درباره مفهوم«جامعه مدنی» دراندیشه اجتماعی جدید

مفهوم جامعه مدنی درآغازفلسفه های سیاسی واجتماعی درتعارض آن با مفهوم جامعه سیاسی طرح شد. چنان که پیش ازاین گفته شد: موضوع حدود 22 قرن ازتاریخ اندیشه مناسبات سیاسی بود که دولت تبلورآن است.

موضوع فلسفه سیاسی قدیم، «شهر» یا پولیس یونانی بود که دراصطلاح فیلسوفان دوره اسلامی ازآن به مدینه تعبیرشده است. موضوع فلسفه سیاسی قدیم «شهر» یونانی بود ودیگرشئون اجتماعی نمی توانست موضوع فلسفه سیاسی قدیم باشد. فیلسوفان یونانی همه شئون حیات اجتماعی انسان را به شان سیاسی، یعنی روابط ومناسباتی که دردرون «شهر» یونانی تولید وبازتولید می شد، محدود می کردند وازاین حیث، روابط ومناسباتی که درتحول آتی اندیشه سیاسی صفت اجتماعی – اقتصادی به آن ها داده شد، فاقد شایستگی لازم برای تامل فلسفی به شمارمی آمد. به همین دلیل، پیش ازاین گفتیم که اطلاق اصطلاح جامعه شناسی به فلسفه سیاسی افلاطون وارسطو، به عنوان مثال، ناشی ازبی توجهی به مبانی این فلسفه هاست. تا آغاز دوران جدید وتاسیس اندیشه سیاسی این دوران، مناسبات اجتماعی – اقتصادی موضوعیت علمی پیدا نکرد و بنابراین، تا آغازدوران جدید وبویژه تا زمان تلاشی فلسفه، به عنوان کلی منسجم، وتاسیس علوم اجتماعی جدید که درواقع، به نوعی برویرانه های فلسفه بنیاد گذاری شد، جامعه وامراجتماعی، به عنوان موضوع علوم اجتماعی نیزنسبت به دولت استقلال پیدا نکرد. نخستین فیلسوفان سیاسی جدید که مسائلی ازمناسبات اجتماعی را مورد توجه وتامل قراردادند، راه تمایزمیان دولت وجامعه را هموار کردند وهمین تمایزبود که درتحول آتی اندیشه سیاسی جدید به علوم اجتماعی جدید بسط پیدا کرد.
ازنخستین نویسندگانی که به مناسبات اجتماعی توجه کردند، توماس هابزبود وهمو، به گفته لئو اشتراوس، “درسرزمینی که ماکیاوللی هموارکرده بود” ودرگسست بنیادین با نظام ارسطویی، با مصنوع دانستن جامعه وبا تمایزی که میان «وضعیت طبیعی» و«وضعیت اجتماعی» قائل شد، راهی نو به سوی اندیشه سیاسی هموارکرد که علوم اجتماعی جدید درراستای آن قرارداشت. تحولی را که هابزدراندیشه سیاسی، درمقایسه با ارسطوایجاد کرد، اساسی بود، زیرا هابزبا وارد کردن مفهوم «وضعیت طبیعی» – که درکتاب «درباره شهروند» ظاهرمی شود – برخلاف نظرارسطو، مفهوم فرد، پیش ازجامعه ودولت وبه عنوان عامل موسس آن، برای نخستین بار، تثبیت شد.
هابزتوانست یکی ازاساسی ترین مشکلات اندیشه سیاسی جدید را دریابد ودرواقع، مشکلی را برجسته کرد که پس ازاو، جان لاک، در«دومین رساله درباب حکومت عرفی»، پاسخی نو به آن داد.
هابزدرتمایزمیان «وضعیت طبیعی» و«وضعیت اجتماعی» برآن شده بود که در«وضعیت طبیعی» انسان ها درحالت جنگ همه علیه همه به سرمی برند. جان لاک، درمخالفت با اوبرآن شد که «وضعیت اجتماعی» با ایجاد دولت به وجود نمی آید، بلکه جامعه مدنی پیش ازمیثاق اجتماعی واستقراردولت وجود دارد وتنها وظیفه دولت، درواقع، عبارت است ازبه وجود آوردن قوه قهریه ای که بتواند مانع ازبه هم خوردن نظم خود جوش وطبیعی جامعه مدنی شود. دراندیشه سیاسی لاک، گذاراز «وضعیت طبیعی» به «وضعیت اجتماعی» به معنای گذارازحالت «فتنه» به صلح نیست، بلکه تثبیت آزادی ومالکیتی است که در«وضعیت طبیعی» وجود داشته است.
اگرچه درنوشته جان لاک قرینه ای برآگاهی اوبه نوعی ازتمایزمیان دومفهوم دولت وجامعه مدنی وجود دارد، اما نخستین کاربرد مفهوم جامعه مدنی را در«رساله ای درباب تاریخ جامعه مدنی» آدام فرگسن می توان یافت وهم ازاین کتاب بود که هگل آن مفهوم ( «جامعه مدنی» ) را وام گرفته ودرتمایز با مفهوم «دولت» به کارگرفت. دراین رساله، آدام فرگسن نخستین تعریف ازجامعه مدنی را عرضه کرد. به نظراو جامعه مدنی، قلمرومنافع فردی است و دولت درتمایزبا آن حوزه مصلحت عمومی است. آدام فرگسن می نویسد:
«نفع، انسان را به کارکردن و پذیرش مشاغل سود آور وامی دارد. حاصل کارکارگر را برای او تضمین کنید، افقی دربرابراوقراردهید که استقلال وآزادی اورا تضمین کند، دراین صورت، فردی دراختیاردولت قرارخواهید داد که توانایی کسب ثروت را دارد ومی تواند آنچه را که به دست آورده، حفظ کند.»
این توانایی کسب ثروت هرفرد درسطح جامعه مدنی، درنظرآدام فرگسن، نه تنها نظم اجتماعی را به هم نمی زند، بلکه درنهایت، عاملی درجهت هماهنگی وانسجام اجتماعی نیزهست، زیرا براثرآزادی وبه دنبال آن «آشتی طبیعی»، ناهماهنگی وبی نظمی آغازین، به تدریج، جای خود را به هماهنگی میان نفع خصوصی ومصلحت عمومی خواهد داد.
آدام فرگسن می نویسد:
«اگردرست است که خیرعمومی باید اساسی ترین موضوع مورد توجه افراد باشد، این نکته نیزدرست است که خوشبختی افراد باید مهمترین موضوع جامعه مدنی باشد بدین سان، نفع جامعه واعضای آن به طورطبیعی آشتی می یابند. اگرفرد باید به جمع(le public) احترام بگذارد، درعوض، ازجمع، بیشترین خوشبختی ممکن را که طبیعت او می تواند بپذیرد، دریافت می کند. نخستین خیری که جمع می تواند به اعضای خود بدهد، این است که آنان را سخت به خود وابسته نگهدارد. خوشبخت ترین دولت، آن است که اعضای آن اورا گرامی تر بدارند وخوشبخت ترین مردمان نیزکسانی هستند که به اختیار خود به جمعیتی وابسته باشند که پیوسته، آنچه علاقه وسخاوتمندی ونیزآنچه حرفه آنان برای به کارگرفتن تواناییها وفضیلت های خود ایجاب می کند، دراختیارآنان قراردهد…غایت بازرگانی ثروتمند کردن فرد است، هرچه فرد برای خود کسب ثروت کند، به همان اندازه ثروت ملی را افزایش خواهد داد.»
درجای جای نوشته آدام فرگسن ملاحظاتی اساسی درباب تمایز دولت وجامعه مدنی است که پس ازاوهگل عمده آن ملاحظات را، با تکمیل آن ها در«اصول فلسفه حق» آورد.
یکی ازکسانی که به دنبال آدام فرگسن تمایزمیان دومفهوم دولت وجامعه مدنی را به تصریح بیان کرد، جیمزاستیوارت بود که با وارد کردن مفهوم سیاستمداریا statesmanآن را موضوع اقتصاد سیاسی قرارداد، زیرا درنظر او اگر در راس جامعه سیاستمداری وجود نداشته باشد، نظم اجتماعی مختل وهیات اجتماعی دچارتلاشی خواهد شد. اما نقش سیاستمداردرنظریه جیمزاستیوارت به جنبه نظارت ونمایندگی مصلحت عمومی آن محدود می شود تا استقلال جامعه مدنی که ازنتایج تحول دوران جدید است. جیمزاستیوارت، ایجاد هماهنگی میان قلمرومنافع خصوصی درسطح جامعه مدنی ومصلحت عمومی درسطح دولت را امری طبیعی نمی داند، اما آدام اسمیت هماهنگی میان آن دوقلمرورا امری طبیعی می داند. عاملی که درنظریه اقتصادی آدام اسمیت آزادی وشکوفایی را تضمین می کند، سیاستمدار جیمزاستیوارت نیست که ازبالاوبا اشراف خود برجامعه، هماهنگی را به جامعه بازگرداند، بلکه عامل هماهنگی درنظریه اقتصادی آدام اسمیت، ناشی ازعملکرد مکانیسم بازاراست که چونان «دستی نامرئی» عمل کرده ومانع اختلال جامعه می شود.
هگل، درچندین دفتردرمورد موادی ازنویسندگانی که درسطوربالا به وجوهی ازاندیشه انان اشاره ای گذرا به عمل آمد، به تامل پرداخت واندیشه سیاسی مستقل خود را تدوین کرد که یکی ازاساسی ترین مفردات آن تمایزمیان جامعه مدنی ودولت بود. بدیهی است که هگل، با توجه به مبانی فلسفی خود، تمایزمیان جامعه مدنی ودولت را به معنای رایج آن درعلوم اجتماعی درک نمی کرد، بلکه این تمایزدرمحدوده اصول فلسفه سیاسی اوطرح می شد که مبتنی براشراف شان سیاسی وتفوق دولت برشئون دیگرحیات اجتماعی بود، اما تاکید هگل براستقلال نسبی حوزه جامعه مدنی که به نظراویکی ازپراهمیت ترین اموردوران جدید بود، راه به سوی اعلام استقلال امراجتماعی را هموارکرد. ازاین حیث، به دواعتبار، هگل را می توان نخستین فیلسوف تجدد دانست، زیرا هگل، ازسویی، تمایزمیان دولت وجامعه مدنی به عنوان بحثی اساسی وارد فلسفه سیاسی کرد وبدین سان، فلسفه اجتماعی نویی را بنیاد گذاشت که فلسفه جامعه مبتنی برمناسبات سرمایه داری بود، اما ازسوی دیگر، همین امر، با بسط علوم اجتماعی جدید، به اعلام استقلال امراجتماعی منجرشد.
هگل ازهمان نخستین نوشته های دوره جوانی، به تکرار، براین نکته تاکید می کند که جامعه مدنی مورد نظراو، چنان که ازاصطلاح آلمانی bürgerliche Gesellschaft برمی آید، همان جامعه سرمایه داری است وتمایزمیان دولت وجامعه مدنی جزبا بسط مناسبات سرمایه داری ودرک نویی ازانسان که فلسفه هگل، به نوعی، فلسفه آن انسان واین مناسبات نو است، امکان پذیرنمی شده است.
درفلسفه هگل، جامعه، به عنوان جامعه مدنی، مشروط به این مفهوم نوانسان است وازاین حیث، با جامعه کهنی که هنوزفرد به معنای جدید دردرون آن به وجود نیامده، متفاوت است. برای توضیح مطلب این جا می توان با توجه به تمایزی که فردیناند تونیس آلمانی میان جامعه Gesellschaft وجماعت Gemeinschaft وارد کرد، گفت که هگل برآن بود که مفهوم جدید جامعه، درتمایزآن با جماعت، جزبرمبنای فرد آزادی که تکوین مفهوم آن ازویژگی های دوران جدید به شمارمی رود، تاسیس نمی شود.
هگل، دراثرپراهمیت «اصول فلسفه حق»، درآغازبخش مربوط به جامعه مدنی، ازباب تحریرمحل نزاع، براین نکته تاکید دارد که تا زمانی که فرد، به عنوان Subjekt به وجود نیامده باشد، جامعه مدنی به معنای جدید کلمه ایجاد نخواهد شد. این فرد، عضوی ازجماعت نیست، بلکه شخصی است که فلسفه جدید ازدکارت تا کانت وهگل کوشیده است تا ویژگی های آن را بازکرده ومفهوم آن را شالوده فلسفه وازآن پس علوم اجتماعی وانسانی جدید قراردهد.
به نظرهگل، اززمانی که انسان به عنوان عامل تولید وتوزیع اقتصادی لحاظ وبه عنوان مفهوم عام انسان یا «امرانضمامی دروعائ تصور» فهمیده شد، می توان ازانسان سخن گفت. ازاین حیث، برای نخستین بار، انسان تحت حیثیات متفاوت وبه اعتبارهای گوناگون لحاظ شد، چنان که «موضوع علم حقوق، شخص، موضوع اخلاق، شخص دارای اراده آزاد یاSubjekt، موضوع خانواده، عضوخانواده ودرجامعه مدنی، شهروند ازاین حیث که بورژواست – اینجا ازدیدگاه نیاز، همان امرانضمامی دروعائ تصور، انسان نامیده می شود. برای نخستین بار، اینجا وبه معنای دقیق کلمه، به این صورت ازانسان سخن گفته می شود.» این مفهوم مجرد انسان، کثرت درعین وحدت حیثیات انسان که هگل به زبان خاص خود، چنان که گفته شد das Konkretum der Vorstellungیا امرانضمامی دروعائ تصورمی نامد، موضوع شاخه های مختلف علوم اجتماعی وانسانی جدید است. درغیاب این مفهوم انسان، نه تنها بنیادگذاری علوم اجتماعی جدید ممکن نیست، بلکه انتقال آن ازدیگرحوزه های فرهنگی نیزامری محال است.

به نقل ازکتاب «ابن خلدون وعلوم اجتماعی»
چاپ اول 1374 جواد طباطبایی

قسمت اول:

[audio:http://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2016/10/2016-09-17_a.mp3]
قسمت دوم:

[audio:http://goftar-berlin.de/wp-content/uploads/2016/10/2016-09-17_b.mp3]

.