاشته باشند، نمی توانند کشوری ایجاد کنند
ومجموعه ای از قبیله ها نمی توانند تاریخ داشته باشند، بلکه ناچار، از زمانی که به
مناسبت هایی، مانند گسترش دامنه مناسبات جهانی به این مناطق، به کشور تبدیل می
شوند، تاریخی برای وحدت خود جعل می کنند که تابع منطق ایدئولوژی های سیاسی جدید
است وچون این تاریخ جز از تار وپود ایدئولوژی فراهم نیامده هم چون کتابی است که
اول وآخر آن افتاده است.

به نقل از« نسخه دوم زوال اندیشه سیاسی درایران» و«دیباچه ای
برنظریه ی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران» انتشارات مینوی خرد –
جواد طباطبایی

  • «دولت و جامعه در ایران»  محمد علی همایون کاتوزیان

قسمت اول:


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2019/11/2019-11-02_a.mp3
قسمت دوم:

https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2019/11/2019-11-02_b.mp3




«ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران» – 4

چرا
پرسش از ایران را باید به عنوان یک مشکل مطرح کرد وتمایز میان تاریخ های جدید وایران
«تاریخ پایه ای» کدام است؟

خواندن برخی از نوشته
های تاریخی و ادبی ایران تا یورش مغولان می تواند برای استخراج برخی از مقولاتی که
برای تدوین تاریخ ایران به آن ها نیاز داریم سودمند باشد.

بدیهی است که این
نوشته ها رساله های مفهومی  نیستند، اما،
از آن جا که نویسندگان آن ها از وسوسه فهم تقدیر تاریخی کشور خود فارغ نبودند، در
صورت کنایه هایی به تدوین مفاهیمی نزدیک شده اند که می توانند تاریخ نویس را به
کار آیند.

بر حسب معمول،
نویسندگان تاریخ های وقایع، چنین نوشته هایی را از سر بازیچه  خوانده اند، اما با تامل در سطر ها – وبیشتر از
آن میان سطرهای – تاریخ عطا ملک جوینی نمی توان به کوشش نویسنده تاریخ جهانگشای
جوینی برای فهم تقدیر تاریخی ایران بی اعتنا ماند.

البته، در نظر کسی که
عمری را در خواندن «ناسخ التواریخ» ها تلف کرده باشد، تاریخ عطا ملک نیز یکی از
همان تاریخ هاست، اما اگرچه عطا ملک برای مغولان تاریخ می نوشت، ولی تاریخ نویس
مغولان نبود وخواننده ای که جدی نباشد نمی تواند اسرار او را از درون تاریخ او
نجوید.

جوینی، از این حیث که
در میان سطر های تاریخ خود بذرهایی از «آگاهی ملی» ایرانیان را هم زمان با یورش
مغولان در تاریخ خود پنهان کرده بود، از بسیاری از تاریخ نویسان  معاصر خود متمایز است.

عطا ملک در تاریخ
نویسی تالی ابوالفضل بیهقی بود و آن گاه نیز که با یورش مغولان،  به گفته همان بیهقی، عصر تاریخ نویسی «بیداری»
به پایان رسید، آن چه ایرانیانی مانند او از «آگاهی ملی» درپستوی خانه نهان کرده
بودند، در دستارهای «شاعران زمانه ی عسرت» نهادند.

نوعی ازشعر
«اندیشیده» و «اندیشنده» زمانی با حافظ پدیدار شد که با عطا ملک تاریخ نویسی
«بیداری» به پایان رسیده بود.

در ادامه اشاره هایی
که به ایران به عنوان مشکل آوردم، کوشش می کنم توضیح دهم که چرا پرسش از ایران را
باید به عنوان یک مشکل مطرح کرد وتمایز میان تاریخ های جدید وایران «تاریخ پایه
ای» کدام است؟

ایران «تاریخ پایه
ای»، به گونه ای که من آن را می توانم در یافت وکوشش می کنم توضیح  دهم، ایران 
تکوین و تداوم آگاهی «ملی» مردم آن است. این آگاهی «ملی»، در آغاز حیات
قومی آن تکوین پیدا کرده واز ورای گسست های تاریخی در دوره های تاریخ باستان و
قدیم، و نیز دوران جدید آن، تداوم پیدا کرده است.

این که نام «ایران»
بسیار زود در تاریخ این کشور ظاهر شده و در دوره های تاریخی آن نیز در صورت های
متنوع آگاهی مردم آن تداوم پیدا کرده است امری نیست که بتوان از سر بازیچه از کنار
آن گذ شت.

در فصلی از همین دفتر
از نویسنده و رجل سیاسی فرانسوی، کنت د گوبینو، 
که در عصر ناصری وزیر مختاری دولت متبوع خود در ایران را بر عهده داشت، نقل
کرده ام که هسته مرکزی ایران را به سنگ خارایی تشبیه کرده و گفته است که انقلابات
جوی می تواند آن را جا – به – جا کند، اما ایران را از باد وباران گزندی نخواهد
رسید. این رجل سیاسی می افزا ید:

” ایرانیان خود
را در کشورشان و کشور را در خودشان دوست دارند. آنان با بی اعتنایی به آمد – و –
شد حکومت های گوناگون نظر می کنند، بی آن که علاقه ای به یکی از آن حکومت هایی که
از بالای سر آن ها می گذرند، نشان دهند … می توان نام ایران را از آن گرفت،
ایران ، ایران خواهد ماند ونخواهد مرد!» گمان نمی کنم که این عبارت به سائقه «ملی
گرایی» بر خامه گوبینوی فرانسوی جاری شده باشد. … می توان در استعاره های گوبینو
رمزی از تقدیر تاریخی خلاف آمد عادت ایران را دید وتوضیحی  برای آن یافت.

درآغاز دوره اسلامی
ایران، تاریخ نویس و مفسر سده سوم و چهارم، محمد بن جریر طبری، گفته بود که «
تاریخ ایران تداومی بی سابقه در مقایسه با دیگر اقوام دارد». چنین ارزیابی از تاریخ
ایران، سه سده پس از گسستی که با فروپاشی شاهنشاهی ساسانی در ایران ایجاد شد، در
نخستین سده های دوره اسلامی، به ظاهر موجه نمی نمود، اما این که طبری به گفتن آن
خطر کرده، در این مورد نیز نشانه ای از « ملی گرایی » او نیست، بلکه برخاسته از
درکی از یکی از وجوه خلاف آمد تاریخ ایران است.

به نقل از« نسخه دوم زوال اندیشه سیاسی درایران» و«دیباچه ای برنظریه ی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران» انتشارات مینوی خرد – جواد طباطبایی

قسمت اول:


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2019/10/2019-10-19_a.mp3
قسمت دوم:

https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2019/10/2019-10-19_b.mp3




«ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران» – 3

«


نشانه های بحران ایران را نمی توان به عنوان «مسا ئل» ایران توضیح داد، همه آن نشانه ها، نمودار«مشکل» ایران هستند.

«تاملی درباره ایران»
نیازمند طرح «مشکل ایران» است تا مرزهای میان افسانه بافی هایی ازسنخ جهان سوم
قربانی ابدی درنظریه ی «غرب زدگی» آل احمد، «شرق آرمانی وناب»، اما به همان اندازه
قربانی استعمار ادوارد سعید ونتیجه گیری های بی رویه ای که امثال سعید وخود فوکو
از مقدمات توضیح علمی گرفته اند روشن شود.

بدیهی است که تاریخ
غربی بخشی از دانش غرب است وفهم غربی نیز مبتنی برمواد تاریخ غربی است، اما این
امر نباید مانع از آن شود که با تصرفی در مضمون برخی مفاهیم تاریخ نویسی غربی مواد
تاریخ ایران را به محک آن مفاهیم بزنیم. این که روشنفکری در بیرون مناسبات – چنان
که مورد ادوارد سعید را می توان نمونه بارزازمصداق های آن دانست – با تکیه بر
نظریه های غربی، مانند نظریه ی استعمار، والبته گونه های جدیدتر آن مانند دیدگاه
های ایدئولوژیکی میشل فوکو، در بنیاد های فرهنگ غربی پیچیده است، دستاوردی برای
این روشنفکری به شمار نمی آید، زیرا روشنفکران، نه تنها روشنفکران غربی، بلکه حتی
ادوارد سعید ها، به عنوان سخنگویان «مستضعفان» تاریخ، در این مسا ئل، در بهترین
حالت، ریزه خواران اهل ایدئولوژی غربی هستند، اگرچه نمی دانند، یعنی «مستضعفان»
فکری می مانند، زیرا نمی توانند بدانند.

خاستگاه این وضع
بیشتر از آن که ناشی ازچیرگی غرب برشرق باشد، که هست، زیرا «دانستن توانستن است»،
عدم تکوین آگاهی جدید انسان شرقی است.

فوکو به عنوان اهل
ایدئولوژی، با تکیه برنتایج تاریخ نویسی علم، که به ضرورت ایدئولوژیکی نبود، پرتوی
برواقعیت نسبت علم (دانستن) وقدرت (توانستن) انداخته بود، سعید می توانست، با نظری
به ماکس وبر، این پرسش را مطرح کند که :

چگونه در «شرق غیرآرمانی او» میان «دانستن و توانستن» همان نسبتی برقرار نشده است که در اروپای فوکو!

سیطره «ایدئولوژی های  جامعه شناسانه»، به عنوان خاستگاه ومحل تلاقی توهم نسبت به سنت و عدم درک سرشت دوران جدید، باید مورد تامل جدی وارزیابی مجدد قرار گیرد. به عنوان مثال، احسان نراقی می گوید: ” ما شرقیان وبه خصوص ما مسلمانان تا هنگامی که امتیاز یا موقعیتی خاص را حق خود ندانیم، در راه رسیدن به آن اقدامی نمی کنیم واین درحقیقت، یکی از جنبه های آزادگی شرقی است. مثالی بزنم: فرض کن همسایه ما مخزن عظیمی از نفت دراختیار خود دارد وما واقعا به نفت او نیازمندیم، ما شرقیان، تنها کاری که نخواهیم کرد، این است که با حقه و نیرنگ به سراغ همسایه خویش نخواهیم رفت تا ثروت او را ازچنگش به درآوریم.(!!) این روحیه سرسپردگی به حق را نه تنها درجامعه های شرقی، بلکه در فرد شرقی نیز می توان دید. (!!) ما شرقیان به اخلاق سر سپرده ایم. فرد شرقی به حق در برابر باطل عقیده دارد وهمین اعتقاد داشتن به حق است که آزادی فرد شرقی را ازدرون محدود می کند. هیچ  فردی در شرق عقیده ندارد که آزادی (!؟) او نامحدود است، ولی درغرب، آزادی فرد در درجه اول، آزادی او در رقابت با دیگران است”.

ازنخستین تاریخ های
ملی گرایانه آغاز دوران جدید ایران تا تاریخ نویسی های مخالف آنان، که اوج آن را
می توان درنظریه پردازی های به ظاهر «مترقی» آل احمد و «ملی گرایانه تر» «کلنگستان
ایران» باز یافت، همه تاریخ های سیاسی یا روشنفکری اند ومانند نویسندگان آن ها
جایی درمناسبات قدرت دارند. این که ایران را نه «مشکل»، که  «داو» مناسبات قدرت و رابطه نیروها بدانیم، به
معنای نفهمیدن ایران به عنوان «موضوع» تاریخ نویسی پایه ای آن است.

تاریخ را (نباید) به
بیانیه ای برای بی ثبات کردن پایه های نظام موجود و کسب قدرت تبدیل (کرد).

توجه به نوعی تاریخ اروپا، که اسوالد اشپینگلر آن را «زوال غرب» نامیده و پژوهش ژولین فرویند با عنوان «در باره انحطاط»، که به آن اشاره کردم، می خواهد توضیح دهد که وضع انحطاط ، پی آمد های کدام علل واسباب در گذشته و نشانه های آن رمزی از کدام دگرگونی ها در آینده است، آن نشانه ها کدام افق را دربرابرکشور ومردم آن می توانند باز کنند وآیا دراین نشانه ها پیشمرگه های ملک الموت را باید دید یا جوانه های دگرگونی هایی اساسی تر را؟

نشانه های بحران
ایران را، که از نیمه دوم عصر ناصری ودست کم از سده ای پیش آغاز و پیوسته ژرف تر
شده، چگونه باید فهمید، این نشانه ها را نمی توان به عنوان «مسائل» ایران توضیح
داد، بلکه همه آن نشانه ها، به تعبیری که پیشتر آوردم، نمودار «مشکل» ایران هستند
وباید هم چون اشاره هایی به ایران به عنوان «مشکل» توضیح داده شوند.

به
نقل از« نسخه دوم زوال اندیشه سیاسی درایران»، «ابن خلدون وعلوم اجتماع» و«دیباچه
ای برنظریه ی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران» انتشارات مینوی خرد
– جواد طباطبایی

قسمت اول:


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2019/10/2019-10-05_a.mp3
قسمت دوم:

https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2019/10/2019-10-05_b.mp3




ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران» – 2

«

درتاریخ نویسی جدید، نظریه های بسیاری  با توجه به مواد تاریخی اروپایی تدوین شده است وبرخی ازآن ها هوادارانی  نیزدرایران پیدا کرده است. نظریه ی  تاریخی میشل فوکو یکی ازهمین نظریه هاست.

این نظریه ی تاریخی دارای دوبخش مهم است که نخستین آن ها نظریه ای
برای تبیین  نظام های تاریخ علم است.

دومین بخش، درنظریه ی فوکو، ایدئولوژی ناشی ازبرخی ازمقدمات او برای
توضیح نسبت قدرت ودانش است.

یکی ازپیروان فوکو، دربیرون جهان غرب، ادوارد سعید بود که کوشش کرد
جنبه نظریه ی ایدئولوژیکی فوکو درمورد دانش شرق شناسان را  درباره «شرق» به کارگیرد، اما ازآنجا که مقدمات
فوکو با مواد «شرق» ادواردسعید، که بیشترازآن که واقعیت تاریخی داشته باشد، رویایی
خیالی بود، سازگارنبود، نتیجه ای که ازپژوهش های سعید به دست آمد جزدامن زدن به
خیال اندیشی های ملت های «شرق» نبود.

دهه های اخیر، جریان های دیگری نیزدرتاریخ نویسی ایدئولوژیکی
پدیدارشده که بویژه می توان به تاریخ نویسی های پست مدرن اشاره کرد، که موضوع بحث
ما نیست.

آن چه اینجا واینک درتاریخ نویسی ایرانی باید مورد توجه قرارگیرد، این
است که تا زمانی که «تاریخ جامع» یا «تاریخ کلی» ایران وجود نداشته باشد، یعنی تا
زمانی که نتوانسته باشیم، برپایه همه اسناد ومدارک، یک دوره تاریخ ایران را
بنویسیم تفسیرهای تاریخی که مبانی نظری آن ازدیگرعلوم اجتماعی گرفته شده اند،
مانند تاریخ فرودستان، ممکن نخواهد شد.

تاریخ فرودستان، به عنوان مثال، تنها می تواند بخشی، یا ناحیه ای ، از
«تاریخ جامع» باشد و، به این اعتبار، می تواند معنایی داشته باشد. اگرتاریخ
فرودستان کوششی برای توضیح همه تاریخ باشد، چنین تاریخی، به عنوان بخشی که ادعای
کل بودن را دارد، جزتاریخ ایدئولوژیکی، یعنی تدوین بیانیه ای جامعه شناختی –
مارکسی، برای یکی ازگروه های اجتماعی نیست.

همه تاریخ های ناحیه ای، درغیاب «تاریخ جامع»، تنها می تواند تاریخ
ایدئولوژیکی باشد، چنان که برخی ازتاریخ های میشل فوکو، مانند تاریخ «جنسیت»،
ونیزبرخی ازنتایجی که اوازمقدمات بررسی های تاریخ علم خود می گیرد، مانند «مرگ به
مفاجات انسان»، به خلاف بحث های معرفت شناسی او، ایدئولوژیکی هستند. نیازی به گفتن
نیست که تا اطلاع ثانوی، یعنی تا زمانی که نتوانسته باشیم «تاریخ جامع ایران» را
بنویسیم، این نوع ازتاریخ ها برای ما جالب توجه نیستند. ازاین تاریخ های ناحیه ای
ایدئولوژیکی، برای نظام دانش، همان باقی خواهد (ماند) که ازدهه های طولانی تاریخ
نویسی مارکسیستی باقی ماند.

مشکل کنونی تاریخ نویسی ایرانی فقدان نظریه (تاریخی) نیست که گویا
گمان می کنیم بدون آن تدوین تاریخ ایران ممکن نخواهد شد. نیازی به گفتن نیست که نظریه
(تاریخی) امری نیست که بتوان ازبیرون تاریخ وارد کرد ودرمورد برخی ازمواد آن به
کاربرد.

همه نظریه های تاریخ نویسی غربی، ازآغازتکوین آن، با تحولی که درعلوم
اجتماعی جدید صورت گرفته، برپایه ی نظام مفاهیم علوم اجتماعی وفهم مواد تاریخی
اروپا تکوین پیدا کرده است وبا صرف کاربرد غیرانتقادی آن دربیرون حوزه تاریخ
اروپا، (ازجمله از) تحول تاریخی کشوری مانند ایران گرهی گشوده نخواهد شد.

درشرایط کنونی بررسی های تاریخ ایران، افزون برشناسایی منابع تاریخ
ایران، واستفاده روش مند ازآن ها، نمی توان هیچ نظریه ای را درکلیت آن  درمورد مواد تاریخ ایران به کاربرد، بلکه باید
با توجه به نیازهای تاریخ نویسی ایرانی برخی ازمفاهیم تاریخ غربی را وام گرفت وبا
تصرفی درآن ها مواد تاریخ ایران را توضیح داد. این امرنیازمند بازگشت به همه مواد
تاریخ ایران وشناسایی خلاف آمدهای سیرآن دارد. آن چه  (پیش ازاین) درباره تقدم نوزایش ایران برقرون
وسطای آن وامکان تدوین نظریه ای برای وجدان نگونبخت ایرانی گفته ایم ازمصداق های
چنین تصرف های درمفاهیم  تاریخ نویسی
اروپایی است. درجاهای دیگری نیزگفته ایم که، درمقایسه با اروپای غربی، که کشورهای
آن ناحیه هایی ازامپراتوری امت واحد مسیحی بودند، روند تکوین ملت ایران درآغازدوره
اسلامی بسیارزود آغازشد … که پیشتردردوران باستان تکوین پیدا کرده بود.

درسده های پس ازیورش مغولان … ودرکسوف اندیشه عقلی … ودرخلا نظام
مفاهیمی که مضمون آن ها به تدریج خالی شده بود، جایی برای پدیدارشدن نوعی ازادب
فارسی بازشد که نظام استعاره ها را جانشین نظام مفاهیم زوال یافته کرد.

دراین صفحات کوشش می کنیم با تکیه بربحث استعاره های بلومنبرگ پرتوی
برجایگاه شعرحافظ درتاریخ اندیشیدن ایرانی بیفکنیم.

خواننده ای که به تفسیر های عرفانی شاعران ایرانی خوگرشده است می
تواند گمان کند که آن چه درباره شاعرانی مانند حکیم ابوالقاسم وخواجه شمس الدین
محمد، ونیزفیلسوفی مانند شیخ شهاب الدین به عنوان شاعران وفیلسوف ملی گفته ایم

گزافه «ملی گرایانه» ای بیش نیست. فهم عرفانی ادب واندیشیدن ایران، به
رغم نکته های درستی که درمواردی درآن وجود دارد، ازعارضه های انحطاط تاریخی ایران
است وهمین امرموجب شده است که نتوانیم فهم درستی ازبرخی وجوه ادب واندیشیدن ایران
پیدا کنیم.

درتاریخ اندیشیدن ایرانی، حافظ مهم ترین شاعری است که، چهارسده پس
ازفردوسی که بیانی اسطوره ای ازآگاهی «ملی»

ایرانیان عرضه کرده بود، آن آگاهی را درنظامی ازاستعاره ها بیان کرد.
با توجه به آن چه درصفحات گذشته درباره اهمیت نظریه درتاریخ وقرائت های متفاوت
ممکن گفتیم، اینک می توان توضیحی ازاهمیت حافظ درشرایط زوال اندیشه تاریخی عرضه
کرد.

با زوال اندیشه تاریخی، ایرانیان حافظه تاریخی قومی وملی خود را ازدست
دادند، اما نوعی ازتجدید همان حافظه درزی خاطره «ملی» درشعرحافظ ممکن شد. خوجه به
این اعتبار، «لسان غیب» تاریخ ایرانی است که درپیوندی که میان خود وایران ایجاد
کرد، هم چون « آتشی درسینه حافظ بود که خورشید ایران ازشعله ای ازآن درآسمان گرفته
بود».

خواجه هرگزجزقصه خاطره ملی ایرانیان وپایداری ایران درگذر وزیدن «باد
بی نیازی خداوند» نگفت. او لسان غیب راز این پایداری ایران  بود که به تعبیر ریچارد فرای، مانند سروهای
شیراز با هر بادی خم می شد اما نمی شکست. ازاین رو خواجه، که، درظاهر، به زبان
«دیگرخرقه پوشان» سخن می گفت، نمی توانست خود از«خرقه پوشان» باشد.

به نقل از« نسخه دوم زوال اندیشه سیاسی
درایران» و«دیباچه ای برنظریه ی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران»
انتشارات مینوی خرد – جواد طباطبایی

قسمت اول:


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2019/10/2019-09-21_a.mp3
قسمت دوم:

https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2019/10/2019-09-21_b.mp3




«ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران» – 1

«

نشانه های بحران ایران را به چه معنا
باید فهمید؟

«ایران» تاریخ نویسی غربی وایران تاریخ
نویسی ایرانی

درنوشته های تاریخی پیش از یورش مغولان، در زبان کنایه، اشاره هایی به مورد پیچیده ایران، که من آن را «مشکل ایران» خواندم، وجود دارد. درمتن این دفتر، اشاره هایی به برخی ازنکته هایی که در نوشته های تاریخی و نیز ادبی آمده آورده و کوشش کرده ام آن ها را به عنوان مقولاتی در تاریخ نویسی ایران توضیح دهم. اشاره عطا ملک جوینی به این که ایران در معرض «وزیدن باد بی نیازی  خداوند» قرار دارد، قرینه ای در «مجالس سبعه» جلال الدین محمد بلخی نیز دارد که از قومی سخن می گوید که « کشت کرده بودند، چون تمام شد، آتش در آن زدند». آن گاه که چنین اشاره هایی را کنار هم قرار دهیم ومعنایی به مجموع آن ها بدهیم، این اشاره ها هم چون کنایه هایی از تقدیر ایران به عنوان مشکل پدیدار خواهند شد که اشاره صریح به آن در آن نوشته ها نمی توانسته است بیاید.

تاریخ نویسی ایرانی ازسده ای پیش به
تقلید ازتاریخ نویسان غربی  کوشش می کند
مواد تاریخ ایران را با به کارگیری اسلوب ها وروش های غربیان توضیح دهد.

به خلاف توضیح ایران به عنوان ناحیه ای
درتاریخ نویسی جهانی، که مبنای آن آگاهی جدید غربی است، شرط امکان تبیین ایران، به
عنوان مشکل، تکوین آگاهی جدید انسان ایرانی است.

«ایران
» تاریخ نویسی غربی، ناحیه ای درربع مسکونی است (ربع زمین که سکونت شده انسان است)
که «دوران جدید» آن  به طورعمده غربی است.

ازحدود دوسده
پیش، پژوهش های اروپایی، به تدریج، تاریخ نویسی کهن ایرانی را بی اعتبارکرده، اما
خود نیزنتوانسته است جای خالی تاریخ نویسی جدید ایرانی را پرکند.

تا زمانی که
نظریه ای مناسب برای تبیین مواد تاریخ وتاریخ اندیشه تدوین نشده باشد فهمی «معاصر»
ازتاریخ  وجود نخواهد داشت.

ازسده ای پیش،
اهل تاریخ ایرانی، با اقتدای به ایران شناسان بیگانه، درباره تاریخ ایران بسیار
نوشته اند.

تردیدی نیست که ازسده ای پیش، اهل تحقیق ایرانی ویراست های انتقادی
ازمنابع تاریخ ایران عرضه کرده ونیزبرخی تک نگاری های مهم نوشته اند واهل تاریخ ایرانی، با اقتدای به ایران شناسان بیگانه، درباره تاریخ ایران
بسیار نوشته اند اما آن چه دراین میان مغفول مانده ایران به عنوان «مشکل» است.

«تامل درباره ایران» مندرج درتحت شیوه
نوشتنی است که می توان آن را استراتژیکی توصیف کرد ومنظورازآن، به خلاف تاریخ نویسی
های مارکسیستی، هگلی وغیره، کوشش برای توضیح مختصات ایران به عنوان «موضوع» تامل
است تا جای – گاهی که ایران درآن قرار دارد، بازنموده شود. درچنین
مواردی من نیازی نداشته ام که مطلبی  را به
تقلید ازنظریه پردازی معاصریا مفهومی را به تقلید ازهگل بیاورم.

نظریه پردازان جدید تاریخ از «تاریخ پایه
ای» بحث کرده اند، اما پیشتربیهقی نیزشهودی ازاین بحث پیدا کرده بود. می شد آن
مفهوم جدید را با تصرفی درمضمون آن درلفظ قدیم بیان کرد. درباره
مفهوم «وجدان نگونبخت» ایرانی که به نظرمن مهم است،  هیچ یک ازمدعیان معنای آن را درنیافته اند.

هگل این مفهوم («وجدان نگونبخت» ) را، درتوضیح وضع مومن مسیحی قرون
وسطای اروپا آورده است که، به نظرهگل، رعیت دولت های عرفی ودرعین حال شهروند
«ملکوت الهی» به شمار می آمد. نظریه «وجدان نگونبخت» هگل، درتوضیح دوپارگی وجدان
مومن مسیحی، وشکاف میان زمین وآسمان، درتمایزآن با وحدت بلاواسطه شهرهای یونانی
وآشتی میان آن دو،  ممکن شده ومبتنی
برنظریه وحدت اوست. این نظریه این جا واکنون، موضوع بحث من نیست.

اما من این مفهوم را درتوضیح توصیف عطا ملک جوینی آورده ام که
ناظربروضع مردمانی است که آسمان آنان درصورت باد بی نیازی خداوند برزمین آمده وتنش
میان آسمان وزمین آنان به تنشی بنیادین درزمین تبدیل شده است. مقدمات اندیشه فلسفی
درایران، ونظام مفاهیم آن، توضیح چنین وضعی را ممکن نمی کرد واین تجربه شگرف
درمحدوده آن نظام مفاهیم نمی گنجید، اما این امتناع بیان مفهومی به معنای این نبود
که ایرانیان ازوضع خود درجهان هیچ آگاهی نمی داشتند. هرتجربه تاریخی متفاوت است.
اروپائیان وضع خود درجهان وتجربه ویژه خود را درنظام های اندیشیدن خاص خود فهمیده
وتوضیح داده اند.

عناصری از«پدیدارشناسی» روح ایران را، که بیانی فلسفی نمی توانست پیدا
کند، دردیوان خواجه شمس الدین باید جست، هم چنان که عناصری از«فلسفه تاریخ» ایران
نیزدرخردنامه حکیم ابوالقاسم آمده، اما فهم فلسفی آن عناصرتا کنون ممکن نشده است.

برای تدوین نوعی «تاریخ پایه ای»، «ایران» موضوع تاملی است که به
طوراساسی نظری است تا بتوان وجوه متنوع ناحیه های اندیشیدن آن را دروحدت ناحیه های
مستقل، اما به هم پیوسته، توضیح داد.

تاریخ نویسی غربی ازاین حیث برای تاریخ
نویس ایرانی اهمیت دارد که تاریخ غربی، به طورعمده، تاریخ تکوین آگاهی اروپاست. آن
چه درجاهایی ازاین صفحات ازمفاهیم ومقولات تاریخ نویسی وارد کرده ایم، کوششی برای
فهمی متفاوت ازمواد تاریخی ایران بوده ونیازی به گفتن نیست که درهرموردی آن مفاهیم
را با تصرفی درمضمون آن ها به کاربرده ایم تا بتوان توضیحی ازتمایزهای میان مضمون
نظام مفاهیم تاریخ نویسی غربی با مواد تاریخ ایران عرضه کرد.

دردهه های گذشته، نظریه ی تاریخی مارکسی، که ادعای جهان شمولی  وتوضیح همه تاریخ جهانی را داشت، این توهم را ایجاد کرده بود که با کاربرد آن می توان تحول تاریخ ایران را نیزتوضیح داد…. (اما) یگانه نتیجه ای که ازآن به دست آمد عرضه کردن روایتی ازتاریخ ایران بوده است که بتواند ایران را به ناحیه ای درتاریخ تحول کمونیسم جهانی…وارد کند.درتاریخ نویسی جدید، نظریه های بسیاردیگری نیزبا توجه به مواد تاریخی اروپایی تدوین شده وبرخی ازآنها هوادارانی نیز درایران پیدا کرده است. نظریه ی تاریخی میشل فوکو یکی ازهمین نظریه هاست. این نظریه تاریخی دارای دوبخش مهم است که نخستین آن ها نظریه ای برای تبیین نظام های تاریخ علم است. این نخستین بخش ناحیه ای دردانش جدید غربی است و، به سبب پیچیدگی هایی که درنحوه بیان فوکو وجود دارد، نظراهل تاریخ را جلب نکرده است. دومین بخش، درنظریه فوکو، ایدئولوژی ناشی ازبرخی مقدمات اوبرای توضیح نسبت قدرت ودانش است که نظام های حقیقت را تابعی ازنظام قدرت وسرکوب می داند. یکی ازپیروان فوکو، دربیرون جهان غرب، ادوارد سعید بود که کوشش کرد جنبه نظریه ی ایدئولوژیکی فوکو را درمورد دانش شرق شناسان درباره «شرق» به کارگیرد، اما ازآن جا که مقدمات فوکو با مواد«شرق» ادوارد سعید… سازگارنبود نتیجه ای که ازپژوهش های سعید به دست آمد جزدامن زدن به خیال اندیشی های ملت های «شرق» نبود.

تدوین «تاریخ پایه ای» ایران هیچ ربطی به تاریخ «شرق آرمانی وناب»
روشنفکری (ادوارد سعید) ندارد.

نوعی ازتاریخ نویسی که من آن را به مسامحه انتزاعی – یعنی
«ایدئولوژیکی» (روشنفکری) – خواندم، موضوع آن تاریخ نویسی از یک کشورانتزاعی است.
برای چنین تاریخ نویسی فرقی نمی کند که موضوع تاریخ اوعراق یا بورکینا فاسو و…
باشد.

به نقل از« نسخه دوم زوال اندیشه سیاسی درایران» و«دیباچه ای برنظریه ی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی درمفهوم ایران» انتشارات مینوی خرد – جواد طباطبایی

قسمت اول:


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2019/09/2019-09-07_a.mp3
قسمت دوم:

https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2019/09/2019-09-07_b.mp3




تجدید مطلعی در سنت و تجدد 4

ماهیت روش را مضمون بحث
متعین می کند و بدین سان ، هر روشی را نمی توان بدون توجه به مبانی و مهمتر از این
، فلسفه ای که در خود حمل می کند ، در مورد مضمونی دیگر به کار گرفت.

در فصل نخست به وجوهی
از مشکل روش شناسی تاریخ اندیشه سیاسی در ایران اشاره کرده و گفتیم که طرح این
مشکل  در شرایط کنونی اساسی است ، زیرا
تنها پرداختن به تاریخ اندیشه در ایران در صورتی می تواند مودی به طرح پرسشهای جدید
و نقادی وضعیت کنونی شود که به طور جدی ، مباحث با توجه به مبانی روشی و معرفتی
آنها طرح شود.

بنابر
این ، اتخاذ موضع روش شناسی جدیدی .که بتواند پرتوی بر بن بست کنونی بیفکند، ضروری
است، اما ماهیت این روش را مضمون بحث متعین می کند و بدین سان، هر روشی را نمی
توان بدون توجه به مبانی و مهمتر از این ، فلسفه ای که در خود حمل می کند، در مورد
مضمونی دیگر به کار گرفت.

چنانکه
در فصل نخست دیدیم ، داریوش شایگان در کتاب آسیا در برابر غرب ، با مقدماتی از هیدگر
و کربن به ارزیابی تاریخ اندیشه در ایران پرداخته بود، در نگاه مثله شده، این
مقدمات از میشل فوکو وام گرفته شده، بی آنکه در بنیان آن مقدمات و سازگاری روشی که
میشل فوکو، در تمایز با تاریخ اندیشه، ” باستان شناسی دانش ” نامیده،
پرسشی مطرح شده باشد.توضیحی هر چند اجمالی در باره این نکته برای فهم اشکال روشی
نگاه مثله شده داریوش شایگان و نیز موضع نگارنده این سطور ضروری است.

داریوش
شایگان ظاهر شدن ” اسکیزوفرنی فرهنگی ” در کشور های سنتی را ناشی از این
واقعیت می داند که نویسندگان این کشور ها در حد فاصل دو پارادایم یا به اصطلاح دو
” اپیستمه ” – واژه یونانی به معنای دانش – به قول میشل فوکو قرار
دارند. آنان از سنت گسسته اند یا به تعبیر بهتر در وضعیت جهل به سنت قرار دارند، بی
آنکه توانسته باشند با اندیشه تجدد پیوندی برقرار کنند. 

اصطلاح
فوکویی ” اپیستمه ” که در واقع ، به عنوان مبنای نقادی ارباب ایدئولوژی
در چهار دهه گذشته در ایران به کار گرفته شده، به توضیح میشل فوکو از این اصطلاح و
نظامی که فوکو بر مبنای آن و با توجه به تحول اندیشه در غرب جدید تدوین کرده است،
ربطی ندارد.

میشل
فوکو ، در توضیح روش ” باستان شناسی دانش ” خود، ” اپیستمه ”
را بحث در شرایط امکان دانش می داند و چنانکه در عنوان فرعی کتاب کلمات و اشیا
آمده ، می کوشد تا به ” باستان شناسی علوم انسانی ” بپردازد. البته،
اقدام به طرح ” باستان شناسی علوم انسانی ” مستلزم شرایطی است که در آن
، تاسیس علوم انسانی جدید امکان پذیر شده باشد.

به
عبارت دیگر ، ” باستان شناسی علوم انسانی ” ، بحث در شرایط امکان علوم
انسانی است و به این اعتبار ، میشل فوکو برای توضیح گسستهای معرفتی به تدوین نظریه
ای در باره مبانی گسست اندیشه های نظام یافته می پردازد و به زبانی که برای ما غیر
قابل ترجمه است می نویسد که با تصوری که از تحول علوم انسانی جدید در مغرب زمین پیدا
کرده، از روش شناسی رایج تاریخ اندیشه فاصله گرفته و روش باستان شناسی را برای ایضاح
منطق این علوم نو بنیاد به کار می گیرد.

لازم
به یا د آوری است که میشل فوکو کوشش می کند تا نشان دهد یک نظام گفتاری در محدوده
شرایط امکان خود چگونه تدوین شده و عمل می کند. بدین سان ، میشل فوکو با اعراض از
روش زمانی “دیاکرونیک ” تحلیل باستان شناسانه را جانشین روش رایج تاریخ
اندیشه می کند.

روش
باستان شناسانه بر آن است تا با توضیح پیوند های میان مباحث و مبادی دو نظام اندیشگی
و دانشهای یک دوره تاریخی ، ظهور یا عدم ظهور دانش نو را تبیین کند. هدف این روش ،
نشان دادن تحول مفاهیم و مقولات در طول زمان نیست، بلکه ایضاح شرایط امکان و پدیدار
شدن موضوعات چدید است.

با
توجه به این توضیح اجمالی از روش باستان شناسانه میشل فوکو می توان اشکال عمده
کتاب نگاه مثله شده داریوش شایگان را بی توجهی او به دو مبنای متفاوت تاریخ اندیشه
در مغرب زمین و در تمدن اسلامی دانست. بویژه آنگاه که مانند داریوش شایگان به صرف
تاریخ اندیشه در چهار دهه اخیر توجه داریم که در واقع ، تاریخی عدمی است.

شرط
امکان روش باستان شناسانه میشل فوکو ، امکان تاسیس علوم و بویژه علوم انسانی جدید
است وگرنه در شرایط امتناع روشی لازم است تا بتواند شرایط امتناع را توضیح دهد. به
عبارت دیگر ، برای توضیح ایدئولوژی چهار دهه اخیر تنها می توان با تکیه بر نظریه ای
به تحلیل پرداخت که پشتوانه استواری از دستاورد های شرایط امتناع داشته باشد.

در
این دفتر کوشش ما بر آن بوده است تا به خلاف نگاه مثله شده داریوش شایگان ، روش
شناسی میشل فوکو را با توجه به مضمون تاریخ اندیشه در دوره اسلامی ، در خلاف جهت
آن به کاربگیریم. بدین سان ، برآن بوده ایم تا با فاصله گرفتن از تاریخ اندیشه رایج،
با اقتدای به میشل فوکو ، در روش باستان شناسی او به نوعی جا به جایی یا بهتر بگوییم
، باژگونی اعمال کنیم تا با سرشت اندیشه در تمدن اسلامی مناسبت داشته باشد. از این
حیث ، آنجایی که میشل فوکو بحث شرایط امکان را طرح می کند ، ما شرایط امتناع را
مورد توجه قرار داده ایم و آنجایی که به تحلیل گسستها می پردازد، ما بر تداوم اندیشه
تاکید می کنیم .

ابن خلدون وعلوم اجتماعی      فصل خاتمه      نوشته جواد طباطبایی

قسمت اول:


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2019/09/2019-08-03_a.mp3
قسمت دوم:

https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2019/09/2019-08-03_b.mp3