1

«ملت، دولت و حکومت قانون» جستار 3 – 1


آل احمد یکی از آن «اهل ادب»، به قول توکویل، یعنی اهل ادب میان مایه، یا «چیزنویسان»، بود که با ایدئولوژی تجدد ستیز خود راه را بر فهم جدیدی از سیاست بست.

جواد طباطبایی در آغاز جستار سوم از کتاب «ملت، دولت و حکومت قانون»، این پرسش را مطرح می کند که :

 چرا کوشش های روشنفکران دهه های چهل و پنجاه در خلاف جهت روشنفکری  چنددهه پیش و پس از پیروزی جنبش مشروطه خواهی سیر و سپس به نوعی رشته های این گروه  را  پنبه کرد؟

طباطبایی بویژه با توجه به سیطره بی چون و چرای ایدئولوژیک روشنفکران “انقلابی” در دهه های چهل و پنجاه، پاسخ پرسش فوق را در آن سال ها «کار آسانی» نمی داند، اما ریشه بحث را به بی توجهی همان نسل از روشنفکران در چند دهه پیش و پس از پیروزی جنبش مشروطه خواهی می داند، بی توجهی  به جدال سهمگین« قدیم و جدید» که آن را «ساده اندیشی بنیادین» می داند و خواننده را به مشروح این «بحث» یعنی «جدال قدیم و جدید» در نوشته های دیگر خود دعوت می کند.

طباطبایی وجه «پیچیده تر» این بحث را به دوره ای مربوط می داند که روشنفکران دهه های چهل و پنجاه به اصطلاح «تصوری از اهمیت نظام سنت پیدا کردند.»

زمینه توضیح نظری مضمون برخی از جوانب این بحث آن گاه فراهم شد که، آثارزیانبارخیال بافی های روشنفکران دهه های چهل و پنجاه طی چند دهه  اخیرتا حدی در «نظر» و «عمل» آشکار گردید. آل احمد نماینده شاخص و سرمشق این جریان روشنفکری بود که با ایدئولوژی تجدد ستیز خود به بحث در باره «سنت» پرداخت و با تفسیری ایدئولوژیک از «سنت»،  سرمنشا «فکر»ی بسیاری از تحولات ویرانگر در ایران شد.

طباطبایی درخصوص میان مایه بودن اهل ادبی چون آل احمد می نویسد:

«آل احمد را می توان چریک روشنفکری و یکی از بنیاد گذاران آن خواند، زیرا نوع نگرش او به ادبیات و حتی سبک نوشتاری او نشانه هایی از یک چریک شهری داشت که قرار بود از ده خود شهر را در محاصره بگیرد… این روحیه چریکی آفتی بود که در دهه های چهل و پنجاه خورشیدی با سفاهت کامل پهلو می زد که عرفان مبتذلی را نیز به آن آمیخته بودند.»

طباطبایی حاصل کار گروه های گونا گون و به ظاهر دارای اختلافات اساسی در دوران پهلوی را که، از موضع تجدد ستیزانه کوشیدند، به اهمیت و نقش «سنت» توجه کنند ، به یکسان زیانبار و به قیاس «شریعتمداری»، آن جریانات را «سنتمداری» می نامد.

 بنابر توضیح طباطبایی «سنتمداری» با «سنتگرایی» به یک معنا به کار نرفته چرا که  «سنتگرایی» به معنای توجه به «نظام سنت» و کاربرد آن در «استدلال یا رفتار» فرد «سنتگرا» ست چه از موضع سلبی و یا اثباتی. اما «سنتمداری» در توضیح نویسنده کتاب «ملت، دولت و حکومت قانون»، معادل اصطلاح جدید traditionalism است که در زبان های اروپایی به کار می رود و این «سنتمداران» می کوشند «بن بست غرب» را برجسته و حتمی نشان دهند، به گونه ای که  اثبات این «بن بست»  وبازگشت به «سنت» را «درمان همه دردهای دنیای» امروز جلوه می دهند، و نویسنده کتاب درست به همین دلیل این «سنتمداری» را دارای وجهی ایدئولوژیکی می داند.

 پدران معنوی و نمایندگان برجسته این «سنتمداری» ایدئولوژیک تجدد ستیز در ایران از «حضرت فردید» تا داریوش شایگان، سید حسین نصر، احسان نراقی و … با طرح مباحثی چون «راه اصیل آسیایی»، «آنچه خود داشت»، «آسیا در برابر غرب» و «جاویدان خرد» راهی را نشان دادند و آینده ای را بشارت دادند که در ابعادی گسترده «در پیکاری با فلسفه سیاسی مشروطیت تبلیغ می شد.»

در ادامه توضیح معنای فوق است که طباطبایی می نویسد:

«آل احمد، که به برخی از نظرات او در بازگشت به سنت اشاره کردم، یکی از نمایندگان این جریان روشنفکری (سنتمداری) بود. درهمین دوره، با گسترش رسانه هایی مانند مطبوعات و رادیو و تلویزیون، گرد آمدن گروه هایی از اهل نظر از نوع جدید و متفاوت در برخی از نهاد های اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی، کانون هایی نیز برای پراکندن نوعی سنتمداری در صورت های گوناگون ایجاد شد، که در مواردی حتی دربارشاه، دفتر ملکه و سازمان رادیو تلویزیون نیز از آن کانون ها حمایت می کردند…

انجمن شاهنشاهی فلسفه ایران، به ریاست سید حسین نصر، مرکز ایرانی مطالعه فرهنگ ها، به ریاست داریوش شایگان، و در سوی دیگر کانون پرورش فکری کودکان و نو جوانان، به ریاست لیلی امیر ارجمند، به عنوان شاخه مارکسیستی دفتر ملکه، مجله های متنوع وزارت فرهنگ و هنر، بنیاد فارابی و … کانون انتشار انواع اندیشه هایی بود که، اگر بخواهم با ملاحظه برخی جوانب سخن بگویم، می توانم گفت که همه، به رغم اختلاف هایی که میان آن ها وجو داشت، در خلاف جهت فلسفه سیاسی مشروطیت، که مبتنی بر حکومت قانون، نظام فرمانروایی میانه رو، رویکرد تجدد خواه به نظام سنت و … بود عمل می کردند. آن چه از همه این افراد و گروه تراوش می کرد بازگشت به «آسیا در برابر غرب»، «آن چه خود داشت» و «بازگشت به خویشتن» بود و این همه در پیکاری با فلسفه سیاسی مشروطیت تبلیغ می شد. بویژه در دهه های چهل و پنجاه خورشیدی، خلطی میان مشروطیت با سلطنت ایجاد شد که مخالفان و موافقان سلطنت به یکسان به آن خلط دامن می زدند. مدیران نهاد هایی مانند انجمن شاهنشاهی فلسفه ایران و مرکز ایرانی مطالعه فرهنگ ها، که در سیاست ندانی و بی «خیالی» گوی سبقت از همدیگر می ربودند و کارگزارانی مانند احسان نراقی، از سویی، و سازمان های چریکی رنگارنگی که شبح آن ها در این دهه ها در افق حیات سیاسی کشور ظاهر شد، هیچ یک تصوری از فلسفه سیاسی «مشروطیت»، یعنی حکومت مبتنی و مشروط بر قانون اساسی، نداشتند.

از این رو،  می توانیم  بگوییم که کارنامه روشنفکری دهه های چهل و پنجاه، در مقایسه با آگاهی نوآئینی که دهه ای پیش از پیروزی مشروطیت تکوین، و بویژه در مجلس اول و، از آن پس، تا بر آمدن رضا شاه شالوده استوارتری پیدا کرد، در مجموع، سخت منفی است. در این دوره، زیر لوای پیکار با استبداد، که به ظاهر سخت «سیاسی» می نمود، یعنی «زیادی» سیاسی بود، تصفیه حسابی با آن آگاهی ملی – سیاسی– صورت گرفت.

جای شگفتی نیست که در نوشته های سید حسین نصر و داریوش شایگان چیزی در باره مشروطیت وجود ندارد و آن چه احسان نراقی در این باره در مصاحبه ای با اسماعیل خویی گفته، و نیز رساله هایی که در این سال ها نوشته، فاجعه ای است که از فرط یاوه بودن

هیچ غواصی نمی تواند به اعماق لجه (میانی) آن برسد. نوشته های طیف های گوناگون چپ نیز بدیهی است که از نشخوار تاریخ نویسی شوروی نمی توانست  فراتر رود…»


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2022/04/2022-04-07_a.mp3
قسمت دوم:

https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2022/04/2022-04-07_b.mp3

 

   




ملت ،دولت و حکومت قانون

سیاست قلمرو واقعیت های مناسبات شهروندی و رابطه نیرو هاست

جستار 2

سیاست قلمرو واقعیت های مناسبات شهروندی و رابطه نیرو هاست و این رابطه نیروها در چارچوبی جریان پیدا می کند که دانش سیاست آن را ” دولت  ” در معنای دقیق کلمه می نامد.

طباطبایی در پایان جستار اول می نویسد: «سازندگان وجه چهارم سنت کسانی از اهل نظر بودند که منور الفکران نامیده می شدند. دولت این گروه از اهل نظر، که اینک روشنفکری خوانده می شوند ، تا پیروزی جنبش مشروطه خواهی ، به اقبال بود، اما با پیروزی مشروطیت به حضیضی نا گزیر میل کرد. برخی از آنان به خدمت نهاد های دولت در آمدند و گروهی نیز به استادان دانشگاه نو بنیاد تبدیل شدند.»

آنها در عصر مشروطه و دوره رضا شاه پایگاهی را که از عصر ناصری تا برقراری مشروطیت پیدا کرده بودند از دست دادند و در خلا همین روشنفکری موج نخستین بود که شبح نوع جدیدی از روشنفکری در افق بحث های ” نظری ” ایران پدیدار شد که ، به طور عمده در بهترین حالت ، از سطح بسیار نازل فعالیت سیاسی در فقدان احزاب فراتر نمی رفت .

روشنفکران نسل نخست ، به تدریج ، کسوت روشنفکری را ترک و ردای دانشوری و دولتمردی برتن کردند.از سوی دیگربا پیروزی مشروطیت تا آغاز دهه چهل خورشیدی ، روشنفکرانی از نوع جدیدی در افق بحث های ” نظری ” پیدا شدند  که می توان آنان را اهل ایدئولوژی نامید. آن چه آن گروه نخست می دانستند ، و این گروه  اخیر نمی دانستند ، این بود که سیاست قلمرو واقعیت های مناسبات شهروندی و رابطه نیرو هاست و این رابطه نیروها در چارچوبی جریان پیدا میکند که دانش سیاست آن را ” دولت ” در معنای دقیق کلمه می نا مد.

با توجه به این تعریف از سیاست ،طباطبایی،  ملک الشعرا بهار را با روشنفکر اهل ایدئولوژیکی چون آل احمد مقایسه میکند.

بهار در دوره سوم مجلس ملی ، در آذر 1293 ، به نمایندگی از حزب دمکرات برگزیده می شود ، با تشکیل ” کمیته دفاع ملی ” سپاهیان ژنرال بارتوف سردار روس با دست شکسته او را به خراسان تبعید میکنند و پس از شش ماه به تهران احضار میگردد . در همبن زمان ، ” انقلاب روسیه بر پا شد و حزب سازی را از سر گرفتند ” و بهار نیز دو دوره دوساله به عنوان عضو کمیته مرکزی حزب دمکرات برگزیده می شود.  در این دوسال ، انجمن ادبی ” دانشکده ” را دایر و مجله ای به همین نام منتشر می کند.

بهار می نویسد : «آن اوقات در یافتم که باید حکومت مرکزی را قدرت داد ، و برای حکومت مرکزی نقطه اتکا به دست آورد ، و مملکت را دارای مرکز ثقل کرد. او آنگاه می افزاید : آن روز دریافتم که حکومت مقتدر مرکزی از هر قیام و جنبشی که در ایالات برای اصلاحات بر پا شود صالح تر است و باید همیشه به دولت مرکزی کمک کرد ، و هوچی گری و ضعیف ساختن دولت وفحاشی به جراید ، به یکدیگر و تحریک مردم ایالات و طغیان و سرکشی برای آتیه مشروطه و حتی استقلال کشور زهری کشنده است.»    

بهار عقیده داشت دولت مرکزی باید مقتدر باشد و شکی نیست که دولت مرکزی مقتدر ، که با همراهی احزاب و مطبوعات آزادی خواه ، و به شرط عدالت ، برسر کار آمده باشد ، می تواند همه کار برای مملکت بکند ، و از ضعیف کردن دولت ها و تحریک اطراف بر ضد دولت جز مفسده چیزی حاصل نخواهد شد.

بهار تصریح می کرد که به رغم مخالفت با سردمداران تحریکات ،از کلنل پسیان در خراسان تا جنگلی ها در نواحی شمال وقیام خیابانی در تبریز ،  ” نسبت به آنان عداوت و کینه ای ” نداشته است او این حرکات را نه تنها ” خلاف مصالح کلیه ملک و ملت وبه حال مردم این کشور ” می دانست ، بلکه برای خود قیام کنندگان نیز زیانبار می شمرد.

سرانجام در جریان مجلس پنجم ، مرد مقتدری ، که بهار و همگنان او تا آن زمان به دعایی نومیدوار طلب کرده بودند ، در قامت سردار سپه ، که در مجلس موسسان سال 1304 احمد شاه را از سلطنت خلع و خود را به جای او پادشاه اعلام کرد ، ظاهر شد و او از چنان اقتداری برخوردار بود که ترس بر همه طرفداران دولت مرکزی مقتدر چیره شد.

 بدیهی است که نتیجه ای که از ” قلم -و-چانه زدن های ” بهار ، به عنوان عضو کمیته مرکزی حزب دمکرات ، به دست آمد آن نبود که بتواند موجب خرسندی او را فراهم آورد، و همین امر خلجانی در جان او پدید آورد. از سویی ، کشور به مردی نیرومند  نیاز داشت تا از هم فرو نپاشد، اما ، از سوی دیگر ، آن مرد قدرتمند تر از آن بود که بتواند آزادی مورد نظر بهار را تامین کند.

         بهار که تا دیروز به آرزوی ایجاد حکومت مرکزی مقتدر با هرکس که احتمال قدرت وتوانایی در او  می رفت همداستانی کرده بود ، اینک باید با مقتدر ترین حکومت ها مخالفت کند ، چه او را خطرناک می دید.!او می نویسد که ” حیات سیاسی من در این مرحله تقریبا به کوچه بن بست رسیده بود .”

می توان با بهار موافق یا مخالف بود اما نکته اصلی برای طباطبایی این است که او در این بن بست از واقع بینی سیاسی دور نشد و به گزینش ایدئولوژیکی ، والبته فرصت طلبانه ای که منافع خصوصی او را تامین می کرد، روی نیاورد. او ، به خلاف بسیاری از رجال فرصت طلب ، ترجیح داد از حکم ” صرف عقل ” پیروی نکند و هم چنان راه ” وظیفه شناسی و وطن دوستی ” را دنبال کند. رفتار سیاسی و گزینش های او نمونه ای از رجلی است که مصالح کلی را با منافع خود سودا نمی کند.آن چه برای طباطبایی اهمیت دارد دیدگاه واقع بینی سیاسی و توجه به منطق مصالح کشور است.

این واقع بینی سیاسی نقیض پیروی از منطق موضع ایدئولوژیکی است که جلال آل احمد ، پیش از علی شریعتی ، مقدمات آن را فراهم آورد. قبل از وارد شدن به منطق موضع ایدئولوژیکی آل احمد، دو مفهوم “موضوع علم سیاست”  و”قداست”  را از جستار دوم کتاب ملت ، دولت وحکومت قانون نقل میکنیم.

طباطبایی می نویسد : ـ«مناسبات سیاسی ، یعنی شهروندی و رابطه دولت وملت ، در قلمرو واقعیت هایی پدیدار می شود که قلمرو تنش های دائمی است و ، از این حیث ، می توان در تامین مصالح به وحدتی رسید ، که البته پیوسته نیز نا پایدار است. قلمرو مناسبات سیاسی ، به خلاف ” عالم خیال ” ایدئو لوژی ها ، قلمرو منافع و مصالح گروه های سیاسی است و، از آن جا که رابطه نیروها و فهم گروه ها در میدان پیکار از منافع و مصالح پیوسته دگرگون می شود ، و این دگرگونی ها تابع منطق هیچ علمی نیست ، شکست و پیروزی گروه ها و افراد نیز امری گذراست و می تواند موقتی باشد. به سخن دیگر ،  قلمرو مناسبات سیاسی میدان پیکار نیرو های حق وباطل نیست ، که در حوزه ” اخلاق ” قرار دارد ، وحاضران در آن میدان نیز قدیسان نیستند. قدیسان اگر ” هفت شهر عشق ” را پشت سر گذاشته باشند ، خطا نمی کنند، به دریا فرو می روند و خشک دامن بیرون می آیند… قدیسی که گردی بتواند بر دامن او بنشیند قدیس نیست ، …قدیس زائر تنهایی است که ، در مقام قدیسی خود اسوه است ، نه اینکه کسی اسوه او باشد . او ” راه ” و ” باب ” است ودیگران باید از آن راه وباب بگذرند و از آن باب وارد شوند.»

اگر دو منطق متفاوت و متناقض سیاست و قداست درست فهمیده شده باشد ، باید گفت که به ظاهر این دو هیچ نسبتی با یکدیگر ندارند . منطق قدیسی می تواند پیشا – یا – پسا – سیاسی به نظر آید یعنی ، به هرحال ، احکام مناسبات سیاسی بر آن جاری نمیشود. به طور تاریخی نیز نسبتی میان آن دو گروه وجود نداشته است ، آن چه امروزه پیوندی میان آنها برقرار میکند ، ایدئولوژی های سیاسی جدید است که…..

با توجه به این مقدمات می توان گفت که آل احمد ، اگر چه مانند بهار در سیاست ورزی به بن بست رسید ، اما چون ، به عنوان اهل ایدئولوژی ، دریافتی از منطق سیاست ورزی نداشت ، به قدیس سازی روی آورد( او به جای سیاست ورزی ، به قدیس سازی ، شهید سازی ، وتاریخ سازی روی آورد. )

نکته اساسی در نظریه ” غربزدگی ” آل احمد مخالفت او با مشروطیت ، به عنوان نشانه سیطره غربزدگی است. او برای پنهان نگاه داشتن مخالفت خود با حکومت قانونی که از پی آمدهای تاسیس نظام مشروطه بود ، نظریه ای برای ” غربی ” بودن مشروطیت جعل کرد که ” شیخ شهید ” مهم ترین سخنگوی آل احمد در آن ” روایت ” بود .او نعش آن بزرگوار را بر سر دار هم چون پرچمی می دانست به علامت استیلای غربزدگی (…..که چون شیخ فضل الله نوری علیه حکومت ملی قیام نموده و سبب قتل هزاران نفوس و خرابی بلاد و غارت وفساد گردیده و حجج الاسلام نجف اشرف هم او را مفسد فی الارض تشخیص داده اند ،محکوم به اعدام نمود.به نقل از : کیفر خواست ،محاکمه و اعدام شیخ فضل الله نوری / نعمت احمدی ) که با آن بتواند آن لحظه تاریخی را به گونه ای توجیه کند که مخالفت او    با مشروطیت از نظرها پنهان بماند.آنچه آل احمد نمی خواست بداند ، این نکته ظریف بود که ، مشروطه خواهان ، با تاسیس حکومت قانون و به سامان کردن امور داخله  ، مصالح و منافع کشور را در مواجهه با دول استعمارگر،  تامین می کردندو” شیخ شهید” آل احمد ،تمام قد در مقابل حکومت قانون ایستاده بود.   پروژه  شهید سازی آل احمد بعد ها با مرگ نا بهنگام صمد بهرنگی و جهان پهلوان تختی در دهه چهل ، تکمیل گردید. در ایدئولوژی آل احمد ، علت مرگ اهمیت چندانی نداشت ، هر مرده ای ، اگر می توانست ایدئولوژی آل احمد را به کار آید ، او برایش ردای ” شهادت ” می دوخت.   

واما قدیس سازی آل احمد به سابقه پیوستن او به حزب توده و جدایی از آن حزب وسالهای تعلق خاطر او به خلیل ملکی بر میگردد. آل احمد ، به رغم احساس نزدیکی به خلیل ملکی ، راه و رفتار سیاسی او را نمی پسندید واو را مانند محمد مصدق ” مردی میان نظر و عمل ” می دانست که نمی توانست در میدان پیکار سیاسی موفقیتی به دست آورد. طبا طبایی در ادامه می نویسد: با این همه ، آل احمد این امتیاز شگفت انگیز را به مصدق در مقایسه با خلیل ملکی می دهد که نخواست ” از اصول خود بگذرد و با چرخ ها بگردد ” تا چند سالی به کاری گماشته شود ، ودر باره فضایل آل احمد وار مصدق می نویسد :

“نمونه عالی این امر دکتر مصدق بود ، مردی مردد میان نظر وعمل ! اما او این لیاقت دیگر را داشت که  نگذارد شکستش را پای قلت وسایل و کادر نا کافی و شرایط نا مناسب رهبری بنویسد. او به زبردستی یک سیاستمدار کار کشته شکست خود را بست بیخ ریش کودتایی که به ابتکار تراست بین المللی نفت راه افتاد و دیگر قضایایی که از دسترس یک آدم عادی – گر چه نخست وزیری باشد – خارج است. “

آل احمد آن گاه از باب نتیجه گیری زیرکی مصدق ، به عنوان یکی از ادنی فضایل رجل سیاسی محبوب خود ، می افزاید : ” وبه این طریق ، از مسند نخست وزیری که افتاد ، بر مسند دیگری نشست که تا ابد همراه وجدانیات تاریخی مردم برقرار است ” یعنی ، به عنوان منجی ، مکانی در خیال پردازی های ابدی عامه پیدا کرد که گویا اگر ” کودتا ” نمی شد ایران گلستان شده بود.

بدین سان ، به نظر آل احمد ، مصدق ناکارآمدی و قلت امکانات وشرایط نامساعد را به عنوان کلاهی برسر روشنفکری گذاشت و روشنفکری این فرصت گرانبها را یافت که در فرصت از ازل تا ابد روشنفکران ، که از هیچ چیز به اندازه سیاست ورزی دور نبود ، بر آن منجی ابدی مویه کند. طباطبایی می نویسد : درست نمی توانیم بدانیم این سخنان از باب مدح شبیه به ذم در باره رهبری نهضت ” ملی ” گفته شده یا ، برعکس ، برسبیل ذم شبیه به مدح !

وسرانجام آل احمد تاریخ نویس در چند سطر خلاصه ای که گویا باید تاریخ ایران باشد ، از انوشیروان تا شکست ایران در جنگ های ایران وروس ، عرضه می کند که قهرمانان اصلی آن مستشرقان ، به عنوان عاملان استعمار ، هستند ، اینان با کلاه هایی دردست ، و سرهای بی کلاه ” ما ” که آماده اند آن کلاه ها بر آن ها گذاشته شوند همه جا حضور دارند ، و به ایرانیان می گویند که ” بله ! شما سرتان سر شیر است و دمتان دم فیل ! ” و ما هم که ” از دوره انوشیروان مالیخولیای بزرگنمایی داشته ایم و به تعارف دل باخته بوده ایم ” سرنوشت سیاست و اقتصاد و فرهنگمان را  یک راست در دست کمپانی ها و دولت های غربی حامی آنها می سپاریم.

آل احمد ، به عنوان کارآگاه ، به دنبال توطئه ای است که برحسب معمول آن را نیز پیدا میکند ، اما اینجا در فاصله خسرو انوشیروان ، صفویان و شکست ایران در جنگهای ایران وروس وپیدا شدن ” سروکله نفت ” در توضیح علل واسباب آن انحطاط سکوت میکند ودر باره آن چیزی نمی گوید. زیرا تاریخ او شرح ” روایتی ” است که ایدئولوژی او حدود وثغور آن را تعین میکند .آل احمد ” آشفتگی در فکر تاریخی ” خود را به مرتبه نظریه ای ارتقا داده که نه فکری در آن وجود دارد نه تاریخی .این نوع تاریخ نویسی ” گزینشی ” این حسن را دارد که دست اورا برای وارد کردن تنها پهلوان تاریخ معاصر ایران در میدان خیالی خود باز میگذارد که در آن ” شیخ شهید ” یک تنه نه تنها ” در مقابل هجوم مقدمات ماشین ” که معلوم نیست چیست ! -ایستاده ، بلکه

” نعش آن بزرگوار ….برسر دار هم چون پرچمی …به استیلای غربزدگی پس از دویست سال بربام سرای مملکت افراشته شد “

البته دویست سال پیش از اعدام شیخ شهید شاهان زند بربخش های مهمی از ایران فرمان میراندند و…..خود ایرانیان پیش از برافراخته شدن پرچم استلای غربزدگی ، تا جایی که می توانستند در سستی ارکان حکومت مرکزی کوشیدند …..آقا محمد خان با پشته هایی از چشم و مناره هایی از کله راه استیلای آینده روس وانگلیس را هموار کرد تا زمانی که ” پرچم آن استیلا بربام سرای ایران برافراشته می شد ” چشمان چندانی برای دیدن وجود نداشته باشد.

برداشت از جستار دوم کتاب ” ملت ، دولت و حکومت قانون “

علیرضا هاشمی 




جستار1 – 3


روشنفکری دهه های سی و چهل خورشیدی، در شرایط جهانی پیچیده ای، جهان وطنی پیشه کرد

روشنفکری دهه های سی و چهل خورشیدی، در شرایط جهانی پیچیده ای، جهان وطنی پیشه کرد
دهه چهل، با ژرف تر شدن بحران جامعه در حال گذار ایران، سال های همه خطرها نیز بود. به اجمال، می توان گفت که، از سویی، امتناع تدوین فلسفه سیاسی مشروطیت خلئی در قلمرو نظر ایجاد کرده بود و، از سوی دیگر، علوم اجتماعی دانشگاه مادر، زیر تاثیر ایدئولوژی های سیاسی که از غرب وارد می شد، و مارکسیسم مبتذل روسی، به نوعی از مارکسیسم در صورت جامعه شناسی مسخ می شد. این راه مسخ جامعه شناسی به عنوان بئس البدل مارکسیسم را امیرحسین آریانپور، در نخستین سال های دهه چهل هموار کرد و از آن پس نیز با رساله پراکنی های «اجتماعی – مردم شناسی» آل احمد، و برخی از همپیالگان او، مانند غلام حسین ساعدی و صمد بهرنگی، و برخی دیگر از مارکسیست های شرمگین، که در «موسسه تحقیقات اجتماعی» دانشگاه تهران جمع شده بودند، علوم انسانی و اجتماعی کشور به نوعی جانشین مارکسیسمی شد که به طور رسمی ایدئولوژی دشمن نظام به شمار می آمد. این استتار مارکسیسم در زی علوم انسانی و اجتماعی و در سنگر التقاطی از همه ایدئولوژی های سیاسی عقب مانده جهان سومی، که امثال آل احمد استادان آن به شمار می آمدند، زمینه آشوب ذهنی گسترده ای را فراهم آورد و نخستین کسی که توانست از همه امکاناتی که این آشوب ذهنی در اختیار او می گذاشت بهره برداری کند علی شریعتی بود که نه جامعه شناس بود، نه مارکسیست، اما خطابه های او، که ژرفای خلائ فکری آن ها با عمق فاجعه عقب ماندگی جهان سومی پهلو می زد، اگر بتوان گفت، تجسدی مسخ شده از آن دو بود که در وجود فعال سیاسی مخالف خوان آشوب طلب او تثلیث رقت انگیزی را می آفرید و با همین جاذبه رقت انگیز از ساده دلان همه گروه های اجتماعی دل می برد.
در کشوری که نظام علمی وجود نداشته باشد، و جایگاه علم معلوم نباشد، بدیهی است که مردم آن به نقالان و رمالان روی می آورند. این که نقالان به مرجع مردم تبدیل شوند، در کشورهایی که نظام علمی جایگاهی داشته باشد، چندان اشکالی ندارد، اما آن جا که حدود ثغور علم و ایدئولوژی روشن و متمایز نباشد، در چنین کشورهایی، چنین خلط هایی می تواند پی آمدهای نامطلوب داشته باشد که تاریخ – و- سیاسی نویس فرانسوی نیمه نخست سده نوزده، الکسی دو توکویل، به یکی از نمونه های جالب توجه آن اشاره کرده است.
در تحلیل انقلاب فرانسه، توکویل توجه ویژه ای به نقش اهل ادب داشت و مهم ترین پی آمد پیوند میان مدینه فاضله خیالی اهل ادب و ذهنیات توده های مردم را فروپاشی جامعه فرانسه می دانست. اهل ادب کمترین رابطه ای با زندگی روزمره و عمل سیاسی نداشتند و در خیال اندیشی های خود طرحی از بهترین نظام های حکومتی در انداخته بودند. آنان، بی آن که دریافتی از مناسبات اجتماعی واقعی داشته باشند، در باره منشا خیالی اجتماعات، طبیعت ذاتی حکومت ها و اساسی ترین حقوق افراد انسانی بحث می کردند. … در فاصله بی نهایتی که میان اهل ادب و واقعیت عملی باز شده بود، هیچ تجربه ای به تعدیل مزاج آتشین آنان یاری نمی رساند، هیچ امری آنان را از موانعی که واقعیت های موجود می تواند در برابر بهترین اصلاحات ایجاد کند آگاه نمی کرد. آنان کوچک ترین تصوری که همراه ضروری انقلاب ها هستند، نداشتند.
به نقل از کتاب «ملت، دولت و حکومت قانون – جواد طباطبایی»


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2022/03/2022-03-03.mp3




ملت، دولت و حکومت قانون

جستار 1 – 2

آخوندزاده به این نکته پر اهمیت التفات پیدا کرده بود که مضمون مفاهیم – «اصل الفاظ» – را از راه زبان رایج نمی توان به خواننده انتقال داد – که «مفهوم» شود

از این رو، او برخی از مفاهیم جدیدی را که گمان می کرد مضمون آن ها برای خواننده روشن نیست در زبان اصلی با تلفظ فرانسوی – روسی آورده و کوشش کرده است توضیحی در باره آن ها بیاورد. البته، این نکته نیز شایان توجه است که میرزا فتح علی گریزی از این نداشته است که واژه ای مانند «روولسیون» revolution   یعنی انقلاب – را توضیح دهد، که در آن زمان بیشتر معنای فتنه را تداعی می کرده، اما جالب توجه است که او حتی واژه «فیلوسوف» را نیز که در زبان علمی معادلی فارسی – عربی داشت، و خود معرب همان واژه یونانی بود که آخوندزاده با تلفظ فرانسوی آورده، نشان از توجه او به این نکته ظریف داشت که در دوران جدید گسستی در مضمون مفاهیم کهن در «زبان اسلام» ایجاد شده و نمی توان مواد نوآئین دوران جدید را در قالب مفاهیم کهن ریخت. نیازی به گفتن نیست که «فیلوسوف» آخوندزاده عین «فیلسوف» قدما نیست و او، که هنوز نه توان انتقال مباحث نظری دوران جدید و نه توان تدوین اندیشه ای نظام مند در زبان فارسی را داشت، کوشش کرد از راه وارد کردن مفاهیم جدید – «اصل الفاظ» – راه آشنایی با وجوهی از اندیشه غربی را هموار کند.

دو دهه ای پس از آخوندزاده، میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل، نوشت: «هراساس مخصوص، معلومات مخصوصه می خواهد»، و افزود: «به واگن چی، ساربان نمی توان گفت و تلگراف را پروانه و برید نمی توان نامید؛ وگرنه از فهماندن معنا و مقصود عاجز می شویم؛ و، همین طور که تا حالا گیج و گنگ مانده ایم، الی الابد خواهیم ماند.»

نیازی به گفتن نیست که اگرچه این شهودهای روشنفکری در باره ضرورت زبان نو آئین، در زمان خود، از اهمیت ویژه ای برخوردار بود، اما از حد شهود های سطحی فراتر نمی رفت و نمی توانست دریچه ای به سوی فهم اندیشه دوران جدید باز کند. وانگهی، در مواردی این شهودهای ابتدایی بدفهمی هایی را نیز به دنبال می آورد که برخی از ادعاهای میرزا فتح علی از شمار همین بد فهمی هاست.

آخوندزاده از شمار اندک روشنفکرانی بود که تعلق خاطری نیز به مباحث نظری داشت اما هم او، به رغم کوشش های بسیار برای فهم نوآئین بودن اندیشه دوران جدید، در باره بسیاری از مفاهیم آن از محدوده خیال پردازی نمی توانست فراتر رود. آن چه در دریافت آخوندزاده و بسیاران دیگر، دارای اهمیت است دریافت نادرست او از «اصل بسیاری از الفاظ» است و همین تلقی نا دقیق از «اصل الفاظ» موجب شده است که میرزا فتح علی، از سویی، دریافت درستی از اندیشه اروپایی پیدا نکند و، از سوی دیگر، در برخی از مواد تاریخ و تاریخ فرهنگ ایران از پشت شیشه کبود آن دریافت نادرست از «اصل الفاظ» در اندیشه جدید نظر و توضیحی نادرست از آن عرضه کند.

دریافت آخوندزاده از پروتستانتیسم یکی از نمونه های بارز این بدفهمی و، بیشتر از آن، انتقال آن بدفهمی به نسل های آینده روشنفکری است. او در توضیح چیستی پروتستانتیسم، می نویسد : « پروتستانتیسم عبارت از مذهبی است که حقوق الله و تکلیف عباده الله جمیعا در آن ساقط بوده و فقط حقوق الناس باقی بماند».

 مشکل بتوان دریافت که مذهبی که همه حقوق الله و تکلیف عباده الله در آن ساقط شده باشد چگونه مذهبی می تواند باشد؟!

آخوندزاده این نکته را نیز بر توضیح خود افزوده است که «در اواخر ایام از اهالی فرنگستان نیز فرقی چند پیرو این مذهب شدند». چنان که ملاحظه می شود، آخوندزاده … تصور درستی از اصلاح دینی در مسیحیت، حتی در محدوده یک تعریف اجمالی، نمی تواند عرضه کند. آخوندزاده، در طرح این بحث، مانند برخی بحث های دیگری که روشنفکری از آن پس بسط داد، به نوعی بنیاد گذار به شمار می آمد.

نمونه جالب توجه، در فاصله مرگ آخوندزاده تا خطابه های علی شریعتی برای اصلاح دینی، که نه برای «اصلاح» بود ونه در قلمرو «دین»، زیرا مقدماتی تنیده ازایدئولوژی و بافته از خطابه های خنک برای انقلاب سیاسی بود. مورد جنبش مشروطه خواهی مردم ایران و دیدگاه های همه طیف های مشروطه خواهان، اعم از اهل شریعت، اهل سیاست و نیز کسانی در زی روشنفکران است که در آن بحثی از اصلاح دینی به میان نیآمد، اما اصلاحی اساسی در نظام سیاسی کشور و نظام حقوقی آن را در پی داشت.

میرزا آقاخان کرمانی، اندکی پس از آخوندزاده، همان «مکتوبات» را که گمان می کرد اثری مهم در روشنگری است، باز نویسی کرد و مطالب بسیار دیگری بر فصل های آن افزود، که بیشتر خطابه ای علیه نمود های واپس مانده فرهنگ ایران و خود ایرانی بود، اما از آن جا که گمان می کرد، در مباحث مربوط به نظام مفاهیم نوآئین، آخوندزاده اصل مطلب را گفته چیزی بر آن ها نیفزود و عین همان سخنان را در «سه مکتوب» خود تکرار کرد.  

.

به نقل از کتاب «ملت، دولت و حکومت قانون – جواد طباطبایی»


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2022/03/2022-02-17_a.mp3
قسمت دوم:

https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2022/03/2022-02-17_b.mp3




ملت، دولت و حکومت قانون


جستار 1 – 1

جواد طباطبایی در جدیدترین کتاب منتشر شده خود تحت عنوان: «ملت، دولت و حکومت قانون» –  انتشارات مینوی خرد، می نویسد:

 

جواد طباطبایی در جدیدترین کتاب منتشر شده خود تحت عنوان: «ملت، دولت و حکومت قانون» –  انتشارات مینوی خرد، می نویسد:

“بحث در باره تاریخ فرهنگ و تمدن ایران نیازمند تدوین و تنقیح برخی مفاهیم و مقولات جدیدی است که به سبب فقدان یک مکتب تاریخ نویسی مستقل تا کنون در باره بسیاری از آن ها تحقیقی صورت نگرفته است.

تاریخ، به عنوان علم، مانند دیگر علوم انسانی و اجتماعی، اگر بخواهد به تبیین دقیقی از «موضوع» خود برسد باید بتواند شئون و وجوه آن را در نظامی از مفاهیم عرضه کند که آن نظام را دستگاه مفاهیم می خوانیم.”

طباطبایی از چند دهه پیش در مجموعه ای از هزاران صفحه از نوشته ها و سخنان خود که به گونه ای پیوسته موضوع کانونی آن ها «ایران» و «تاملی در باره ایران» بوده ، افزون بر بررسی جنبه های گوناگون حوزه اندیشه، اندیشه سیاسی، فلسفه سیاسی، درحوزه اندیشه تاریخ نویسی ایرانی، ضمن نمایان ساختن فقدان دستگاهی از مفاهیم و مجموعه ای از مقولات جدید برای توضیح معنای سیر تاریخی ایران، کوشیده است همزمان در و برای بحث نظری پیچیده خود گام هایی جدید، راهگشا و «تاسیس»ی در جهت تدوین و تنقیح دستگاهی از مفاهیم و مقولات بر دارد. خاستگاه این تلاش منحصر به فرد و پیچیده طباطبایی در راستای تدوین دستگاهی از مفاهیم و مقولات، بیش و پیش از همه خود «تاریخ فرهنگ وتمدن» ایران از باستان تا به امروز و رویکردی متفاوت «به مبانی نظری اندیشه جدید» و «معرفت شناسی علوم جدید»، به موازات طرح پرسش بنیادین از «نظام گفتاری» (دیسکورس) اندیشه در جهان اسلام بوده است؛ که البته این همه به لطف «اجتهاد» پیچیده و خود ویژه او که می توان آن را نیز «نوآئین» نامید، قابل پی ریزی و ممکن گردیده است.

 طباطبایی در پژوهش ها و بررسی های همه جانبه خود تحت عنوان «تاملی در باره ایران»، هم زمان به وجه مهم  زوال و انحطاط تاریخی ایران که به گونه ای شگفت انگیز در«تداوم فرهنگی ایران زمین» ادامه یافته و در همه حوزه های اندیشیدن و از جمله تاریخ نویسی ایرانی رخ نموده است نیز تمرکز داشته و این «زوال و انحطاط» وجه جدایی ناپذیر نظریه او در باره ایران است.

 او در توضیح چرایی تدوین نظریه ای برای انحطاط ایران، سه سده نخست پس از هجوم اعراب به ایران را «نخستین دوره گذار ایران» می نامد، و معنای بنیادین تحولات این دوره را  با استناد به منابع متعدد تاریخی، «تجدید حیات ایران» در «سکوت» توضیح می دهد. طباطبایی از باب نمونه به سرنوشت «روزبه» معروف به ابن مقفع “به عنوان تنها، یکی از نمایندگان بزرگ فرهنگ ایرانی که در آن «دو قرن سکوت» توانست زمینه انتقال اندیشه ایرانشهری به دوره  اسلامی را فراهم آورد” اشاره می کند و در ادامه می نویسد: اگر”دو سده نخستین دوره اسلامی ایران را «دو قرن سکوت» در معنای ابتدایی آن بفهمیم، در واقع، از دگرگونی هایی که آن دو قرن آبستن آن ها بودند، هیچ نخواهیم فهمید.” از نظر طباطبایی در پی این نخستین «دوره گذار»، دوره نوزایش ایران آغاز می شود و در چندین دفتر کوشش کرده است ویژگی های “توالی دوره های تاریخی ایران” از جمله این امر خلاف آمد عادت را که «دوره نوزایش ایران» پیش از «قرون وسطا»ی آن ظاهر شده مورد توجه قرار دهد و می نویسد: من پیشتر التفاتی به امر خلاف آمد عادت در توالی دوره های تاریخی ایران پیدا کرده بودم و به دنبال التفات به این نکته بود که به تدوین نظریه ای برای انحطاط ایران رانده شدم”. (ملاحظات مقدماتی درباره مفهوم ایران)

طباطبایی در کتاب «ملت، دولت و حکومت قانون»، ضمن اشاره ای بسیار اجمالی و گذرا به نوشته های پیشین خود در باره سیر انحطاط تاریخ نویسی کهن ایران پس از دوره شکوفایی آن در «عصر زرین فرهنگ ایران»، و سپس افول و تباهی آن تا دوران جدید، می کوشد نگاه خوانندگان ایرانی را به عوارض و پی آمدهای منفی و ویرانگر آن انحطاط و تباهی متوجه کند و پرتوی بویژه بر آثار زیان بار و چند وجهی آن در دوره های بعدی تاریخ ایران بویژه از مراحل نخستین دوران جدید تا روزگار کنونی ما بیندازد.

طباطبایی در توضیح دوره بندی تاریخ ایران به تفصیل از دومین «دوره گذار» تاریخ ایران و ویژگی های آن سخن گفته است، او از جمله در باره این «دوره گذار» ایران می نویسد:

این دوره که “با شکست جنگ چالدران آغاز شد و با شکست ایران در جنگ های ایران و روس و فرو پاشی ایران زمین به پایان رسید، دوره انحطاط تاریخی و زوال اندیشه در ایران بود.  زوال اندیشه و تصلب نظام سنت قدمایی به نقطه بازگشت ناپذیری رسیده بود و، از این رو، تنها راه برون رفت از این بن بست، خروج از سنت و گسست از آن می توانست باشد. بدیهی است که در شرایط فرهنگی ایران، و با امکانات آن، تنها راه حل، که آسان ترین راه حل ها نیز بود، می توانست انتخاب شود.”

 دومین«دوره گذار» تاریخ ایران آن گونه که طباطبایی نام گذاری کرده و توضیح داده به لحاظ زمانی دوره ای است که می توان آن را هم زمان با آغاز دوران جدید مغرب زمین و مناسبات جهانی ناشی از آن در نظر گرفت. دوره ای که ناتوانی ایرانیان از درک «منطق دوران جدید» و «عالم وآدم» مشخصه اصلی آن بود و پی آمد های ویرانگر و جبران ناپذیری برای ایرانیان داشت و نمود های آن در همه عرصه های «نظر» و «عمل» و در صورت «بحران» های بی وقفه در زندگی ایرانی تا پیروزی جنبش مشروطه خواهی نمایان گردید. بحران ریشه دار و ژرفی که تا به امروز با ایران دست به گریبان است.

طباطبایی در در آمد جلد نخست تاملی درباره ایران، این «دوره گذار» تاریخ ایران را به لحاظ هم زمانی آن با آغاز “دوران جدید تاریخ و تاریخ اندیشه غربی و جهانی شدن روابط و مناسبات سیاسی” دوره ای پر اهمیت برای ایران می داند و می نویسد:

“ایران زمین نیز به ضرورت در میدان جاذبه اندیشه و مناسبات نو قرار گرفت، در حالی که، از سوی دیگر، نظام فکری و سیاسی ایران تحولی سازگار با سرشت دوران جدید پیدا نکرد. از این رو، می توان گفت که جدال میان جاذبه تجدد، که کانون آن اروپای باختری بود، و دافعه آن از سوی ایران زمین در تاریخ این کشور نزدیک به سه سده طول کشیده است”. او در ادامه می نویسد: “این دوره طولانی میان شکست ایران در جنگ چالدران تا شکست ایران در جنگ های ایران و روس را که حلقه رابط «سده های میانه» و آغاز دوران جدید آن است، دوره گذار خواهم نامید، دوره ای که، نه با معیارهای دوران قدیم ایران می تواند مورد بررسی قرار گیرد و نه با ضابطه های دوران جدید.”

طباطبایی نه سده فاصله زمانی فروپاشی شاهنشاهی ساسانیان تا آغاز فرمانروایی صفویان را که در میانه دوران باستان و دوره گذار ایران است، «سده های میانه» ایران نامیده است.       

 تاریخ نویسی «جدید» ایرانی درپایان دوره «گذار ایران» و در پی «وهن بزرگ»، یعنی به دنبال شکست ایران در جنگ های ایران و روس به تدریج نمایان گردید.

نویسنده کتاب «ملت، دولت و حکومت قانون»، به “نخستین ایرانیانی که پس از آن «وهن بزرگ»، التفاتی به جایگاه تاریخ برای فهم دگرگونی های اجتماعی و سیاسی کشور ها”ی مغرب زمین پیدا کردند، از جمله میزا صالح کازرونی و عبداللطیف شوشتری از اعضای «اولین کاروان معرفت» اشاره می کند و با نقل جمله ای از میرزا صالح کازرونی در آن زمان – یعنی حدود دو سده پیش – که حاصل مطالعه او از تاریخ انگلستان بود و مقایسه آن با جمله ای از لطف علی آذربیگدلی در«تذکره آتشکده آذر»، می پردازد. آذربیگدلی در سده ای پیش از میرزا صالح و در همان «دوره گذار» تاریخ ایران، “در توجیه محتوم بودن سقوط شاهنشاهی صفویان” گفته بود، گویا «تقدیر بر تدبیر پوزخند زده است»؛ در نگاه آذر بیگدلی “خواست وتوان آدمی” آشکارا جایگزین «تقدیر» شده است، اما میرزا صالح در پی شکست های ایران از روسیه و مطالعه تاریخ انگلستان به دریافتی متفاوت از محتوم بودن «تقدیر» دست یافت و نوشت: “آنان یک شبه به این مرتبه از پیشرفت نرسیده اند، بلکه «سال ها جان ها کنده و خون ها ریخته اند تا به این پایه رسیده اند».

طباطبایی در فصل چهارم جلد نخست تاملی در باره ایران تحت عنوان «سفارت و سفرنامه های ایرانیان»، می نویسد: “تامل درگزارش های این  نخستین سفرنامه نویسان در باره دگرگونی های کشورهای اروپایی در پیوند آن با تحولات اندیشه «دوره گذار» دارای اهمیت بسیاری است. در این دوره، اندیشه سیاسی در هاویه تکرار بی سابقه ای فرو غلطید و نظام سنت قدمایی تصلبی پیدا کرد که بیرون آمدن از آن با امکانات و نظام مفاهیم اندیشه در ایران ممکن نبود، نمایندگان اندیشه سنتی، بدون توجه به الزامات و منطق دورانی که آغاز می شد، هم چنان راه هموار تعلیقه و تحشیه نوشته های پیشینیان را پیمودند، در حالی که حاصل تامل آنان در اندیشه سنتی از بنیاد با مبانی اندیشه دوران جدید بیگانه بود و بدیهی است که این تداوم سنت، برای اهل نظری مانند میرزا صالح، که با تجربه شکست ایران در جنگ های ایران و روس در بیرون از مرزهای کشور، خود را از چیرگی منطق نظام سنت قدمایی رها و التفاتی به الزامات دوران جدید و مبانی و منطق مناسبات نو آئین آن پیدا کرده بودند، نمی توانست اعتبار گذشته خود را حفظ کند.” طباطبایی در ادامه توضیح می دهد که آگاهی این سفرنامه نویسان “از الزامات و منطق دوران جدید برشالوده مبانی نظری استوار نبود. بدین سان، در دوره گذار، در برزخ میان دو امتناع تجدید نظر در مبانی نظری اندیشه سنتی و رویکردی جدی به مبانی نظری اندیشه جدید، سفرنامه نویسان به اندیشمندان سیاسی قوم تبدیل شدند، هم چنان که، در «سده های میانه» تاریخ ایران زمین، صوفیان به متفکران قوم تبدیل شده بودند.”

در سطرهای پایانی همین فصل از کتاب می خوانیم که:

“بدین سان، انحطاط ایران زمین با فرمان روایی صفویان – که تکرار می کنیم به رغم نوآوری هایی که درقلمرو برخی از هنرها صورت گرفت ، نسنجیده دوره «تجدید حیات» یا «نوزایش ایران» خوانده شده است – روند بی امان خود را ادامه داد”.

 “از آن جا که نویسندگان سفرنامه ها اهل نظر نبودند و به زبان اهل نظر نیز سخن نمی گفتند، نفس گرم توصیف های آنان در آهن سرد اهل نظر(نظام سنت قدمایی) در نگرفت و، از همان زمان، فاصله ای میان تجدد طلبان بی توجه به اندیشه و اهل نظر بی خبر از دنیا ایجاد شد و تا فراهم آمدن مقدمات جنبش مشروطه خواهی و پس از آن نیز این فاصله بیشتر و شکاف ایجاد شده ژرف تر شد. این فاصله و شکاف میان دو گونه دیدن، اندیشیدن و، لاجرم، کنش، با «دوره گذار» آغاز شد و تقدیر آتی ایران زمین را رقم زد. این دو گانگی، که باید آن را دوگانگی بنیادین تاریخ جدید ایران زمین خواند، با گذشت زمان، ژرفای بیشتری پیدا کرد، به گونه ای که نمود های آن را در همه عرصه های «عمل» و «اندیشه» ایرانی می توان دید.”

“به جرئت می توان گفت که همه کوشش های مشروطه خواهان و نیز دگرگونی های سده ای که گذشت، ناظر بر جستجوی راهی برای خارج شدن از این دو گانگی بنیادین بود، اما این مشکل، حتی به صورت پرسشی در حوزه نظر نیز طرح نشد.”

 نویسنده کتاب «ملت، دولت و حکومت قانون »  با بررسی و توضیح  نوعی از تاریخ نویسی ایرانی که پس از شکست ایران در جنگ های ایران و روس، به ناچار نطفه های آن بسته شد، توجه خواننده را به نکاتی جلب می کند که در تاریخ نویسی ایرانی جای – گاهی نداشته است.

 طباطبایی درنخستین «جستار» کتاب «ملت، دولت و حکومت قانون »، در فشرده ترین صورت ممکن اشاراتی به نوشته های پیشین خود می کند و می نویسد:

 “در ایران، سده ای  پس از تاریخ هایی  که شرح احوال «پیامبران و شاهان» بود، ابوعلی مسکویه رازی خرد را ضابطه گزینش وقایع تاریخی قرار داد و نوشت :

«از روزگار پیش از توفان آن چه آورده اند نیز تهی از چیزهایی است که یاد کردن آن را آهنگ کرده ایم … از همین روی، از معجزه های پیغمبران … و کارهایی که به اعجاز کرده اند  یاد نکردیم، چه مردمان روزگار ما در پیشآمدها از آن پندی نتوانند گرفت …».

طباطبایی در کتاب «ابن خلدون و علوم اجتماعی»،  فصل «گفتار در شرایط امتناع»، به مناسبت دیگر در بحثی درنقادی دیدگاه های آرامش دوستدار که گفته است “فرهنگ ما از آغاز ایرانی اش ناپرسا بود و نا پرسا ماند” می نویسد: تاریخ نویسی ایرانی در فاصله مسعودی، مسکویه رازی و بیهقی تا عطا ملک جوینی به کمال پختگی رسید که ربطی به تاریخ اسلام، به معنایی که دوستدار می فهمد، نداشت. و در کتاب “دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران” در معرفی و توضیح جنس تاریخ نویسی بیهقی از او نقل کرده است که:

«و غرض من نه آن است که مردم این عصر را باز نمایم حال سلطان مسعود … اما غرض من آن است که تاریخ پایه ای بنویسم و بنایی بزرگ افراشته گردانم، چنان که ذکر آن تا آخر روزگار باقی ماند.»؛ و در همان کتاب در باره عطا ملک جوینی، تاریخ نویس دوره ای از چیرگی مغولان بر ایران، می نویسد: اگر چه عطا ملک برای مغولان تاریخ می نوشت، ولی تاریخ نویس مغولان نبود و خواننده ای که جدی باشد نمی تواند اسرار او را از درون تاریخ او نجوید.

نویسنده درهمان کتاب «نظریه انحطاط ایران»، به نقل ازمحمد تقی بهار (ملک الشعرا) و از کتاب «سبک شناسی» او، که بیشتر به “فنون ادبی” نوشته خود توجه داشته، می نویسد:  “عطا ملک جوینی «در مقدمه و حشو» تاریخ جهانگشا «به شیوه مقدمه ابن خلدون، جای-به- جای، هر چند بسیار مختصر است، مسائل فلسفی و اصول صحیح اجتماعی در علل حقیقی شکست خوارزمشاهیان و انقراض مدنیت ایرانیان در برابر حادثه تاتار و علت های واقعی دیگر در پیشرفت کار چنگیز واتباع  خونریز او آورده است که در عالم منحصر به فرد است.”

 محمد تقی بهار در همان کتاب می نویسد: «به محض این که تاثیر قرن ششم در عصر حکومت ایلخانان بر طرف گردید و قرن هفتم از نیمه گذشت، تاثیر تربیت مغول – یعنی بی تربیتی و توحش و بی رحمی و بی عدالتی و جهل و یاساهای احمقانه صحرایی و مقررات ابلهانه قاسیانه بیابانی – در سطح اخلاق و احوال باقی ماندگان تیغ و دماغ سوختگان و دلمردگان افسرده و پژمرده ایرانی پدیدار گشت و رفته رفته جوینیان و … سر در نقاب تراب کشیدند و تا دیری عروس فضل و ادب رخساره نگشود و اگر جلوه و جمالی در کناری روی نمود، هرگز با دلفریبی و عشوه گری دیرین برابری نتوانست کرد، خاصه در عالم «نثر» که این صنعت، بدون مشوق و مروج محال است که نضجی گیرد و مایه و پایه ای قابل بپذیرد، به خلاف «نظم» که گاهی در حین بدبختی و افسردگی باز برقی می زند و گوشه ابرویی می نماید. بنابراین، کار نثر روی به تراجع نهاد».   

تلاش های خردورزانه تاریخ نویسان دوره نوزایش فرهنگ ایران و از جمله بیهقی، مانع از آن نمی شود که طباطبایی، درباره تاریخ نویسی کهن به طور کلی و از جمله در باره بیهقی به عنوان تاریخ نویس دوره قدیم، بنویسد:

 “بیهقی به ضرورت، اندیشه تاریخی خود را در محدوده معرفت شناسی علوم اسلامی سامان می داد و منطق آن علوم را دنبال می کرد، اما او، که مانند  همه اندیشمندان عصر زرین فرهنگ ایران ، دیانت را فلسفی و نقل را عقلی می فهمد، ضابطه اخبار تاریخی را خرد می داند؛ بر عکس «عقلی» که در نوشته میرخواند ضابطه تمیز «حق از باطل» است. به نظر میرخواند، «تاریخ» دانش توضیح معنای حوادث گذشته نیست، بلکه مکان تحقق اسوه های اخلاقی است. تاریخ نویسی در سده های متاخر با از دست دادن استقلال نسبی خود که در عصر زرین فرهنگ ایران پیدا کرده بود، به تهذیب اخلاق تبدیل شد.”

“دوره گذار، سه سده بحران در همه عرصه های تاریخی و فرهنگی ایران بود، اما از مهم ترین ویژگی های این دوره آن بود که آگاهی از بحران ازسطح نازل ادبیات منحط فراهم آمده از نظمی سست و سخیف و نثری مصنوع و پر تکلف فراتر نرفت. دوره های طولانی جنگ، نا امنی و آشوب و سده های زوال اندیشه همه امکانات اندیشه ای خردورزانه را به تحلیل برده بود.”                                

“تقدیر صدرالدین شیرازی در اوج شکوه فرمانروایی صفویان به نوعی تقدیر اندیشه در ایران نیز بود:

زندگی صدرالدین شیرازی در خلوت قریه کهک قم و سر گردانی های هفت بار عزیمت با پای پیاده به مکه سپری شد و این که کسانی، چنان که گفته اند، روزی هفتاد تسبیح بر او لعنت می خوانده اند، مبین پایان دوره ای بود که، در آن، خردورزی بزرگ ترین خطر و اندیشیدن لغوترین عملی بود که آدمی می توانست مرتکب شود.”

“دانش تاریخ و شاخه های آن، تاریخ سیاسی، نظامی، ادبی و … در معنای جدید آن، به عنوان «علم»، از ابداعات دانش اروپایی است که با چیرگی تمدن غربی در دیگر مناطق جهان به مذهب مختار در پژوهش های علمی تبدیل شده است. تاریخ نویسی جدید ایرانی، از این حیث که به تقلید از تاریخ نویسی غربی تدوین شده، تکراری از برخی مباحث آن، اما تکراری در غیاب التفات به مبانی ومبنای نظری آن است.”

“تاریخ ایران را نمی توان به عنوان صرف تاریخ ظاهر دگرگونی های سرزمینی نوشت.

تاریخ ایران زمین، از بنیاد، تاریخ شیوه اندیشیدن ایرانیان و، به سخن دیگر، تاریخ پیوستگی های عمل و نظر است، به این معنا که هیچ حادثه تاریخی وجود ندارد که با اندیشه گره نخورده و بواسطه اندیشیدن تعینی جدید پیدا نکرده باشد. این تعین، هرگز، تعینی ساده نیست و، پیوسته، پیچیده است، زیرا حلول هیولای اندیشیدن در صورت حادثه تاریخی، آن را به چنان واقعه ای پیچیده تبدیل می کند که جزدر قالب دستگاه مفاهیم بغرنج قابل تبیین نیست.” (جلد نخست تاملی در باره ایران)

طباطبایی با استناد به تاریخ های جدید نوشته شده از اواسط عصر قاجار به بعد می نویسد: “در این دوره، نخستین تاریخ های جدید ایران را اهل ادبی نوشتند که ردای فعالان سیاسی را نیز بر تن” داشتند.

عبداللطیف شوشتری و میرزا صالح کازرونی هریک شرحی از نهاد های جدید هند انگلیسی و خود انگلستان عرضه کرده بودند – ترکیب «عدالت خانه» نخستین بار در سفرنامه های آن دو و به عنوان معادلی برای انگلیسی آن به کار رفته است – اما نخست روشنفکرانی مانند میرزا فتح علی آخوند زاده و میرزا آقاخان کرمانی بودند که، به دنبال میرزا ملکم خان و میرزا یوسف خان مستشارالدوله، کوشش کردند، دریافتی از مبانی نظری این نمود های دنیای جدید پیدا کنند. میرزا فتح علی یکی از این روشنفکران بود که از اهمیت دستگاه مفاهیم برای فهم و تبیین سامان دنیای جدید آگاهی پیدا کرده بود و در صفحات مقدماتی مکتوبات نیز توضیح مهمی در این باره آورد.”

مطالب آخوندزاده با توجه به کتاب «مکتوبات» او در جلسه بعد دنبال می شود


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2022/02/2022-02-03_a.mp3
قسمت دوم:

https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2022/02/2022-02-03_b.mp3

 




ملت ،دولت و حکومت قانون

درآمد

در این دوره بحرانی ایران ،و ژرف تر شدن شتابناک بحران آن ، که پراکندگی همه سویه ای را در همه ساحت های زندگی ایرانیان به دنبال آورده ، یکی از مهم ترین سختی هایی که مردمان این کشور با آن رو-به -رو هستند این است که هیچ شالوده استواری وجود ندارد که بتوانند بر آن تکیه کنند.

ملت ، دولت وحکومت قانون جدید ترین کتاب جواد طباطبایی است که انتشارات مینوی خرد در تهران منتشر نموده . دولت – ملت ،اصطلاح رایج علوم اجتماعی اروپایی است که ایرانیان نیز از آن گرته برداری کرده اند. ملت ، دولت که در عنوان کتاب آمده حکایت از شرایط ویژه کشور کهن سال ایران دارد که طباطبایی بارها در کتابهای گوناگون تلاش نموده این مفهوم نو را تببین کند. 

بعد از تجزیه امپراطوری مقدس اروپا، امت مسیحی بحال خود رها شد. زبانهای ملی جایگزین زبان مسیحی (لاتین )شدندو با اتحاد قدرتهای پراکنده محلی که نتیجه سلطه طولانی مسیحیت بود ، مرزهای معینی شکل گرفت و ” دولتهای ” مستقلی ظهور کردند و ” ملتهای ” خاص خود را بنا نهادند .این روندی بود که  کم وبیش در اروپا اتفاق افتاد.

ایران هیچگاه امت نبود ونشد حتی زمانی که اسلام در ایران مستقر شد ، و خطبه بنام خلیفه خوانده می شد ، ایران ” ملت ” باقی ماند ، و شاید بتوان گفت ایرانیان کهن ترین اقوامی هستند که ” ملت ” خود را بسیار زود تشکیل داده اند. به این معنا این ” ملت ”  ” دولتهای ” خود را تشکیل داده و هر گاه منافع ملت تامین نشده آن دولتها را کنار گذاشته است. مشروطیت ایران موفق شد این مفهوم ” کهن ” را به مفهومی ” نو ” مبدل سازد . در متن کتاب بکرات این موضوع مورد بررسی قرار می گیرد

عنوان فرعی کتاب ” جستار در بیان نص وسنت ” است.

پیوند میان نص وسنت یکی از موضوعات محوری این دفتر است .طباطبایی قبلا در کتابهای “مکتب تبریز ” و ” ابن خلدون وعلوم اجتماعی ” و ” نظریه حکومت قانون ” فصولی را به توضیح و تفسیر ” مفهوم سنت ” در مسیحیت ، و تفاوت آن با ” سنت اسلامی ”  ، اختصاص داده است.این مطالب بعلت بدیع بودن آن چندین وچند بار قابل مطالعه است.

آنچه به ایران مربوط است ، سنت شاهنشاهی ” وحدت ” در ” کثرت ” ایرانیان مجموعه ” تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام ” را فراهم آورده که پژوهش احمد تفضلی شامل متون کشور داری ، دستگاه دیوانی ، ادبیات وسنگ نوشته ها و….می باشد که بعد از اسلام بصورت سیاست نامه نویسی ، تاریخ ، وادبیات حماسی واسطوره ای و..تجدید حیات یافت . ” عصر زرین فرهنگ ایران ” در قرون 3 تا 6 هجری بدون آن پشتوانه فرهنگی میسر نبود.

ایرانیان قبل از اسلام باسنت عقلی فلسفه یونانی آشنایی داشتند، با ترجمه هایی از قسمتهایی از ” ارگانون ” ارسطو و دیگر متون فلسفی ومنطقی یونانی به زبان پهلوی وبعدها ترجمه این متون به عربی وترجمه مجدد به فارسی برگنجینه سنت عقلی ایرانیان ونصوص فلسفی آنان افزوده شد.

با ورود اسلام به ایران ، دربستر چنین متون پر ارزش سیاسی ، ادبی ، و فرهنگی ، اسلام ایرانی متفاوت از اسلام سرزمین مادری شد . معنای ” بیرون درون ” جهان اسلام که طباطبایی بارها متذکر شده ناظر بر همین وجه از زمینه های فرهنگی ایرانیان است.بسیاری از متون فلسفی ، سیاسی ، ادبی ، وتاریخی ایرانیان در این دوره به زبان عربی نوشته شده . پژوهشگر علوم انسانی که عربی نداند ، از این گنجینه معنوی ” بیرون درون اسلام ” محروم می گردد .

چهارمین رکن سنت ایرانیان که طباطبایی کوشش نموده نظریه ای برای نص مفقود آن تدوین کند ، از زمان قاجار آغاز می گردد. شکست ایران درجنگهای ایران وروس ،اعزام ” کاروانهای معرفت ” به اروپا ،گزارشات سفیران اعزامی به ایران وگزارش سفرنامه نویسان اروپایی ، ایرانیان را متقاعد نمود که تغیرات شگرفی در مناسبات اجتماعی اروپاییان رخ داده که غفلت از آن ، وادامه سلطنت مستقل وبی قانونی ها ، شکستهای مهلک تر وسرانجام شومی را بر آنها تحمیل خواهد کرد.

با پیروزی مشروطیت ایران وایجاد حکومت قانون ، ایران ” درعمل ” در آستانه دوران جدید خود قرار گرفت .با تشکیل مجلس اول وتصویب قوانین از این آستانه نیز گامی فراتر نهاد.اما این ” عمل ” فاقد ” نظریه ای ” منسجم بود و میباید به مرور فلسفه سیاسی وفلسفه حقوق مشروطیت تدوین گردد .

طباطبایی در این دفتر ، سیر تاریخ اندیشه در ایران در فاصله پیروزی مشروطیت تا انقلاب اسلامی را دنبال می کند .او دیدگاه های ایدیولوژیکی بیش از نیم سده اخیر روشنفکران ایرانی را که یا مشروطیت را پرچم مبارزه علیه استبداد ، و دین را ابزار مبارزه برای کسب قدرت سیاسی نموده اند ، و یا آنکه ، مشروطیت را مقدمه انقلاب سوسیالیستی فهمیده اند ، سد راه تدوین نص چهارم یا نص دوران مدرن ایران می داند.

معنای مشروطیت از نظر طباطبایی ، ایجاد حکومت قانون ، تاسیس نهاد های نوین و تنظیم مناسبات جدید حقوقی است. مشروطیت توانست با محدود کردن قدرت مطلق پادشاه و تاسیس پارلمان و دادگستری ، راه تحولات آتی ایران را هموار نماید.

از نظر او عدم ترجمه متون بنیادی مدرن اروپایی در ایران ، و یا ترجمه غلط وگاه درست ودقیقی که به زبانی بیان شده ، که قابل فهم نیست ، به دشواری تدوین نص چهارم افزوده است. او که نخستین بار موضوع تدوین ” نص چهام ” را مطرح کرده ، نظر پژوهشگران را به رفع موانع تاسیس نص مدرن ایران جلب می نماید ، تا ایرانیان بتوانند بر تقدم عمل مدرن بر ” نظریه ” فایق آیند .همان مضمونی که آخوند زاده در نامه ای به ملکم خان متذکر شده بود .” بی ثمری سعی وتلاش طوایف اسلامیه مطلقا ناشی از آن است که …..ترقی علمی که به اصطلاح فرنگیان ترقی تئوری است ، به ترقی عملی یعنی پراتیک سبقت نکرده است .”

                                    *                       *                       *                                               

طبا طبایی می نویسد  : موضوع اصلی این جستار پژوهشی درباره ” مشکل ” ایران و هم چون خلاصه ای از بحث هایی است که پیشتر در دیگر دفترها  وبویژه مقاله ها آورده ام .بحث من تنها به تاریخ و تاریخ اندیشیدن ایران سیاسی کنونی اختصاص ندارد ، بلکه ، ایران ، به عنوان ایرانشهر ، ناظر بر وضع ایران بزرگ فرهنگی در تاریخ طولانی آن است.

او درص 11 همین کتاب اضافه می کند که این دفتر ، با دفترهای دیگر تمایز دارد و این جستار طرحی از دو دفتری است که پیشتر به آنها اشاره کرده ام وباید نظر پژوهنده ای را جلب کند که احتمال دارد بخواهد گامی در این راه بردارد.

معنای ” مشکل ” از نظر او چیست ؟طباطبایی در کتاب نظریه ای بر انحطاط ایران طرحی از این مفهوم ارائه می دهد. او می نویسد :در سده های گذشته ایران موضوع تامل در ادب فارسی ، و در دهه های گذشته ایران ” مسئله ای ” در علوم اجتماعی بود. ایران به عنوان مسئله موضوع شاخه هایی از علوم اجتماعی است ، اما ایران به عنوان ” مشکل ” ناظر بر وضع پیچیده ایران و باز سازی آن به عنوان ” موضع تامل نظری ” در وعاء ذهن است

یعنی ” مشکل ” ایران فلسفی است و باید اندیشیده شود و در قالب ” مفاهیم ” معینی تدوین گردد . او از ” مفهوم آبستن ” که نخست نظریه پرداز حقوق و اندیشه سیاسی آلمانی ، کارل اشمیت ، در توضیح روند عرفی شدن نظام مفاهیم در اروپا بکار برد ، وتوضیح داد که تجدد دورانی نو آیین ، و مبتنی بر مفاهیم یکسره نو آیین نیست بلکه ” مفاهیم آبستن ” ، نظام الهیات مسیحی در صورت عرفی آن به مفاهیم جدید تبدیل شده و نظام مفاهیم دوران جدید را بوجود آورده اند، در ” موضوع ” ایران استفاده می کند و می نویسد : در نوشتن تاریخ ایران نیازی به ارجاع به نظام مفاهیم جدید نداریم از این رو که این ایران به عنوان مشکل مفهومی آبستن است .

می توان گفت طباطبایی توانست زایش برخی از اساسی ترین مفاهیم نو در ” موضوع ایران ” را نمایان سازد، از جمله : قرون وسطی ایران به دنبال دوره نوزایش آمده نه بر عکس . تشکیل  ” دولت ملی ” آن هم زمان با تکوین ” ملت ” ممکن نشده و….

در کتاب ملت ، دولت وحکومت قانون او چند مفهوم نوآیین ویژه ایران بر این مجموعه می افزاید یکی از آنها تفسیر حقوقی مشروطیت و اهمیت آن در تاریخ معاصر ایران است.

او می نویسد : تاریخ نویسان مشروطیت ایران اهل حقوق نبوده اند و به اهمیت وجه حقوقی مشروطیت پی نبرده اند. این بحث می تواند پرتوی بر یکی از ناشناخته ترین زوایای اندیشه مشروطه خواهی بیندازد و پیوندی هم با نظریه اصلاح دینی در اسلام داشته باشد.

برای تهیه مقدمات این بحث ، طباطبایی ، ازمجموعه تاریخ اندیشه سیاسی جدید ، یک دفتر آن را به فلسفه حقوق اختصاص داده که تاکنون منتشر نشده است .از آن دفتر در تدوین این بحث کمک گرفته شده .طباطبایی حقوق را یکی از نخستین دانش هایی می داند که در سده های میانه متاخر در حدود سده دوازدهم میلادی در اروپا به عنوان شاخه ای مستقل و روشمند در الهیات مسیحی پدیدار شده و به یکی از ستونهای تمدن اروپایی تبدیل گردیده. از نظر او در زبان فارسی در مورد حقوق تحقیق جالب توجهی وجود ندارد.

او معتقد است که برای فهم پیچیده گیهای ایران بزرگ فرهنگی ، نیاز به نظریه ای عام داریم که بتوانیم ویژه گیهای آنرا توضیح دهیم. به این دلیل نمی توانیم برای تبین قانونمندی های تاریخ ایران از نظریه های ” جهانشمول ” استفاده کنیم .او با اشاره به توضیح  ” الگ گرابار ” در کتاب ” شکل گیری هنر اسلامی ” مبنی بر اینکه ، تاریخ هنر ایران نیازمند نظریه ای متفاوت از هنر اسلامی است ، و نمی توان آنرا با مفاهیم ومقولات تاریخ نویسی هنر اسلامی توضیح داد ، مینویسد : من گمان می کنم این گفته را می توان کمابیش به همه ناحیه های اندیشیدن ایرانی تعمیم داد.

یکی از آن نواحی موضوع مشروطیت ایران است.

مشروطیت ایران تاسیس نخستین حکومت قانون در آسیاست ، وبا توجه به اینکه اکثریت جمعیت ایران را مسلمانان تشکیل میدهند او نظریه حقوقی مشروطیت را نه تنها برای ایران بلکه معنای آنرا  برای  جهان اسلام نیزمهم میداند.او می پرسد که چگونه این اتفاق در ایران افتاد ؟

او عثمانی را با ایران مقایسه میکند .اصلاحات عثمانی دو دهه پس از  ایران با الغای خلافت ممکن شد ونظام ترکیه و لایسیته آن در مجموع تقلیدی از نظام سیاسی برخی از کشورهای اروپایی بود.اگر چه ایرانیان در نوشتن قانون اساسی ، از قانون اساسی بلژیک و کدهای ناپلئونی استفاده کردند ، اما نویسندگان این قانونها اهل اجتهاد نیز بودند .با مراجعه به مذاکرات مجلس اول می توان به ابداعات بی سابقه ای در تدوین قانون اساسی یک کشور اسلامی پی برد .آن اجتهاد وابداعات مشروطیت ایران چه بود ؟

دین اسلام دنیا را یکسره نفی نکرده و رهبانیت را نپذیرفته و کوششی که در مسیحیت برای باز کردن مکانی برای دنیا در کنار آخرت لازم بود ، برای اسلام ضرورت پیدا نکرد . مفهوم سکولاریزاسیون یا عرفی شدن مفهومی بنیادی در مسیحیت برای تحول دیانت قدیم به جدید است . تفسیر صوفیانه – زاهدانه که تفسیری عیسوی مآبانه از اسلام بود در رویارویی با دوجریان عرفان عاشقانه و فقه بویژه در قلمرو فرهنگی ایران قرار گرفت.

ادب فارسی که مهمترین محمل عرفان عاشقانه بود باعث تساهل و مدارای دینی و آئینی ایرانیان گردید. و همین گرایش موجب شد که در آغاز دوران جدید تاریخ ایران ، بسیاری از ایرانیان ، میلی به اندیشه های نو پیدا کنند و به آسانی این اندیشه ها را بپذیرند.به این علت مشروطیت ایران کمابیش به آسانی بدست آمد.

 کار اساسی مشروطیت این بود که بتواند فقه ، به عنوان نظام ” حقوق ” شرع را به حقوق جدید تبدیل کند ، تا تعارض میان فهم کهن دینی واندیشه جدید را از میان بردارد. 

قانون نویسی ایرانیان با پیروزی مشروطیت آغاز نشد ، نیم سده پیش از آن در زمان ناصرالدین شاه که علاقه ای به قانون نویسی داشت بدون آنکه به قانون تن در دهد ، مجموعه های قانونی بسیاری نوشته شده بود .(به گفته فریدون آدمیت نخستین قانون اساسی ایران را ملکم خان نوشت.) مجلس اول نخست قانون اساسی وسپس متمم آنرا فراهم آورد تا نظام قانونی حکومت قانون ایجادشود . با تدوین نخستین مجموعه های قانونی ، و با تاسیس نهاد دادگستری ، که خواست مهم نخستین مشروطه خواهان ایرانی بود ایران در  “عداد دولت های مشروطه ” در آمد.

از مهم ترین پیامدهای برقراری مشروطیت ، شالوده ملیت و دولت در معنای جدید آن بود، که در این کتاب اشاره هایی به آن می آید. ملت و دولت در ایران تاریخ کهنی دارد واحتمال دارد بتوان نشان داد که ایرانیان ، کهن ترین قوم هستند که خود را به عنوان ملت فهمیده اند ودر ” میهن ” خود دولتی تاسیس کرده اند که می توان آن را ” دولت ملی ” خواند.

مخالفین این نظر می گویند که رضا شاه ایران را به ملت تبدیل کرد و کوشش کرد که برای آن ملت نو بنیاد دولتی دست وپا کند . گروهی نیز پیدایش ملت ایران و دولت آن را به مشروطیت می رسانند و ایجاد آن را به روشنفکران غربزده نسبت می دهند که به پیروی از هواهای نفسانی ، معنای جدید ملت را جانشین تداول کهن آن کرده اند .

طباطبایی اینان ودیگر مدعیان را به مشروح مذاکرات مجلس اول که دو دهه پیش از به سلطنت رسیدن رضا شاه ، منعقد شده بود ارجاع می دهد و می نویسد که ، در آن مذاکرات ” ملت ” حتی دریک مورد در  معنای کهن یا نزدیک به آن نیامده ، وهمه نمایندگان چنان از دولت وملت ایران سخن می گویند که گویی وجود آن دو در نظر آنان اموری کهن وبدیهی هستند.

او می نویسد که در مجلس اول که ” مجلس طبقاتی ” یا صنفی بود ، همه نمایندگان اصناف ، اصطلاحات حکومت و ملت ایران را یکسان می فهمیدند. اگر این اصطلاح جدید بود امکان نداشت همه نمایندگان به یکسان بفهمند و به دقت بکار ببرند.

نمایندگان در مورد کاربرد مفهوم ” قانون اساسی ” مشکل داشتند چون جعل جدید بود. نمی توان گفت چون قانون اساسی جدید بود مفاهیم ” ملت ” و ” دولت ” هم جعلی است جدید.

طباطبایی مینویسد، آن چه مدعیان متوجه نشده اند این است که جنبش مشروطه خواهی،  با تاسیس حکومت قانون ، ایران را به دوران جدید وارد ، و بدین سان ، همه شئون کهن آن را نو آئین کرد. در ایران ، این نو شدن به معنای خلق از عدم نبود ، بلکه همه موارد نو شدن در تاریخ فرهنگی ایران وجود داشت و مشروطیت صورتی نو آئین به آن مواد داد. ( این اجتهاد ایرانیان و تفاوتش با عثمانی است )

او مینویسد ، در جای دیگری از این موادی که قابلیت پذیرفتن صورتی نو را داشتند به امور ” جدید در قدیم ” تعبیر کرده ام . اینها مباحثی است که به اجمال در درآمد کتاب آمده و اگر به متن اصلی مراجعه گردد بسیاری از این ابداعات قابل تشخیص است.

سرانجام آنکه ، در زمانه ای که فقدان فاجعه بار دانشگاه که مداخله های سیاسی بی رویه نهادهای سیاسی بیرون دانشگاه آن را به نهالی رنجور تبدیل کرده و آشفتگی بازار علم دربیرون دانشگاه بر آشفتگی ذهنی و ضرباهنگ فرو پاشی  بنیانها می افزاید و…..در چنین ” زمانه فترت ” اگر بخش های مختلف این جستار برای طباطبایی هم چون ” تمرین هایی در اندیشه سیاسی ” و تا حدی در فلسفه حقوق است .برای ما کوشش او درجهت ” ایجاد شالوده ای استوار ” که بتوان بر آن تکیه کرد قابل تقدیر وستایش است.

برداشت از در آمد کتاب ” ملت ، دولت و حکومت قانون ” نوشته جواد طباطبایی

علیرضا هاشمی


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2022/02/2022-01-22_a.mp3
قسمت دوم:

https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2022/02/2022-01-22_b.mp3

 




دولت وحاکمیت دراندیشه سیاسی هابز – 16

کارل اشمیت، در سال های پیش از به قدرت رسیدن هیتلر و پس از آن، نظریه پرداز حقوق عمومی “ناسیونال – سوسیالیسم” بود

وتفسیراوازاندیشه سیاسی هابز و بویژه جایگاه «لویاتان» درآن نیزکوششی برای توضیح «افسانه دولت تمام عیار» است.( *)

یکی از مفسران اندیشه سیاسی هابز می نویسد: «تمایز میان درون و بیرون – بواطن و ظواهر – در کانون نظام هابز قرار دارد، جایی که اشمیت نمی خواست ببیند. به همین دلیل، او مسئولیت آن را بر عهده اندیشمندان یهودی که به دنبال هابز آمدند گذاشته است.» همان مولف می نویسد: استناد اشمیت به نظریه حاکمیت ژان بدن و تامس هابز، مبنی بر این که «حاکمیت ناظر بر تصمیم در شرایط  ودر مورد استثنایی است»، درست نیست، زیرا در نظریه آنان اصل بر قاعده بوده و استثنا می بایست با توجه به قاعده کلی حاکمیت فهمیده می شد، در حالی که در نظریه اشمیت اصل بر استثناست و استثنا قاعده است. او می نویسد: «نقش توانایی وضع قانون و نسخ آن »، که در نظریه های حاکمیت بدن و هابز بر عهده قدرت حاکم گذاشته، «بیشتر از آن که تعلیق نظم حقوقی موجود باشد، تضمین انسجام و تداوم آن است».

حاکمیت، در نزد بدن و هابز، بیشترازآن که با استثنا تعریف شود و ناظر بر نظریه تعلیق نظم حقوقی باشد، برعکس، ناظر برقرار دادن استثنا در تحت قاعده کلی و تضمین تداوم نظم حقوقی است». این اشاره ها به دیدگاه اشمیت را از این حیث می آوریم که پیچیدگی اندیشه هابز را برجسته کرده باشیم. دیدگاه های هابزآغاز نظریه سیاسی جدیدی بود که نویسندگان پس ازاوازدیدگاه های متفاوتی امکانات بالقوه آن را بسط دادند.

هابز شهروند کشوری بود که پراکنده شدن نظریه اصلاح دینی در آن کشور دهه هایی از ناآرامی ها و تنش های داخلی را به دنبال آورده و انقلابی سیاسی سامان کهن نظام سیاسی آن را بر هم زده بود. هابز سال هایی از این دوره را در فرانسه به سر می برد و از دور در باره حوادث دو کشور انگلستان و فرانسه تامل می کرد.

هابز، در سال های اقامت در فرانسه، چنان که “راینهارت کوزلک” توضیح داده است، «تاریخ نویس» (**) نبود تا اسناد وقایع گذشته و حال را گرد آورد یا آن ها را شرح دهد، بلکه «اندیشمند تاریخ» (***) بود و می خواست راهی برای بیرون آمدن از بن بست جنگ داخلی پیدا کند.

هابز واژگانی فرا مذهبی به کارگرفت تا بتواند خود را فراتر از احزاب قراردهد و همه آن ها را در تحلیل واحدی وارد کند.

به نظر هابز، در تنش های اجتماعی نه تنها عمل در برابر باور قرار می گرفت، بلکه هر باوری نیز در پیکاری با باورهای دیگر تنش هایی را ایجاد می کرد و بر اثر همین باورهای خصوصی بود که گروه هایی در عمل به پیکار با یکدیگر رانده شدند و منجر به جنگ داخلی شد.

“راینهارت کوزلک” از هابز نقل می کند که در رساله در باره «شهروند»، با تاکید بر این که اختلاف های فکری بسیار پر مخاطره اند و تنش های بسیاری از آن ها می تواند تولد یابد، نوشته بود: «عدم موفقیت با کسی در موضوعی به معنای این است که او را به اشتباه دراین باره متهم کنیم … و این را می توان از این امر دریافت که بیشترین جنگ ها در میان فرقه های دین واحدی در یک کشور در گرفته است که بر سر نظریه ها یا سیاست عمومی بر نظرات یکدیگر پیچیده اند».

دستاورد مهم هابز این بود که گسست میان «وجدان و سیاست» در نزد قدرت حاکم، که فراتراز قانون قرار دارد، و فرد به عنوان تبعه دولت و انسان را، به قلمرویی در بیرون دستگاه دولت انتقال دهد.

قانون ها از این حیث که با «نظام قانونی ابدی اخلاقی» مطابقت دارند، اخلاقی نیستند، بلکه از این حیث اخلاقی هستند که اوضاع و احوال سیاسی زمان ضرورت آن ها را ایجاب کرده است. «این قانون ها همان قانون های اخلاق سیاسی هستند که قدرت حاکم اراده و، به دلایلی که از این اخلاق ناشی می شود، بر قرار کرده است. مبنایی سیاسی، فضیلت را به فضیلت تبدیل می کند نه اعتقاد یا اعتدال، اما برای فرد، به عنوان انسان، اعتقاد یا وجدان عالی ترین معیار اخلاق به شمار می آید.» بدین سان، می توان فرد را به دو اعتبار لحاظ کرد و گویی فرد به دو بخش  تقسیم می شود؛ فرد قلمرو خصوصی و فرد حوزه عمومی. کارهای فرد تابع قانون های دولت هستند، اما وجدان، «در نهان، آزاد» است، چنان که هابز می نویسد : «قانون انسانی نه برای وجدان، بلکه برای اعمال الزام آور است». فرد می تواند به وجدان خود پناه ببرد، بی آن که مسئول آن باشد. «قانون مبین وجدان عمومی است، که هر فردی پیشتر پذیرفته است که آن را راهبر خود قرار دهد. اگر جز این می بود، به سبب تکثر وجدان های خصوصی، کشور به ضرورت دستخوش پراکند گی می شد، هیچ کس از قدرت حاکم تبعیت نمی کرد … زیرا وجدان های خصوصی، جز باورهای خصوصی نیستند».

بدین سان، دولت، بی آن که «مکان بی اخلاقی سیاسی باشد» به «جایگاه بیطرفی اخلاقی» تبدیل می شد.

با این بیطرفی اخلاقی دولت، «دولت نظم جدیدی را ایجاد کرد که از آن پس خود قربانی آن شد»، زیرا از همان آغاز که دولت استقلال «وجدان اخلاقی درونی فرد» را به رسمیت شناخت، این قلمرو درون انسان به «کانون آشوب های ویژه نظام مطلقه» تبدیل شد.

این اشاره های اجمالی به دیدگاه های نظریه پردازان جدید، از اشمیت و اشتراوس تا کوزلک، را از این حیث آوردیم که نشان دهیم نطفه همه مباحث اساسی اندیشه سیاسی جدید در رساله های تامس هابز بسته شده بود. در واقع، هابز، در ادامه ژان بدن و نظریه پردازان مکتب حقوق طبیعی، دستگاه مفاهیم نوآیین اندیشه سیاسی را تدوین کرد. اگرچه بیشتر نویسندگانی که از این دستگاه مفاهیم جدید سود جستند، از اسپینوزا، لاک، منتسکو و روسو، از مخالفان او به شمار می آمدند، اما حتی این مخالفت با مبانی اندیشه سیاسی هابز در بیرون دستگاه مفاهیم او امکان پذیر نبود.

تاریخ اندیشه سیاسی جدید در اروپا، دفتر سوم: نظام های نوآیین دراندیشه سیاسی – جواد طباطبایی

* Der totale Staat 

** Geschichtsschreiber

*** Geschichtsdenker 


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2022/01/2022-01-06_a.mp3
قسمت دوم:

https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2022/01/2022-01-06_b.mp3

           




دولت وحاکمیت دراندیشه سیاسی هابز – 15

اشاره های هابز به سازگاری قدرت دولت و آزادی فرد درتبعیت از قدرت مطلق حاکم ناظر بر نقادی از دیدگاه جمهوری خواهان انگلیسی است

اشاره های هابز به سازگاری قدرت دولت و آزادی فرد درتبعیت از قدرت مطلق حاکم ناظر بر نقادی از دیدگاه جمهوری خواهان انگلیسی است که با ارجاع به نظام آزادی در یونان و رم باستان از نظام سلطنتی در انگلستان انتقاد می کردند. یکی از مفسران (اسکینر) با نقل فقره ای از هابز در این باره و توضیح آن می نویسد : «حاصل سخن هابز در حمله به نظریه پردازان آزادی جمهوری خواهانه این است که اینان با قبول این فرض که تنها در دولتی آزاد می توان به عنوان فردی آزاد زیست، به طور کلی به خطا رفته اند. برعکس، ما حتی در مستقل ترین صورت های نظام های سلطنتی که بتوان به تصور آورد، همه آزادی طبیعی خود را حفظ می کنیم … در لویاتان هابز این نکته را برجسته می کند که نظریه آزادی جمهوری خواهانه بیشتر از آن که ناظر بر آزادی اجتماعات باشد، به افراد مربوط می شود : “آن آزادی که در نوشته های تاریخ و فلسفه یونانیان و رمیان باستان در باره آن سخن رانده و آن را ستوده اند، و نیز در نوشته ها و سخنان کسانی که همه دانش خود را از نویسندگان سیاسی اخذ کرده اند، همانا آزادی افراد خصوصی است نه آزادی دولت”. برابر این دریافت، آزادی فرد در فقدان کشور و قانون های اجتماع سیاسی تحقق پیدا می کند و این جز به معنای بازگشت به وضع طبیعی و جنگ همه علیه همه نمی تواند باشد که در آن هیچ کس از خطر تجاوز دیگری در امان نیست، مالکیتی وجود ندارد، و ارث پدر به فرزند انتقال پیدا نمی کند. در این وضع، «تنها آزادی کامل و مطلق هر فردی وجود دارد»، مانند مناسبات میان دولت های مستقل، «که هر یک از آن ها – و نه هر فرد – آزادی مطلق انجام هر کاری را به نفع خود تشخیص بدهد، دارد. منظور از این گفته، که آتنیان و رمیان مردمانی آزاد بوده اند،، این است که «آنان کشورهایی آزاد تشکیل داده بودند». هابز می نویسد: «امروزه نیز واژه آزادی (Libertas) را با حروف درشت بر دروازه کوچک شهر “لوککا” نوشته اند؛ با این همه، هیچ کس نمی تواند چنین نتیجه بگیرد که هر فرد خصوصی در آن جا از آزادی بیشتری یا معافیت بیشتری از وظیفه نسبت به دولت، از آن چه در قسطنطنیه وجود دارد، برخوردار است.» دلیل این امر آن است که، به نظر هابز، آزادی تبعه یک کشور ربطی به آزادی نظام آن ندارد؛ از زمانی که از طریق پیمان قدرت حاکمی ایجاد می شود، با نظام قانون ها آزادی نیز وجود پیدا می کند، زیرا «آزادی درکشور، اعم از این که سلطنتی یا جمهوری (popular) باشد، یکسان می ماند». برای این که بتوان سرشت آزادی راستین تبعه یک کشور را در یافت، یعنی این که آنان می توانند چه کارهایی را بدون این که خلافی مرتکب شده باشد، انجام ندهند، حتی اگر قدرت حاکم دستور داده باشد، باید دانست که «چه حقوقی را هنگام تشکیل کشور انتقال داده ایم؟» زیرا «بنیاد تکالیف و آزادی ما عملی است که با آن ما خود را به تبعیت» قدرت حاکم در می آوریم. از آن جا که هیچ فردی نمی تواند به تکلیفی گردن بگذارد که آن عمل از خود او ناشی نشده باشد، اساس تکالیف و آزادی در همین تبعیت قرار دارد. بدیهی است که «هر تبعه ای (subject) می تواند از همه چیز هایی که حق به آن ها را نمی توان از طریق پیمان انتقال داد، بهره مند شود.» چنان که اگر حاکمی به فردی دستور دهد که خود را بکشد، مجروح یا قطع عضو کند، در برابر حمله دیگری پایداری نکند … حتی اگر آن فرد محکوم به اعدام باشد، «این شخص آزاد است که اطاعت نکند». هر پیمانی که فرد با قدرت حاکم بسته باشد، «آزادی طبیعی او را که در گذشته از آن بهره مند بود، محدود نمی کند». هابز می نویسد : «اگرچه حاکمیت در نظر کسانی که آن را بنیاد گذاشته اند، نامیراست، اما نه تنها در طبع خود بر اثر جنگ با بیگانه دستخوش مرگ فجیع می شود، بلکه از زمان تاسیس آن، بر اثر جهل و هوس های آدمیان نیز که تنش های درونی را به دنبال می آورد، بسیاری از نطفه های مرگ طبیعی نیز در آن قرار دارد». پیشتر نیز گفتیم که اگرچه بر روی زمین قدرت هیچ موجودی با قدرت «لویاتان» قابل مقایسه نیست، اما به رغم قدرتی که دارد، «خدایی میرا»ست و از آن جا که میراست، مانند همه موجودات زمینی، «بیماری هایی» دارد و وجود او دستخوش تباهی است. به نقل از«تاریخ اندیشه سیاسی جدید دراروپا» دفترسوم: نظام های نوآیین دراندیشه سیاسی – جواد طباطبایی

قسمت اول:


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2022/01/2021-12-16_a.mp3
قسمت دوم:

https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2022/01/2021-12-16_b.mp3




دولت و حاکمیت در اندیشه سیاسی هابز – 14

هیچ حاکمیتی جز بر پایه توافق همگان برای تامین صلح و آرامش نمی تواند وجود داشته باشد

حاکم ، با انعقاد قرارداد اجتماعی،
دیگر نمی تواند برای تامین منافع خصوصی خود عمل کند.

 حاکم، به عنوان شخصیت دولت، که به این اعتبار اجازه
یافته است «از زور و همه امکانات دیگران» به گونه ای که «صلاح بداند برای  تامین صلح و دفاع از آنان» استفاده کند، قدرت
نسخ حقوقی را که «می توان تصور کرد که هیچ فردی از آن اعراض نکرده و به دیگری
انتقال نداده است»، ندارد. هابز می نویسد: «غایتی که قدرت حاکم از برای آن به او
تفویض شده متضمن وظیفه حاکم، اعم از پادشاه و مجلس نمایندگان، است که جز تامین
امنیت مردم نیست؛ قانون طبیعی او را بر این امر مکلف می کند» و این نکته را نیز می
افزاید که «باید توجه داشت که منظور من از امنیت، در این مورد، صیانت (ذات) تنها
نیست، بلکه همه خرسندی های (contentments)
 دیگر این زندگی را نیز
شامل می شود که هر کسی با صناعت مشروع خود، بی آن که خطری و آسیبی  متوجه دولت کند، به دست  می آورد». حاکم کوشش خواهد کرد                              با اتخاذ «تدابیر
عمومی، از سویی، با آموزش رسمی – از طریق درس و سر مشق درست – و، از سوی دیگر، با
تدوین و اجرای  قانون های خوب (good Laws)  به این هدف نایل آید.

منظور از قانون
طبیعی همان است که هابز، در جای دیگری، «قانون بنیادین طبیعت» می نامد و معنای آن
در این بیان آمده است که «هر کسی باید، تا زمانی که امید به دست آوردن صلح را
دارد، برای به دست آوردن آن کوشش کند».

قانون طبیعت، قانون
عمومی عقل و مبین عقلانیت طبیعی است که استقرار «اجتماع سیاسی» را ممکن می سازد. قرارداد
اجتماعی پیوندی میان اطاعت از حاکم و تکلیفی که حاکم برای حفظ امنیت مردم دارد، بر
قرار می کند.

آدمیان کشور را
برای آن ساخته اند که با قدرت این «انسان مصنوعی، که دولت نامیده می شود»، صلح و
امنیت خود را تامین کنند و، از این رو، آنان «زنجیرهای مصنوعی نیزایجاد کرده اند که
همان قانون های اجتماع سیاسی»اند و با پیمان هایی متقابل نیز خود را به «انسان یا
انجمنی» که قدرت حاکم را به او تفویض کرده اند، بسته اند.

آزادی تبعه یک
کشور در درون همین پیوند ها تحقق پیدا می کند. «آزادی تبعه یک کشور در اموری است که
قدرت حاکم در زمان تنظیم کارهای آنان در باره آن امور، قانونی وضع نکرده است».

 تاریخ اندیشه سیاسی جدید در اروپا، دفتر سوم: نظام های نوآیین دراندیشه سیاسی جواد طباطبایی


قسمت اول:


https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2021/12/2021-12-02_a.mp3
قسمت دوم:

https://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2021/12/2021-12-02_b.mp3

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      




«در باب انسان»، بخش اول کتاب «لویاتان»


چرا امروز پس از نزدیک به چهار قرن ما آثار هابز را می خوانیم؟ وچرا آثار هابز چنین جاذبه ای دارند؟

سی. بی. مکفرسون (1987 – 1911) در آغاز مقدمه خود بر کتاب «لویاتان»، در باره توماس هابز، که او را تحلیل گرقدرت وسیاست می نامد،  این پرسش را مطرح می کند که چرا امروز پس از نزدیک به چهار قرن باز هم ما آثار هابز را می خوانیم؟ وچرا آثار هابز جاذبه ای همیشگی دارد؟

مکفرسون در پاسخ به
پرسش فوق از جمله می نویسد:

توماس هابز به شیوه
ای روشن تر از هر اندیشمند دیگری پس از ماکیاوللی، ونیز به شکلی سا ما نمند تراز
هر کوشش دیگری در این زمینه، پیش یا پس از او، ویژگی های درونی قدرت را آشکار ساخته
است.

هابز بر «حقوق طبیعی»
و برابر انسان ها پای می فشرد و نوشت: «سودمندی فلسفه اخلاق و سیاست را باید نه بر
حسب آسایشی که به واسطه  دانستن چنان دانش
هایی حاصل ما می شود بلکه بر حسب مصیبت هایی بسنجیم که بدون آگاهی از آن دانش ها
بر سر ما می آید».

تنها ادعاهای وی
جسورانه نبود بلکه علم موردنظرش نیز بلند پروازانه بود؛ هابز به راستی روح علم
جدیدی را که در آن زمان فهم آدمیان ازجهان طبیعت را دگرگون می ساخت، فراچنگ آورده
بود. این همان روح اندیشه گالیله بود که در آن بر پایه فرضیات جسورانه و استنتاجات
بسیارعقلانی و مستدل، گزاره هایی برای تبیین پدیده های مورد نظرجستجو می شد.

هابز، دست کم درهمین
دوران زندگی خود گرایش و ذهنیتی تجربه گرایانه داشت، وبا آرای فرانسیس بیکن موافق
بود. هابز مدتی کاتب تقریرات بیکن بود و با جهان فکری او آشنا بود، اما ظاهرا
دنبال مبنایی محکم تر از آن می گشت. در همین زمان بود که هندسه به سراغ او آمد و
بر او تاثیر گذاشت. کتاب اصول اقلیدس، او را عاشق هندسه کرد. وآن چه هابز را مجذوب
کرد، روش استدلال بود.

نمی توان به یقین گفت
که چقدر طول کشید تا آن که هابز در ذهن خود میان قطعیت روش هندسه و عدم قطعیت
نظریه اخلاقی و سیاسی رایج پیوند بر قرار کند.

هابز در طی سفر سوم
خود (7 – 1634) به قاره اروپا، با گالیله ملاقات کرد وعضو حلقه رو به گسترش
دانشمندانی شد که در پاریس گرد مارتین مرسن، ریاضی دان و فیلسوف فرانسوی، جمع شده
بودند.

آن چه مورد نظر هابز
بود، فرضیه ای اساسی در باره سرشت و ماهیت اشیا بود که بتواند کنش های آدمیان
درجامعه و روابط آن ها با یکدیگر را نیز توضیح دهد. هابز پیش از پایان آن سفر طرح
بزرگی در باره فلسفه ای کلان در ذهن خود تشکیل داده بود که بتواند طبیعت، انسان و
جامعه را بر حسب حرکت تبیین کند.

به این منظور فلسفه
یا علمی منظم را در سه بخش طراحی کرد: یکی بخش مربوط به «جسم» که در آن اصول اولیه
حرکت مطرح شوند؛ دوم بخش مربوط به «انسان» که در آن آدمی هم چون نوعی از جسم در
حال حرکت تلقی شود و احساسات، امیال، و رفتار انسان به عنوان پیآمد های حرکت درونی
وی و تاثیرحرکات بیرونی بر آن حرکت، توضیح داده شود؛ و سوم بخش مربوط به «شهروند»
که در آن معلوم شود که چنان حرکاتی ضرورتا به چه نتیجه ای می انجامند و چگونه می
توان با تکیه بر معرفت به چنین قوانینی، و با استفاده از پیش اندیشی عقلانی، نتایج
آن ها را بهبود بخشید.

از مقدمه «لویاتان» هابز به قلم سی. بی. مکفرسون – ترجمه حسین بشیریه